X
تبلیغات
ياس

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392

مادر نيستم ، اما بچه هاي زيادي دارم . دختر و پسر . در مدل هاي مختلف . آرام ، شلوغ ، مهربان ، شيرين زبان و ...

كه البته همه ي اين خصوصيات را مي شود در تك تكشان در زمان هاي مختلف ديد .

گاهي آنقدر مهربان كه دستت را مي بوسند و در مقابل اعتراض تو جواب مي دهند كه دوستت دارم . آنقدر مهربان كه ميريزند سرت سفت بغلت مي كنند طوري كه حتي نمي تواني تكان بخوري . گاهي آنقدر شيرين زبان كه با حرفهاي بامزه شان قهقهه مي زني . گاهي آنقدر شلوغ كه هر چقدر كه داد ميزني صدايت تا آن سر حياط هم مي رود ولي كسي گوشش بدهكار نيست ! گاهي آنقدر آرام كه بايد نازشان را  بكشي تا بفهمي كه چه چيزي ناراحتشان كرده است . گاهي آنقدر حرف گوش نكن كه تا مرز انفجار عصباني مي شوي و دلت مي خواهد يك كتك مفصل نصيبشان كني.

مادر نيستم ،‌اما بچه هاي زيادي دارم . دوست داشتني و با نمك . آنقدر كه دلت مي خواهد توي بغلت لهشان كني .

سه سال است كه با وجود مادر نبودنم ، سي و هشت بچه دارم . بچه هايي كه مي دانم گاهي در موردشان كوتاهي كردم ،‌ رفتار درستي نداشتم ، مي شد كه بهتر بود ، ولي تجربه ي كم ، صبر كم ، و ... مانعش شد . 

براي همه ي بچه هايم ، بچه هاي سه سال گذشته ام ، و همه ي بچه هاي نه فقط ايران ،‌ تمام جهان ، خوشبختي ، سلامتي ، آرامش و دنياي بدون جنگ آرزو مي كنم .الهي آمين .

پ.ن : مامانا ، خانوما ، معلّما روزتون مبااااااااااارك!



پ.ن 2 :  انگار هميشه توي عكسها بايد پاي يكي از مادرها هم باشد ! :))‌

نوشته شده توسط مريم در 13:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم اردیبهشت 1392

صد آه برآورم ز آيينه ي دل / آيينه ي دل ز آه روشن گردد

سهراب نيستم و پدرم تهمتن نبود . اما زخمي در پهلو دارم . زخمي كه به دشنه اي تيز ، پدر برايم به يادگاري گذاشته است .

هزار سال است كه از زخم پهلوي من خون مي چكد و من نوشدارو ندارم .

پدرم وصيت كرده است كه هر گز براي نوشدارو ، برابر هيچ كي كاووسي ، گردن كج نكنم و گفته است كه زخم در پهلو و تير در گرده ،‌خوشتر تا طلب نوشدارو از ناكسان و كسان . زيرا درد است كه مرد ، مي زايد و زخم است كه انسان مي آفريند . 

پدرم گفته است : قدر هر آدمي به عمق زخم هاي اوست . پس زخمهايت را گرامي دار . زخمهاي كوچك را نوشدارويي اندك بس است ، تو اما در پي زخمي بزرگ باش كه نوشدارويي شگفت بخواهد ؛ و هيچ نوشدارويي ، شگفت تر از عشق نيست .  و نوشداروي عشق تنها در دستان اوست .

او كه نامش خداوند است .

پدرم گفته بود كه عشق شريف است و شگفت است و معجزه گر .

اما نگفته بود كه عشق چقدر نمكين است و نگفته بود او كه نوشدارو دارد ، دستهايش اين همه از نمك عشق پر است و نگفته بود كه او هر كه را دوست تر دارد ، بر زخمش از نمك عشق بيشتر مي پاشد !

زخمي بر پهلويم است و خون مي چكد و خدا نمك مي پاشد . من پيچ مي خورم و تاب و مي خورم و ديگران گمانشان كه مي رقصم ! من اين پيچ و تاب را و اين رقص خونين را دوست دارم ، زيرا به يادم مي آورد كه سنگ نيستم ، چوب نيستم ، خشت و خاك نيستم ، كه انسانم ...

پدرم وصيت كرده است و گفته است : از جانت دست بردار ،‌از زخمت اما نه ،‌زيرا اگر زخمي نباشد ،‌دردي نيست و اگر دردي نباشد در پي نوشدارو نخواهي بود و اگر در پي نوشدارو نباشي عاشق نخواهي شد و عاشق اگر نباشي ،‌خدايي نخواهي داشت ...

دست بر زخمم مي گذارم و گرامي اش مي دارم كه اين زخم عشق است و عشق ميراث پدر عليه السلام !


من هشتمين آن هفت نفرم ، عرفان نظر آهاري ، انتشارات صابرين،چاپ نهم .


پ.ن 1 : شعر از مولانا.

پ.ن 2 : انگار كه عرفان نظر آهاري اين را براي تو نوشته باشد . پس تقديم به تو ! 

نوشته شده توسط مريم در 10:38 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392

پدر ، مادر ، ما متهميم !*

صدرا مي گفت آبميوه ام نيست . رضا چند بار از نبود خوراكي هايش شكايت كرد . دو سه روزي از اين قبيل شكايت مي شنيدم .احتمال دادم كه شايد كار كلاس هاي ديگر است . پوريا كه آمد و گفت كه پاكت شيرش نيست و همان موقع دخترک را در حال خوردن شير ديدم شك كردم . گفت اما براي خودم است . رفتم تا با مادرش تماس بگيرم كه شما امروز براي "م" شير گذاشته بوديد آيا ؟ جواب ندادند . فردايش مادر يكي از مالباخته ها -رضا- گفت كه "م" را در حال دزدي از مغازه ي روبروي مدرسه ديده است . فهميديم كه كار خودش است . قبلا سابقه ي قايم كردن وسايل ديگران را داشت . اما مدتها بود كه ديگر شكايتي نشنيده بودم . با زبان خوش همراه با تهديد ! ازش قول گرفتم . مدير هم  منطقي و آرام با او حرف زد و قول گرفت . مادرش را هم در جريان گذاشتم . ولي باز هم تكرار شد . اين بار بردمش دفتر باز هم با زبان خوش همراه با تهديد ِ بيشتر دوباره از او قول گرفتيم . آمديم به كلاس . دو دقيقه بعد ديدم نسترن با "م" سر گلسري كه قايم كرده بود بحث مي كنند . با تشر  ِ من گلسر را پس داد . زنگ بعد صدرا دوباره از نبود بيسكوييتش شكايت كرد . اين بار مادرش آمد گفتم لابد مشكل تيروييدي چيزي دارد كه اين بچه اينقدر مي خورد باز سير نمي شود . گفت يك بار كه دكتر رفتيم براي مشكلي چكش كرد گفت چيزيش نيست . گفتم بايد بفرستيدش پيش مشاور . من ديگر نمي دانم چه كار بايد بكنم كه دست بردارد . نه زبان خوش فايده دارد نه تهديد و ... آخر سر همراه مادرش با اكراه آمد سر كلاس و با اكراه قبولش كردم . از آن بچه هايي است كه دو دقيقه بعد انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده است . خيلي ريلكس و خونسرد ! يك دختري كه از آدم انرژي براي چند پسر را مي گيرد !

وقتي كه دفتر مدرسه بوديم مدير گفت مگر من به تو نگفتم كه هر وقت گرسنه بودي بيا به خودم بگو تا چيزي برايت بخرم ؟ موقع رفتن مادرش هم گفت هر وقت گرسنه بود و چيزي نداشت زنگ بزن برايش خوراكي بيارم . به هر دو گفتم اين  كه اينقدر لي لي به لالايش مي گذاريد كه هميشه ي خدا سير باشد ،درست نيست . بايد ياد بگيرد كه يك موقعي چيزي براي خوردن نيست . يك ذره گرسنگي كشيدن كه آدم را نمي كشد  ! همان روزي هم كه جشن عيد داشتيم و سهم شيريني مادرش را هم برداشت ،شيريني را ازش گرفتم و گفتم كه به سهم خودت قانع باش . تقلا مي كرد كه شيريني را بگيرد ، به مادرش كه دادم برگرداند به دخترك ! اگر اينقدر طمعكاري و لوس بازي و شكم پرستي را يادش نمي داد شايد الان اين كارهايش اينقدر تكرار نمي شد !

پ.ن۱ : عنوان: يكي از سخنراني هاي دكتر شريعتي .

پ.ن ۲ : شرمنده ي آزادي شديم !

پ.ن ۳ : كافي كتاب !

 

نوشته شده توسط مريم در 22:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم فروردین 1392


رفتم تا دو تا سبزه ي خشك شده ي جامانده در كلاس را كه بچه ها براي عيد با دست خودشان داخل ظرف پنيري كه با شكل مار تزيينش كرده بودم را داخل باغچه بريزم كه ديدم از در آمد . نگاهم كه بهش افتاد لبخند زد . رفتم به استقبالش . بغلش كردم . بوسيدمش . تمام كه شد نسترن گفت چرا پس بهش تسليت نگفتي ؟ جا خوردم . با ايما و اشاره گفتم كه چيزي نگويد . نه اين كه يادم رفته بود . از قصد نگفتم . چي مي گفتم ؟ مي گفتم صدرا تسليت مي گم كه بابات مرده ؟ سخت ترين كار دنياست اين تسليت گفتن ها . روبرو شدن با صاحبان عزا و ... همان رفتن به مراسم و ديدن مادر داغدارش برايم كافي بود ... و چه خوب شد كه صدرا خودش نبود و نديدمش ... داخل كلاس كه شديم بچه ها شروع كردند . فهميدي باباي محمد صدرا مرده ؟ صدرا بابات مرد ؟ ... چرا من اين ها رو توجيه نكرده بودم كه وقتي آمد به رويش نياوريد اين خاطره ي تلخ لعنتي را .سرجايش كه نشست تازه رفتم براي توجيه كردنشان . آهسته طوري كه نشنود گفتم اينقدر تكرار نكنيد ،‌به رويش نياوريد يادش مي افتد ناراحت مي شود . حالا البته نه اين كه يادش نباشد اما خب ...

زنگ كه خورد دختر عموي پنجمي صدرا گفت ببخشيد ميشه به بچه ها بگيد اينقدر به روش نيارن ؟ گفتم مگر باز چيزي گفتن ؟ من با بچه ها حرف زدم . قرار شد چيزي نگن .

دست دو تا از دخترها در دستم بود . رفتيم توي حياط .چند تا از بچه هايم كه مي ديدمشان را صدا كردم گفتم بياييد كارتان دارم . تا جمع شدند صدرا هم آمد . از خيرش گذشتم . نشستم به قصه گفتن من در آوردي از خصوصيات خودشان در كلاس . مال هر كس را كه مي گفتم دست مي دادم و قول مي گرفتم كه يعني نبايد اين خصوصيت بد را انجام بدهي  . كه البته قولهايشان به درد عمه  و خاله اشان مي خورد !! :)

از اين ها كه بگذريم امروز روز خوبي بود . دلتنگشان بودم . دعا مي كنم كسي حداقل امسال هم كه شده كسي را كه دوست دارد از دست ندهد . الهي آمين .


پ.ن : كفش هاي عيدم رنگي رنگيست. از نظر پسر دايي ام مهد كودكي و از نظر نسترن خنده دار  . از نظر خودم هر دو گزينه به علاوه ي اين كه دوست داشتني هم هست ! :))



ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 19:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام اسفند 1391


مي گن با يه گل بهار نميشه

امّا گل ‍ِ محمّديِ من  كه اومد

بهار شد !



تولدت مبارك بابا گل محمدي !


پ.ن 1 : هفت سين من تويي ، من فقط تورو مي خوام ...

پ.ن 2 : سال نو مباركِ همگي .

پ.ن 3 : اينجا نيمه تعطيل است !

نوشته شده توسط مريم در 19:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1391


دارن براي هم توضيح مي دن كه وقتي بزرگ شدن مي خوان چه كاره بشن ؟ دكتر ، دندونپزشك و ...

از من مي پرسه تو وقتي بزرگ شدي مي خوايي چه كاره بشي ؟ مي خندم . فك مي كنم يعني از اين بزرگتر؟ آرزوي هميشگيمو تو ذهنم مرور مي كنم . مي گم جهانگرد !


دارن کتابهاشون را حل می کنن . سر یکی از میزهام .محمد میاد صدام می کنه با خنده ای همراه با کمی خجالت می گه عززززیزم بیا اینجا کارت دارم !!


نشسته ایم دور هم !

یکی می گه بلند شیم عمو زنجیر باف بازی کنیم ، همین طور که نشسته ایم یکهو می زنم زیر آواز که عمو زنجیر باف ، بله ...  بقیه هم شروع می کنند به خواندن .... ادامه می دهیم تا میرسیم به صدای چی ؟ مهسا فوری می گه با صدای تو و ادای من را وقتی که سر کلاس هستیم و شیطونی می کنن در می آره . می گه اِ بشین و قهقهه اش به آسمان می رود !


دو تیم می شیم . تیم دخترها و پسرها .بعد از یک فوتبال پر هیجان سه به یک از پسرها می بریم .بعد از بازی محمد را می بینم  که خسته و ناراحت ولو شده روی صندلی . من که می رم کنار میزش ،شاکی می شه که  اصلا تو چرا اومدی با ما بازی کردی ؟!

ناگفته نماند که هر سه گلش را خودم بهشان زدم : ))


محمد حسام می گه من گرسنمه هیچی ندارم بخورم ! می گم به خدا من خودم دارم از گشنگی می میرم . فاطمه میره با یه تیکه بیسکوییت بر می گرده می گه بیا اینو بخور از گشنگی نمیری یه وقت ! :)


 بعدا نوشت : اینجایی که من هستم سگ ها را به بهانه ی بهداشت محیط زیست می کشند . اینجایی که من هستم ادعای مسلمانی دارند و مادر یک توله را می کشند . اینجایی که من هستم ادعاهای بزرگ بزرگ دارند ولی هیچی نیستند !

 

نوشته شده توسط مريم در 19:49 |  لینک ثابت   •