دوشنبه هشتم تیر 1388
شعر:
اعتراف
خارها ،خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آن که برگ های زرد را
زیر پای خویش سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد:
برگ های بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد!
اشتقاق
وقتی جهان
از ریشه ی جهنم
و آدم
از عدم
و سعی از ریشه های یاس می آید
وقتی که یک تفاوت ساده
در حرف
کفتار را
به کفتر
تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها
و واژه های بی طرفی
مثل نان
دل بست
نان را
از هر طرف بخوانی
نان است!
(از کتاب آینه های ناگهان.قیصر امین پور)
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
تعويض سنگ قبر سهراب در سكوت رسانه اي

در آذرماه سال 1367 سنگ مزاري براي سهراب ساخته مي شود كه مزين به شعري زيبا از خودش و با هنرمندي خوشنويس شهير مرحوم استاد رضا مافي بود. اين سنگ شهرت زيادي داشته و بنده اولين بار با ديدن تصويري از اين سنگ با سهراب آشنا شدم:

در مهرماه 1384 و در پي بي دقتي كارگران حين حمل مصالح سنگ قبر سهراب مي شكند و به اذعان شاهدان شبانه از محل خارج شده و پس از مدتي با سنگي كه به طرز ناشيانه اي سعي شده بود با سنگ قبلي شباهت داشته باشد تعويض گرديد:

و اين هم جديدترين شاهكار هنري براي سنگ قبر سهراب

اميدوارم كه مسئولين شهر ما بيش از اين در مورد مشاهير و نام آوران كاشاني حساس باشند و ضمن جلوگيري از اقداماتي اين چنيني كه بدون شك موجب بازتاب هاي منفي در مورد شهر مي شود نسبت به شناساندن و معرفي اين بزرگان اقدام نمايند
متن موجود در سايت سهراب سپهري
امروز طبق سالهاي قبل، آخرين روز از سال را كنار آرامگاه سهراب بودم. مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلي، خلوت بود و ساكت. مثل هميشه وسعتي براي فكر كردن و مرور روزهاي گذشته.
اما... ساعت حدود 2 بعد از ظهر...
يك لودر كوچك ، دو كارگر زحمت كش، چند بيل خاك، چند عدد لگد و ...
و در نهايت، سنگ قبري سياه رنگ و دراز و تقريبا بدقواره جايگزين سنگ قبر ساده و قديمي ولي صميمي سهراب شد .
با اين سنگ نوشته :
خانه ابدي شاعر آب و آئينه "
طلوع زندگي 1307 هجري شمسي
غروب زندگي 1359 هجري شمسي
كاشان بلوار نماز برادران ...."
غروب زندگي ؟ براي سهراب ؟
اعلام شماره موبايل موسسه حكاكي سنگ قبر (يا بهتر است بگويم آگهي تبليغاتي) روي آرامگاه سهراب سپهري ؟
انتظار اين تغيير و تحول را واقعا نداشتم.
همه چيز در كوتاهترين زمان ممكن اتفاق افتاد. چيزي حدود نيم ساعت. سنگ قبر سابق آرامگاه سهراب سپهري، همان سنگ سفيد و ساده، زير چند بيل خاك و سنگ قبر سياه جديد مدفون شد.
تنها بودم و اين تغيير ناگهاني، تماما" فكر و حواسم را بهم ريخته بود. فقط فرصت تهيه يك دوربين يك بار مصرف دست داد و تهيه عكسهايي كه حالا اينجا هستند .
و قبل از آن...
يك شيشه گلاب كه قرار بود سنگ قبر سهراب را بشويد، اجبارا" خاك ريخته شده بر روي سنگ را شست. حالا حداقل ميدانم كه خاك ريخته شده بر روي آرامگاه سهراب، بوي گلاب ميدهد.
از شخصي كه به عنوان مسئول و سرپرست و ناظر بر صحت خاك پاشيدن كارگران و صحيح راه رفتن و لگد كردن آرامگاه سهراب بود، سوال كردم آيا خانواده سپهري از اين اقدام شما خبر دارند ؟
جواب : شايد، نميدونم.
پرسيدم اين سنگ را چه كسي انتخاب كرده، اين كار به درخواست چه كسي انجام ميشه ؟
جواب : اين رو مسئول امامزاده داره انجام ميده. به خاطر اينكه آقاي سپهري ارادت خاصي به امامزاده داشتند ما هم براشون اين كار رو انجام داديم.
در تمام مدتي كه اين اتفاقات مي افتاد، به جز من و چند نفري كه مشغول خاك بازي و بيل زدن بودند، و يكي دو نفري كه از روي كنجكاوي ناظر بر بيل زدن قبر سهراب بودند، كسي در آن اطراف نبود.
نه مراسمي بود، نه حضور بستگان و نزديكان و نه سخنراني و نه بزرگداشتي براي شعر و ادب پارسي.
فقط گرد و خاك بود و سنگي سياه و زمخت و بد شكل.
اينجا چه خبر بود ؟!
من خودمم چند سال پیش رفتم و خیلی تعجب کردم از این که یه مقبره ساده هم ندارد.واقعا متاسفم برای خودمون.
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
حکایت:
حکایت ابوسعید
ابوسعید ابوالخیر به مجلسی دعوت شده بود که وعظ کند.جمعیت بیش از گنجایش مسجد بود و مستمعین چنان نشسته بودند که جا برای تازه واردان نبود کسی برای گشودن جا ،فریاد کشید :"خدا بیامرزد کسی را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد" ابوسعید بر منبر رفت تا سخن بیاغازد.گفت:"سخن همین است که این مرد گفت!"
درد انسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است.
حکایت تقلید
من فقط یک مثال در زمینه تقلید می زنم شما تا آخرش را می خوانید:شکارچیان اروپا برای شکار میمون سالم و زنده به جنگل می روند میمون ها در آن طرف رودخانه هستند و شکارچیان این طرف رودخانه،قبلا جلوی درختها ویا رودخانه ای که محل آمد و شد میمونهاست کاسه های سریشم می گذراند خودشان هم شبیه به همان کاسه ها را آن طرف تر می چینند منتها کاسه های پر از آب را !کنار آن ها می نشینند!
میمون ها هم می آیند کنار کاسه ها-کاسه های سریشم-می نشینند.شکارچی ها دست در کاسه می کنند سپس دست هایشان را بلند می کنند میمون ها هم همین کار را می کنند.این ها مدتی نگه می دارند،میمون ها هم نگه می دارند،بعد درست مثل تیمم می گذراند روی پیشانی ،آن ها هم می گذارند روی پیشانی،این ها دستهایشان را می کشند روی چشمها و صورتشان .آن ها هم می کشند ،این ها رو به خورشید می ایستند آنها هم می ایستند،خوب خشک می شود!اما بعد که می خواهند چشمهایشان را باز کنند ،باز نمی شود !و شکارچی ها می روند و میگیرندشان! روشن شد!
این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است : پلیدی ،پاکی ،پوچی.
(از کتاب کوچک دکتر علی شریعتی)به اهتمام:محمود نامنی.
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
به شاعری که شعرش بی گمان در وصف خودش بود.
دوست
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
وبا تمام افق های باز نسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره میزد.
برای ما ،یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم.
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.
وبارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.
(سهراب سپهری)
پی نوشت:امروز روز بزرگداشت سعدی عزیز هم بود.حتما در آینده ی نزدیک مطالبی از این عزیز براتون می گذارم.اطلاع دقیقی ندارم اما انگار روز مارک تواین(تولد یا فوتشو نمی دونم)و همین طور اقبال لاهوری و ملک الشعرای بهار گویا بوده.اقبال را که زیاد نمی شناسم با عرض شرمندگی.ملک الشعرا هم چند شعر ازشون خوندم.مارک تواین هم تام سایر و هاکلبرفین را خوندم که خیلی عالی بودن.
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
جبار و سر اسب(برگرفته از وبلاگ بهترین عکس نجومی روز )
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
وقتی خوندمش هم کلی خندیدم هم دلم گرفت.واقعا راست گفته.
|
موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید. |
شنبه پانزدهم فروردین 1388
موسسه خیریه محک.
از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روشهاي علمي و تخصصي در مراقبت هاي ويژه از بيماران و خانواده هاي آنان در کنار پيشرفتهاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.
موضوع فعاليت مؤسسه محک ، انجام امور خيريه در زمينه هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي باشد.
محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي ترين شعار محک يعني ” ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد ” بر آن تصريح شده است.
موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان " محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده وامکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد. www.mahak-charity.org اینم سایتشه.
یکشنبه دوم فروردین 1388
سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز
نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
عید همتون مبارک.
بوی باران ،بوی سبزه ،بوی خا ک
شاخه های شسته ،باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید،
عطر نرگس ،رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای گل من ،گر چه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود ،هفتاد رنگ.
(فریدون مشیری)
یکشنبه یازدهم اسفند 1387
ماجراي اسب آبي يكساله بعد از سونامي
بچه يك اسب آبي (يك ساله) بعد از واقعه سونامي، يك لاك پشت 100 ساله نر را به عنوان مادر خود مي شناسد.
Owen نام يك بچه اسب آبي با وزن 300 كيلوگرم كه كمتر از يك سال سن دارد و بعد از سونامي توسط گروه نجات از امواج نجات پيدا كرد.او كه مادرش را در سونامي گم كرده بود , به مرور زمان به لاك پشت نر غول پيكر پارك وابسته شد و لاك پشت را به چشم مادر خود مي بيند.
مسئول پارك لافارگه مي گويد كه انگار لاك پشت نر غول پيكر از مادربودن براي اين بچه اسب آبي لذت مي برد.
آنها با هم غذا مي خورند , با هم مي خوابند , و اگربچه اسب آبي را از كنار لاك پشت دور كنند به شدت عصباني و خشمگين مي شود.
ادامه مطلب


