یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393

توی کتاب مارک و پلوی ضابطیان نوشته بود که در کشور فرانسه در کنار بسته های خوش آب و رنگ مواد غذایی ، همان جنس هارو با بسته بندی های ارزان قیمت تر در مناطق کارگرنشین عرضه می کنند . بسته ها دیگر مثل فروشگاههای گران قیمت رنگارنگ نیست ولی با همان کیفیت فروخته می شود.. با این روش ، سیستم اقتصادی بسیاری از کشورها ، اقلام ضروری تغذیه را از زندگی اقشار فرودست جامعه حذف نمی کنند ، بلکه تجملات را از آن می زدایند تا کودکی که پدری فقیر دارد با نخوردن گوشت و میوه و شیر دچار سوتغذیه نشود .شاید که بزرگان جامعه چندان عاشق چشم و ابروی آن بچه های فقیر نباشند اما دست کم این را می دانند که نسلی که با سوتغذیه رشد کند ، نمی تواند فردای کشورشان را بسازد .

بعد من یادم افتاد زمانی که از وسط سال شروع به توزیع شیر در مدرسه می کردند ، همان شیر هم برای بچه های من ممنوع بود ! بچه های کلاس های دیگر می خوردند و این طفلک ها با حسرت نگاهشان می کردند ! بعد همان موقع  به این فکر می کردم که آیا بچه های من آدم نیستند ؟ آیا در سن رشد نیستند ؟ آیا بدن یک بچه ی پنج ، شش ساله از یک بچه ی دراز و چاق کلاس ششمی نیاز کمتری به کلسیم دارد ؟ آیا فکر نمی کنند که همین ندادن یک پاکت شیر باعث به وجود آمدن حس حسادت و بی شخصیت شدن در بچه ها می شود ؟ 

بعد من چه کار می کردم ؟ حرف مدیر را تکرار می کردم که عزیزم فردا به مامانت بگو شیر برات بخره بیار مدرسه بخور ! یا شرمنده ام نمیتونم بهت بدم ! 

 و البته چند باری هم بیکار ننشستم ! یک نگاه این طرف یک نگاه اون طرف و به این صورت پاکت های شیر را به بچه هایم می رساندم ! :)

 

پ.ن :بعد بچه های این نسل مث بچه های دهه شصتی نبودند که شیر هم که نصیبشان می شد اه و پیف راه می انداختند ! (اینجوری بودیم دیگه نه ؟) این ها سر یک بسته شیر می توانند همدیگر رو بکشند حتی ! همه شان از دم ! :)

پ.ن : امروز چند تایی از بچه های امسال را دیدم .. دو سه تا دختر و باقی همه پسر ! شرارت از چشمهایشان می بارید ! خدا به داد برسد ! :)

 

نوشته شده توسط مريم در 14:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مرداد 1393

همیشه بخند ...

داشتم کلیپی که با عکس های بچه ها درست کرده بودم را می دیدم ... یادم آمد که سال تحصیلی که گذشت خیلی کم ازشان نوشتم و تنها یک عکس نشانتان دادم ... با خودم گفتم حیف است خنده های خوشگلشان را نبینید ...

 

 

 

 

آدم برفی محصول مشترک من و بچه های امسال و پارسالم است !

 

نوشته شده توسط مريم در 0:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم مرداد 1393

از کاشکی ها (2)

کاشکی اگنس بچه ی من بود !

 

 

پ.ن : انیمیشن من نفرت انگیز !

 

نوشته شده توسط مريم در 13:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مرداد 1393

تلویزیون برای بار سوم آوای باران نشان میدهد .. بار اولش را از وسط هایش دیدم تا آخر .. دقیقا مصادف شده بود با آن شش ماه دوری و بی خبری ... 

احسان می گفت برای ناهار زدیم کنار توی این رستوران های بین راهی غذا بخوریم ، آوای باران نشان می داد .. می گفت بین آن همه آدم بد جور  گریه می کردم .. یکی گفت آقا گریه نکن اینا همش فیلمه ،دروغه ! گفتم نه اینا همش راسته !

یاد ما افتاده بود .. 

آن وقت ها تو نبودی .. حالا هم احسان ...

نوشته شده توسط مريم در 15:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مرداد 1393

از کاشکی ها (1)

کاشکی همه ی  اینا مال من بودن ! 

 

پ.ن :از رنگی رنگی !

نوشته شده توسط مريم در 0:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مرداد 1393

خواب رفته کودکی در بین آغوش پدر / آه دارد بر دلش از این حقوق بی‌بشر

بابا گفته بود برام عجیبه ها  تو که برای کشته شدن یه روباهی موشی ماری گریه میکنی الان برای بچه های غزه هیچ نمی نویسی ... میدونم البته دلت طاقت نمیاره ولی دیگه این کمترین کاریه که میشه برای بچه هایی کرد که گشنه تشنن و حتی دارو درمان ندارن و صداشون به گوش دنیا نمیرسه...البته بازم خودت میدونی ها !

گفتم گریه که می کنم غصه که می خورم ولی بلد نیستم ..نمیدونم چی بنویسم ..

توی دلم بود که بگویم اگر بخواهم بنویسم همه اش می شود فحش و فضیحت! نگفتم .. 

اخبار غزه رو دنبال می کنم ..به بخش تصاویرش که می رسم یا سرم را پایین می اندازم یا برای مدتی کانال را عوض می کنم تا نبینم صورت های  خسته و زخمی  پدران و مادرانی که هر کدام با ضجه و فریادشان با بچه ای در بغل عرش خدا را می لرزانند .. 

به سایت ها که سرک می کشم برای خواندن خبرها چشمم که می خورد به " بمباران مدرسه ای در غزه + 18" تند صفحه رو رد می کنم تا نبینم .. منی که به قول احسان فاجعه ام در فوضولی .. 

ولی ندیدن و نشنیدن تا کی ؟ تو فکر کن طی 21 روز هزار نفر کشته و 6 هزار نفر زخمی شده اند ..

حقوق بشر یعنی کشک !

 

 

جهان خود را به خواب زده
و «سازمان ملل» 
دلار در گوش‌هایش فرو کرده
تا نشنود 
طنینِ خمپاره‌هایی را
که بر تو فرود می‌آیند...

بخشی از شعر یغما گلرویی که برای کوبانی منطقه ی کرد نشین سوریه سروده شده .. ولی  این شعر را می توان هم برای کوبانی نوشت ، هم غزه و  هم برای هر جایی که فریادشان به جایی نمی رسد یا می رسد ولی آنها که باید بشنوند گوشهایشان را سفت گرفته اند! 

 پ.ن : قول بدهید زنده بمانید ...

نوشته شده توسط مريم در 0:1 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم تیر 1393

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است ...

این چند روزی که گذشت خیلی جایت را خالی کردم .. به سعید ، به مریم ، به عمو ، به بانو ، به بابا گفتم که چقدر جایت خالی است .. که اگر بودی پای چشم یکی از همین ها که دل رفیقت را خون کردند ،سیاه ، یا پایشان را الان خورد کرده بودی .. نمیدانی چقدر کیف کردم وقتی بعد رفتنت شنیدم که چه بلایی سر همان ها که نامردی کرده اند و  گفته بودم چقدردلم می خواهد یک دل سیر کتکشان بزنم آورده ای .. یا چقدر خندیدم وقتی شنیدم که برای یک کدامشان زبانت را در آورده بودی و گفته بودی از طرف خودم و خواهریم ! کیف کردم که تمام خواسته هایم ، کتک زدنشان و زبان در آوردنم برایشان حداقل از جانب تو عملی شد ! و به من نگفته بودی چون فکر می کردی احتمال شنیدن نصیحت از جانب من به خاطر این که این کارها باعث دردسرت نشود هست .. و می دانی که بود ! اما حالا برای دوستان مشترک تعریف می کنم و از ته دل می خندم..

این مدتی که نیستی خیلی اتفاقات افتاد .. برای عزیزانی که میدانم  اگر بودی چقدر از شنیدنش بهم می ریختی .. تو که به نظر همه ی ما که می شناختیمت پاک و منزّه رفتی، با همان لباس سر تا سفیدی که در خواب دیدنت ، با همان لبخند آرام بر روی لبت ، کنار همان غروب دریایی که در خواب گفتی به تماشایش می روی دعا کن برای گلوله های آتش گرفته ای که بدجور می سوزد .. یادت هست که می گفتی همه ی اونایی که با محمد بودند آدم شدند الّا ما ؟ خیلی یاد این جمله ات می کنم .. آخر هم تو آدم شدی و من نه !

شد یک ماه احسان .. 

 

پسر خاله: آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن.

نوشته شده توسط مريم در 0:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم خرداد 1393

شمع فرشته ...

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد . پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد ، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد .

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد . با هیچکس صحبت نمی کرد و سر کار نمی رفت . دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی بر گردانند ولی موفق نشدند .

شبی پدر رویای عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند .هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود . مرد وقتی جلوتر رفت ، دید فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر فرشته ی غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسید : دلبندم ، چرا غمگینی ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟

دخترک به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم .

پدر در حالی که اشک در چشمانش حقله زده بود ، از خواب پرید .

اشکهایش را پاک کرد ، انزوا رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت .

 

داستان بالا را یک شب برایش نوشتم .. گفتم ایلیا الان توی بهشت حال این دختر کوچولو را دارد .. دوست داری این طوری باشه ؟ چند وقت بعد ، وقتی حالش روز به روز بدتر می شد گفت یادت هست اون داستان شمع و فرشته که نوشتی ؟ یاد خودت باشه  وقتی نبودم .. وقتی نیستم .. گفت یه ذره اگه دلم آرومتره برا خاطر همین داستانه که نوشتی .. خواستم اینجا بنویسم تا بخونین ..تا نذارین که شمع احسان خاموش باشه .. همین.

 

نوشته شده توسط مريم در 13:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم خرداد 1393

نیستی .. چهار روز از پر کشیدنت  می گذرد ...چهار روز از دلتنگی های ما برای تو ..از خالی بودن جایت  .. چهار روز از گفتن مهربانی ها .. خوبی ها و بی عقلی هایت برای همدیگر ..

نوشته بودی از حسرهایت وقت رفتن. ..

یکیش برای من بود .. حسرت دیدن بچه هایم .. حسرت دایی شدن برای بچه هایم .. این حسرت برای من هم ماند  تا ابد... 

حسرت ها زیاد است .. حسرت خنده های دوباره مان .. حسرت تبریک تو برای روز زن و معلم .. 

دلتنگم برای خاهری گفتنت .. برای نوشتن مثل گفتارت که امروز مریم گفت چقدر منو یاد احسان می ندازی مریم !و گفتم عمدی نیست .. برای خنده هایمان .. برای .. 

یادت هست گفتی می شود تولدم را توی وبلاگت تبریک بگی ؟ گفتم حتما .. فردا تولد توست .. تولد مهربان برادرم ..

تولدت مبارک داداشی .. سفرت بخیر کربلایی کربلا ندیده .. سفرت بخیر ...

نوشته شده توسط مريم در 22:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393


بوسه بر دستان دردمند و زحمت کشت بابا .. 



روزت مبارک ..



نوشته شده توسط مريم در 22:23 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر