جمعه هجدهم مهر 1393

توی خانه ی ما یک ضرب المثلی هست که می گوید هر چیزی که رفت تو اتاق این ( این در اینجا اشاره به من است!) خراب شد !

اوایل جبهه میگرفتم که به من ربطی ندارد بالاخره هر چیزی عمری دارد !ولی یک مدتی است که به این نتیجه رسیده ام که این اتاق جادو جمبلی چیزی دارد !:))

اول نوبت کامپیوتر بود که مرحوم شد ! بعد ضبط صوت ، تلویزیون کوچیکه ، لب تاب علی ، شارجر مهدی ، 5 ،6 تا کاکتوس کوچکی که دایی آورده بود ، آلوورایی که بابای سمیه داده بود ، و امروز هم نوبت اتویمان بود! 

در حال حاضر از چیزهایی مهمی که در این اتاق است یکی چرخ خیاطی جهیزیه مامان است که همین تابستان برقی اش کردیم ! یکی هم همین لب تابی که دارم باهاش می نویسم که با پول سر و کله زدن با بچه های مردم خریده ام ! و بخاری که آن هم یک مدتی بود که بعد از روشن کردنش خود به خود خاموش میشد که همان زمستان پارسال مشکلش را یک جورهایی حل کردند !

پ.ن: شلخته خودتونین !

پ.ن : وسایل مورد علاقه اتان را به ما بسپرید ! صد درصد تضمینی ! :)

نوشته شده توسط مريم در 15:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مهر 1393

مهراب ...

پرسید روز اول ازشون پرسیدی باباهاتون چه کاره ان ؟ گفتم آره ! گفت چی جواب داد ؟ گفتم نمیدونم که یادم نیست گفت چه کارست ! زیادن یادم نمونده ! 

گفت اومده خونه به خواهرش گفته به مامان نگو ، ولی خانوممون پرسیده بابات چه کارست ! 

دیگر نمیدانستم که همان آقایی که پارسال به مراسم ختمش رفتم میشد بابای مهراب ! 

مهرابی که نقاشی اعضای خانواده را هنوز با بابا می کشد ...

از آن وقت هی فکر کردم به مهراب .. به چهره ی معصومش .. به این که خاله اش گفت که چقدر با پدرش خوب و صمیمی بود.. به چهره ی مادرش .. به آن روز که تولدش بود و در کلاس کیک را برید ..یاد کامیونی و او افتادم که از درد بی پدری می گفتند .. و یاد دو سال پیش  که رفته بودیم اردو ... خواستم بچه هارو جمع کنم که عکس دسته جمعی بگیرند ..یک لحظه سرجایشان بند نمی شدند .. این همه بازی کرده بودند و باز هم به فریادهای من برای عکس گوششان بدهکار نبود ! داد زدم که بچه ها بیایین عکس بگیریم بعد ببرید نشون باباهاتون بدید ! (مادرهاشون همراهشان بودند) یاد صدرا نبودم اصلا ! یکهو گفت باباهامون ؟ با حسرت گفت ... دلم گرفت .. هم امروز ... هم آن روز اردو ... 

نوشته شده توسط مريم در 18:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم مهر 1393

آنجای فیلم از کرخه تا راین که خانوم خبرنگار آلمانی در بیمارستان با چند شیمیایی ایرانی مصاحبه می کند ، بعد از شنیدن حرفهای یکیشان که میگوید کی این بمبهارو به عراق داد ؟ همانجا صدای سرفه ی سعید را از تخت کناری می شنود  .. با میکروفن کنار تختش می رود .. سعید بر می گردد .. ولی سرفه امان حرف زدن نمی دهد .. به خبرنگار می گویند این که صداش در نمیاد ؟ او جواب می دهد گوش کن ،مگر صدای اعتراضی از این رساتر هم هست ؟ 

 

خیلی حرف داشت همین یک سکانس ..  از بار اول که این فیلم رو دیدم این صحنه توی ذهنم بود ... 

امروز برای بار چندم دیدم و دردم آمد .. موسیقی اش که هیچ اصلا ! دیوانه کنندس ..!

 

پ.ن : این آهنگ را می شه صد بار هم پشت سر هم گوش کرد .. 

نوشته شده توسط مريم در 0:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393

توی کتاب مارک و پلوی ضابطیان نوشته بود که در کشور فرانسه در کنار بسته های خوش آب و رنگ مواد غذایی ، همان جنس هارو با بسته بندی های ارزان قیمت تر در مناطق کارگرنشین عرضه می کنند . بسته ها دیگر مثل فروشگاههای گران قیمت رنگارنگ نیست ولی با همان کیفیت فروخته می شود.. با این روش ، سیستم اقتصادی بسیاری از کشورها ، اقلام ضروری تغذیه را از زندگی اقشار فرودست جامعه حذف نمی کنند ، بلکه تجملات را از آن می زدایند تا کودکی که پدری فقیر دارد با نخوردن گوشت و میوه و شیر دچار سوتغذیه نشود .شاید که بزرگان جامعه چندان عاشق چشم و ابروی آن بچه های فقیر نباشند اما دست کم این را می دانند که نسلی که با سوتغذیه رشد کند ، نمی تواند فردای کشورشان را بسازد .

بعد من یادم افتاد زمانی که از وسط سال شروع به توزیع شیر در مدرسه می کردند ، همان شیر هم برای بچه های من ممنوع بود ! بچه های کلاس های دیگر می خوردند و این طفلک ها با حسرت نگاهشان می کردند ! بعد همان موقع  به این فکر می کردم که آیا بچه های من آدم نیستند ؟ آیا در سن رشد نیستند ؟ آیا بدن یک بچه ی پنج ، شش ساله از یک بچه ی دراز و چاق کلاس ششمی نیاز کمتری به کلسیم دارد ؟ آیا فکر نمی کنند که همین ندادن یک پاکت شیر باعث به وجود آمدن حس حسادت و بی شخصیت شدن در بچه ها می شود ؟ 

بعد من چه کار می کردم ؟ حرف مدیر را تکرار می کردم که عزیزم فردا به مامانت بگو شیر برات بخره بیار مدرسه بخور ! یا شرمنده ام نمیتونم بهت بدم ! 

 و البته چند باری هم بیکار ننشستم ! یک نگاه این طرف یک نگاه اون طرف و به این صورت پاکت های شیر را به بچه هایم می رساندم ! :)

 

پ.ن :بعد بچه های این نسل مث بچه های دهه شصتی نبودند که شیر هم که نصیبشان می شد اه و پیف راه می انداختند ! (اینجوری بودیم دیگه نه ؟) این ها سر یک بسته شیر می توانند همدیگر رو بکشند حتی ! همه شان از دم ! :)

پ.ن : امروز چند تایی از بچه های امسال را دیدم .. دو سه تا دختر و باقی همه پسر ! شرارت از چشمهایشان می بارید ! خدا به داد برسد ! :)

 

نوشته شده توسط مريم در 14:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مرداد 1393

همیشه بخند ...

داشتم کلیپی که با عکس های بچه ها درست کرده بودم را می دیدم ... یادم آمد که سال تحصیلی که گذشت خیلی کم ازشان نوشتم و تنها یک عکس نشانتان دادم ... با خودم گفتم حیف است خنده های خوشگلشان را نبینید ...

 

 

 

 

آدم برفی محصول مشترک من و بچه های امسال و پارسالم است !

 

نوشته شده توسط مريم در 0:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مرداد 1393

از کاشکی ها (2)

کاشکی اگنس بچه ی من بود !

 

 

پ.ن : انیمیشن من نفرت انگیز !

 

نوشته شده توسط مريم در 13:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مرداد 1393

تلویزیون برای بار سوم آوای باران نشان میدهد .. بار اولش را از وسط هایش دیدم تا آخر .. دقیقا مصادف شده بود با آن شش ماه دوری و بی خبری ... 

احسان می گفت برای ناهار زدیم کنار توی این رستوران های بین راهی غذا بخوریم ، آوای باران نشان می داد .. می گفت بین آن همه آدم بد جور  گریه می کردم .. یکی گفت آقا گریه نکن اینا همش فیلمه ،دروغه ! گفتم نه اینا همش راسته !

یاد ما افتاده بود .. 

آن وقت ها تو نبودی .. حالا هم احسان ...

نوشته شده توسط مريم در 15:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مرداد 1393

از کاشکی ها (1)

کاشکی همه ی  اینا مال من بودن ! 

 

پ.ن :از رنگی رنگی !

نوشته شده توسط مريم در 0:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مرداد 1393

خواب رفته کودکی در بین آغوش پدر / آه دارد بر دلش از این حقوق بی‌بشر

بابا گفته بود برام عجیبه ها  تو که برای کشته شدن یه روباهی موشی ماری گریه میکنی الان برای بچه های غزه هیچ نمی نویسی ... میدونم البته دلت طاقت نمیاره ولی دیگه این کمترین کاریه که میشه برای بچه هایی کرد که گشنه تشنن و حتی دارو درمان ندارن و صداشون به گوش دنیا نمیرسه...البته بازم خودت میدونی ها !

گفتم گریه که می کنم غصه که می خورم ولی بلد نیستم ..نمیدونم چی بنویسم ..

توی دلم بود که بگویم اگر بخواهم بنویسم همه اش می شود فحش و فضیحت! نگفتم .. 

اخبار غزه رو دنبال می کنم ..به بخش تصاویرش که می رسم یا سرم را پایین می اندازم یا برای مدتی کانال را عوض می کنم تا نبینم صورت های  خسته و زخمی  پدران و مادرانی که هر کدام با ضجه و فریادشان با بچه ای در بغل عرش خدا را می لرزانند .. 

به سایت ها که سرک می کشم برای خواندن خبرها چشمم که می خورد به " بمباران مدرسه ای در غزه + 18" تند صفحه رو رد می کنم تا نبینم .. منی که به قول احسان فاجعه ام در فوضولی .. 

ولی ندیدن و نشنیدن تا کی ؟ تو فکر کن طی 21 روز هزار نفر کشته و 6 هزار نفر زخمی شده اند ..

حقوق بشر یعنی کشک !

 

 

جهان خود را به خواب زده
و «سازمان ملل» 
دلار در گوش‌هایش فرو کرده
تا نشنود 
طنینِ خمپاره‌هایی را
که بر تو فرود می‌آیند...

بخشی از شعر یغما گلرویی که برای کوبانی منطقه ی کرد نشین سوریه سروده شده .. ولی  این شعر را می توان هم برای کوبانی نوشت ، هم غزه و  هم برای هر جایی که فریادشان به جایی نمی رسد یا می رسد ولی آنها که باید بشنوند گوشهایشان را سفت گرفته اند! 

 پ.ن : قول بدهید زنده بمانید ...

نوشته شده توسط مريم در 0:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم تیر 1393

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است ...

این چند روزی که گذشت خیلی جایت را خالی کردم .. به سعید ، به مریم ، به عمو ، به بانو ، به بابا گفتم که چقدر جایت خالی است .. که اگر بودی پای چشم یکی از همین ها که دل رفیقت را خون کردند ،سیاه ، یا پایشان را الان خورد کرده بودی .. نمیدانی چقدر کیف کردم وقتی بعد رفتنت شنیدم که چه بلایی سر همان ها که نامردی کرده اند و  گفته بودم چقدردلم می خواهد یک دل سیر کتکشان بزنم آورده ای .. یا چقدر خندیدم وقتی شنیدم که برای یک کدامشان زبانت را در آورده بودی و گفته بودی از طرف خودم و خواهریم ! کیف کردم که تمام خواسته هایم ، کتک زدنشان و زبان در آوردنم برایشان حداقل از جانب تو عملی شد ! و به من نگفته بودی چون فکر می کردی احتمال شنیدن نصیحت از جانب من به خاطر این که این کارها باعث دردسرت نشود هست .. و می دانی که بود ! اما حالا برای دوستان مشترک تعریف می کنم و از ته دل می خندم..

این مدتی که نیستی خیلی اتفاقات افتاد .. برای عزیزانی که میدانم  اگر بودی چقدر از شنیدنش بهم می ریختی .. تو که به نظر همه ی ما که می شناختیمت پاک و منزّه رفتی، با همان لباس سر تا سفیدی که در خواب دیدنت ، با همان لبخند آرام بر روی لبت ، کنار همان غروب دریایی که در خواب گفتی به تماشایش می روی دعا کن برای گلوله های آتش گرفته ای که بدجور می سوزد .. یادت هست که می گفتی همه ی اونایی که با محمد بودند آدم شدند الّا ما ؟ خیلی یاد این جمله ات می کنم .. آخر هم تو آدم شدی و من نه !

شد یک ماه احسان .. 

 

پسر خاله: آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن.

نوشته شده توسط مريم در 0:55 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر