یکشنبه هجدهم آبان 1393

گنجشکک اشی مشی ..!

آمدند توی کلاس و گفتند سر گنجشکه رو کندند و دارند باهاش بازی می کنند ! دویدم توی حیاط ..دیدم یکی از بچه های خودم گنجشک خونی بینوا رو از پا گرفته و بقیه هم راه افتادند به دنبالش ! داد زدم که کار کیه ؟ اشاره کردند به در حیاط مدرسه ! دیدم با تفنگش وایساده جلوی در با یک لبخند ژکوند نگاه می کند ! از آن دور زل زدم بهش تا از رو برود تا با نگاه مثلا بگویم خیلی بیشعوری ! رفت آن طرفتر .. به حسین گفتم ببر بندازش تو باغچه دستت نگیر ..یکی از بچه های کلاس چهارم پنجم آمد گنجشک را از دستش قاپید و  گذاشت دنبال بچه ها ! می خواست پرتش کند آن طرف دیوار که بهزیستی بود .. گفتم این جا نه ببر بندازش بیرون .. برد انداخت وسط خیابان ! گفت بذار ماشینها از روش رد بشن تا له بشه !! دستش را گرفتم کشاندمش که برو برش دار .. گفت به من چه و رفت ! یکی دیگر رفت برش داشت آمد که بندازد توی سطل آشغال ! شکارچی هم نزدیک شد و گفت بدش به من ! گفتم این کارا از سن تو گذشته دیگه ! (یک جوان بی عقل 17 ، 18 ساله بود شاید ) برای چی زدیش ؟ گفت برای خنده !!! گفتم خجالتم خوب چیزیه که تو نمی کشی ! حالا یک مشت بچه و  سه نفر جلوی مغازه ی روبروی مدرسه هم ایستاده بودند به تماشا ! مدیر آمد و بچه هارو بردیم داخل مدرسه ! 

زنگ آخر وقتی داشتم میرفتم سوار ماشین شوم شکارچی را دیدم سوار بر ترک موتور با یک کیسه ی پر از گنجشک ! احتمالا ناهار یا عصرانه آبگوشت گنجشک یا شاید هم کباب گنجشک داشتند ! 

 

پ.ن 1:شکارچی که اصل ماجرا بود حالا به کنار ! اینکه یک بچه ی ده یازده ساله می گوید بذار ماشین ها برن روش تا له بشه رو نمی دانم کجای دلم بگذارم ؟

پ.ن 2: اسم گنجشک که بیاید کنارش باید اسم آقای نظاری هم باشد حتما ! 

سراغ از بال تو، من می‌گرفتم

سرت را روی دامن می‌گرفتم

تو گنجشکی،

شکسته‌بالی‌ات را

خودم باید به گردن می‌گرفتم

 سید حبیب نظاری ..

 

پ.ن3 :  آدم کشی ها و اسید پاشی ها و چاقو کشی ها و ... ریشه در حیوان آزاری هم دارد ! 

پروفسور لینزی حکایت یک فعال خقوق حیوانات را نقل میکند که با این سوال مواجه شد: “چطور میتوانی برای حیوانات بجنگی وقتی هنوز کودکان مورد آزار هستند” و او پاسخ میدهد:

“من روی ریشه ها کار میکنم”

 

پ.ن 4 : چند روز پیش هم خاله ی مامان نشسته بود و از امام حسین و عاشورا و ... می گفت ! یک عالمه که حرف زد رفتیم دم در برای خداحافظی ..دو تا مورچه زیر پایش بودند که بی حواس پایش رو گذاشت رو یکیشان .. گفتم پاتو بردار خاله له شد مورچهه ! پایش را برداشت من خیالم راحت شد که مورچه سالم است ! یکهو ناغافل دوباره پایش رو گذاشت روی مورچه ی بینوا و تمام ! گفتم نشستی این همه از امام حسین و ... می گی .. اونها این طوری بودن ؟ گفت چیزی که برا من فایده نداشته باشه رو می خوام چی کار ؟ همین ها میان تو خونه تمام زندگیو می برن و می خورن ! گفتم خانه ی شما آن طرف خیابان است ! همین طور بحث می کردیم که گفت می دانم که میازار موری که دانه کش و است و ... ولی هر چیزی که به درد من نخوره می خوام نباشه اصلا! 

من ماندم با این جواب فیلسوفانه ! 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 23:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم آبان 1393

از سری آرزوهای بچه ها !

پیامبر شدن 

عروس شدن 

شوفر هواپیما شدن ! 

 

 

نوشته شده توسط مريم در 23:2 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم مهر 1393

توی خانه ی ما یک ضرب المثلی هست که می گوید هر چیزی که رفت تو اتاق این ( این در اینجا اشاره به من است!) خراب شد !

اوایل جبهه میگرفتم که به من ربطی ندارد بالاخره هر چیزی عمری دارد !ولی یک مدتی است که به این نتیجه رسیده ام که این اتاق جادو جمبلی چیزی دارد !:))

اول نوبت کامپیوتر بود که مرحوم شد ! بعد ضبط صوت ، تلویزیون کوچیکه ، لب تاب علی ، شارجر مهدی ، 5 ،6 تا کاکتوس کوچکی که دایی آورده بود ، آلوورایی که بابای سمیه داده بود ، و امروز هم نوبت اتویمان بود! 

در حال حاضر از چیزهایی مهمی که در این اتاق است یکی چرخ خیاطی جهیزیه مامان است که همین تابستان برقی اش کردیم ! یکی هم همین لب تابی که دارم باهاش می نویسم که با پول سر و کله زدن با بچه های مردم خریده ام ! و بخاری که آن هم یک مدتی بود که بعد از روشن کردنش خود به خود خاموش میشد که همان زمستان پارسال مشکلش را یک جورهایی حل کردند !

پ.ن: شلخته خودتونین !

پ.ن : وسایل مورد علاقه اتان را به ما بسپرید ! صد درصد تضمینی ! :)

 

نوشته شده توسط مريم در 15:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم مهر 1393

مهراب ...

پرسید روز اول ازشون پرسیدی باباهاتون چه کاره ان ؟ گفتم آره ! گفت چی جواب داد ؟ گفتم نمیدونم که یادم نیست گفت چه کارست ! زیادن یادم نمونده ! 

گفت اومده خونه به خواهرش گفته به مامان نگو ، ولی خانوممون پرسیده بابات چه کارست ! 

دیگر نمیدانستم که همان آقایی که پارسال به مراسم ختمش رفتم میشد بابای مهراب ! 

مهرابی که نقاشی اعضای خانواده را هنوز با بابا می کشد ...

از آن وقت هی فکر کردم به مهراب .. به چهره ی معصومش .. به این که خاله اش گفت که چقدر با پدرش خوب و صمیمی بود.. به چهره ی مادرش .. به آن روز که تولدش بود و در کلاس کیک را برید ..یاد کامیونی و او افتادم که از درد بی پدری می گفتند .. و یاد دو سال پیش  که رفته بودیم اردو ... خواستم بچه هارو جمع کنم که عکس دسته جمعی بگیرند ..یک لحظه سرجایشان بند نمی شدند .. این همه بازی کرده بودند و باز هم به فریادهای من برای عکس گوششان بدهکار نبود ! داد زدم که بچه ها بیایین عکس بگیریم بعد ببرید نشون باباهاتون بدید ! (مادرهاشون همراهشان بودند) یاد صدرا نبودم اصلا ! یکهو گفت باباهامون ؟ با حسرت گفت ... دلم گرفت .. هم امروز ... هم آن روز اردو ... 

نوشته شده توسط مريم در 18:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم مهر 1393

آنجای فیلم از کرخه تا راین که خانوم خبرنگار آلمانی در بیمارستان با چند شیمیایی ایرانی مصاحبه می کند ، بعد از شنیدن حرفهای یکیشان که میگوید کی این بمبهارو به عراق داد ؟ همانجا صدای سرفه ی سعید را از تخت کناری می شنود  .. با میکروفن کنار تختش می رود .. سعید بر می گردد .. ولی سرفه امان حرف زدن نمی دهد .. به خبرنگار می گویند این که صداش در نمیاد ؟ او جواب می دهد گوش کن ،مگر صدای اعتراضی از این رساتر هم هست ؟ 

 

خیلی حرف داشت همین یک سکانس ..  از بار اول که این فیلم رو دیدم این صحنه توی ذهنم بود ... 

امروز برای بار چندم دیدم و دردم آمد .. موسیقی اش که هیچ اصلا ! دیوانه کنندس ..!

 

پ.ن : این آهنگ را می شه صد بار هم پشت سر هم گوش کرد .. 

نوشته شده توسط مريم در 0:48 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393

توی کتاب مارک و پلوی ضابطیان نوشته بود که در کشور فرانسه در کنار بسته های خوش آب و رنگ مواد غذایی ، همان جنس هارو با بسته بندی های ارزان قیمت تر در مناطق کارگرنشین عرضه می کنند . بسته ها دیگر مثل فروشگاههای گران قیمت رنگارنگ نیست ولی با همان کیفیت فروخته می شود.. با این روش ، سیستم اقتصادی بسیاری از کشورها ، اقلام ضروری تغذیه را از زندگی اقشار فرودست جامعه حذف نمی کنند ، بلکه تجملات را از آن می زدایند تا کودکی که پدری فقیر دارد با نخوردن گوشت و میوه و شیر دچار سوتغذیه نشود .شاید که بزرگان جامعه چندان عاشق چشم و ابروی آن بچه های فقیر نباشند اما دست کم این را می دانند که نسلی که با سوتغذیه رشد کند ، نمی تواند فردای کشورشان را بسازد .

بعد من یادم افتاد زمانی که از وسط سال شروع به توزیع شیر در مدرسه می کردند ، همان شیر هم برای بچه های من ممنوع بود ! بچه های کلاس های دیگر می خوردند و این طفلک ها با حسرت نگاهشان می کردند ! بعد همان موقع  به این فکر می کردم که آیا بچه های من آدم نیستند ؟ آیا در سن رشد نیستند ؟ آیا بدن یک بچه ی پنج ، شش ساله از یک بچه ی دراز و چاق کلاس ششمی نیاز کمتری به کلسیم دارد ؟ آیا فکر نمی کنند که همین ندادن یک پاکت شیر باعث به وجود آمدن حس حسادت و بی شخصیت شدن در بچه ها می شود ؟ 

بعد من چه کار می کردم ؟ حرف مدیر را تکرار می کردم که عزیزم فردا به مامانت بگو شیر برات بخره بیار مدرسه بخور ! یا شرمنده ام نمیتونم بهت بدم ! 

 و البته چند باری هم بیکار ننشستم ! یک نگاه این طرف یک نگاه اون طرف و به این صورت پاکت های شیر را به بچه هایم می رساندم ! :)

 

پ.ن :بعد بچه های این نسل مث بچه های دهه شصتی نبودند که شیر هم که نصیبشان می شد اه و پیف راه می انداختند ! (اینجوری بودیم دیگه نه ؟) این ها سر یک بسته شیر می توانند همدیگر رو بکشند حتی ! همه شان از دم ! :)

پ.ن : امروز چند تایی از بچه های امسال را دیدم .. دو سه تا دختر و باقی همه پسر ! شرارت از چشمهایشان می بارید ! خدا به داد برسد ! :)

 

نوشته شده توسط مريم در 14:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مرداد 1393

همیشه بخند ...

داشتم کلیپی که با عکس های بچه ها درست کرده بودم را می دیدم ... یادم آمد که سال تحصیلی که گذشت خیلی کم ازشان نوشتم و تنها یک عکس نشانتان دادم ... با خودم گفتم حیف است خنده های خوشگلشان را نبینید ...

 

 

 

 

آدم برفی محصول مشترک من و بچه های امسال و پارسالم است !

 

نوشته شده توسط مريم در 0:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مرداد 1393

از کاشکی ها (2)

کاشکی اگنس بچه ی من بود !

 

 

پ.ن : انیمیشن من نفرت انگیز !

 

نوشته شده توسط مريم در 13:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مرداد 1393

تلویزیون برای بار سوم آوای باران نشان میدهد .. بار اولش را از وسط هایش دیدم تا آخر .. دقیقا مصادف شده بود با آن شش ماه دوری و بی خبری ... 

احسان می گفت برای ناهار زدیم کنار توی این رستوران های بین راهی غذا بخوریم ، آوای باران نشان می داد .. می گفت بین آن همه آدم بد جور  گریه می کردم .. یکی گفت آقا گریه نکن اینا همش فیلمه ،دروغه ! گفتم نه اینا همش راسته !

یاد ما افتاده بود .. 

آن وقت ها تو نبودی .. حالا هم احسان ...

نوشته شده توسط مريم در 15:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مرداد 1393

از کاشکی ها (1)

کاشکی همه ی  اینا مال من بودن ! 

 

پ.ن :از رنگی رنگی !

نوشته شده توسط مريم در 0:38 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر