سه شنبه چهاردهم بهمن 1393

کوروش جان آسوده بخواب ، که ما بیداریم !!

با ناراحتی می آید به سمتم و می گوید ابوالفضل بهم گفت افغانی ! 

نگاهم را می چرخانم به سمت ابوالفضل ... می دانم که او با چه نیتی او را افغانی خطاب کرده ولی با این حال رو می کنم به شکیلا و  می گویم افغانی که حرف بدی نیست..شماها مال کشور افغانستانید میشید افغانی ما هم میشیم ایرانی !مثلا ایتالیایی ها هم میشن ایتالیایی ! ناراحت نشو.. بعد رو می کنم به ابوالفضل و می گویم تو هم دیگه نگو ! باشه ای می گوید ولی زنگ بعد باز هم تکرار می شود ...

این قصه ریشه دارتر از این حرفهاست .. توی کشوری زندگی می کنیم که بد و بیراه بچه هایش افغانی افغانیست !* کاری کرده ایم که یک بچه ی اهل افغانستان از شنیدن ملیتش ناراحت شود .. این ما ، ملت متمدن با فرهنگ !! 

 

* : قبلا هم بچه هایی داشتم که هر دو ایرانی بودند و موقع دعوا همدیگر را افغانی خطاب می کردند !!

 

آهنگ نوشت : تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی ...

من خانه نمیدانم ، هژیر مهر افروز ..

هوای جنون ، علیرضا قربانی ..


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 0:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم دی 1393

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ..

 

 

 

با این غروب از غم سبز چمن بگو ، اندوه سبزه های پریشان به من بگو ..

 

 

پ.ن : عکس ها در سایز اصلی : 1 ، 2 ، 3 ..

 

نوشته شده توسط مريم در 0:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم دی 1393

اندر شیرین زبانی هایشان !

 

من : ماههای فصل پاییزو بگو ؟

شکیلا : مهر و محبت و آذر ! :)))))))))))

 

من : یکی از پروانه هاتو رنگ نکردی که ، برو رنگ بزن !

علیرضا: نه آخه میدونی اون یه پروانه ی سفیده !

 

من : امام اول ؟

مهدی : علی

- امام دوم ؟ 

- حسن

- امام سوم ؟

- چهارم !! :))

 

من : بچه ها شما تو خونه  چه کارایی کمک پدر مادرتون می کنین ؟ 

عرفان : من مثلا بابام میگه برو سیگار بخر میرم می خرم براش !!! 

 (خنده ی بچه ها ! )

 

من : شکلات ها رو بشمر !

امیر عباس : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج !

- خب چند تا بودن ؟

- چهار تا !!! 

 

من : نمک چه مزه ایه ؟

پریا : ترش

- لواشک ؟

- شور !

- شکلات چی ؟

- خوشمزست !

من رو به دوربین ! :) 

نوشته شده توسط مريم در 16:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم دی 1393

اگه ...

اگه نوشیدنی بودم : نسکافه

اگه میوه بودم : هلو

اگه هوا بودم : برفی

اگه رنگ بودم : فیروزه ای

اگه فعل بودم : داشتن

اگه فیلم بودم : نمیدونم

اگه انیمیشن بودم: بابا لنگ دراز ، من نفرت انگیز

اگه ساز بودم :پیانو ،سنتور

اگه هنر بودم : موسیقیدان

اگه کتاب بودم : درخت زیبای من 

اگه خواننده بودم : علیرضا قربانی ، هژیر مهرافروز 

اگه گناه بودم : دزدیدن تمام غذاهای خوشمزه ی دنیا

اگه حیوون بودم : روباه ، پلنگ

اگه شهر بودم : نمیدونم

 

پ.ن : بازی رو یه جایی دیدم خوشم اومد ... یاسی و روشن شمام باید بازی کنین ! (این یک دستوره :) ) 

نوشته شده توسط مريم در 19:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم دی 1393

عشق یعنی خنده هایت ...

پ.ن : عکس در سایز بزرگتر ..

نوشته شده توسط مريم در 16:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم دی 1393

یادت هست قرار بود زنان کوچک را بخرم و ببینم؟ حالا شبکه ی پویا نشانش می دهد... سارا را که می بینم یاد تو می افتم...من نه موهای طلایی دارم ،نه مثل سارا زیبا هستم ، نه کوچکم و نه آنقدرها مهربان ! ولی شدم سارای قصه هایت ...و خوشحال بودم از این اتفاق... جایت امشب برای حرف زدن در مورد انیمیشهای مورد علاقه یمان ، سارا گفتن تو ، و  صحبت از خیلی چیزهای دیگر خالیست...

تولدت مبارک برادر مظلوم و صبورم...

 

نوشته شده توسط مريم در 22:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نهم دی 1393

آیینه باران می کنی شهر دلم را

لبریز احسان می کنی شهر دلم را

این جاده ها در حسرت دیدار فرداست

سرشار مهمان می کنی شهر دلم را

میدانی آخر عاشقی از حد گذشته

بیتاب باران می کنی شهر دلم را

گرچه که تنهایم غریبم بی کسم اما تو ای جان

کانون یاران می کنی شهر دلم را

در قبض و بسط مهر تو افتاده قلبم

الطاف رحمان می کنی شهر دلم را

رویای زیبای دلم گشتی و کردی

خلوت سرای لطف رب شهر دلم را

ای بودنت لطف خدا در حق این دل

آیینه ی الطاف جانان می کنی شهر دلم را

 

 

دل را پریشان می کنی ماه شب من

تو علت اشک من و تاب و تب من

درد مرا مرهم تویی دست تو درمان

تا روز وصلت میرسد جان بر لب من

با تو گره خورده تمام هست و بودم

ای هست من در آسمانها کوکب من

تو مصحف پاک و زلال قلب خسته

آبادی حال خراب امشب من

من باغبانی خون جگر تو نوگل باغ

آتش گرفتم از تو شد تاب و تب من

حسن تو و آن دل که از من برده بودی

ساقی تو و حال خراب هر شب من

ای باده گلرنگ سکرآور کلامت 

در آسمانم "مریمم" ماه شب من

 

شاعر : بابا محمد

پ.ن : بر هر چه بود و هست ، در پیش روی تو

محکم و استوار اقرار می کنم

این اعتراف من با واژه های مهر

با جمله های شوق ، در موجی از غرور

این اعتراف من :

من دوست دارمت ..من دوست دارمت ...من دوست دارمت ..

 

نوشته شده توسط مريم در 21:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم دی 1393

بیا تا برایت بگویم ...

حالا  ارزش خوردن غذا ، ارزش برادران خوب (کجایی تو آخه ؟)، ارزش همسر برادر گل ، ارزش دوستان خوب در روزهای سختی ، ارزش فامیل های مهربان ،ارزش هم اتاقی های خوب در یک محیط بسته ی تلخ ، ارزش بلد بودن بافتن پاپوش برای گذرندان وقت برای دوستانی که جورت را کشیدند ، ارزش سوپ های کم نمک ، ارزش اینترنت در وقت های بی خبری و کلافگی ، ارزش نفس کشیدن در هوای آزاد ، ارزش قدم زدن در یک محیط باز ، ارزش داشتن هندزفری حتی ! ارزش تلویزیون ، ارزش خواندن یک هفته نامه ی خوب -امید جوان- ،ارزش میوه های رنگارنگ و خوشمزه ،ارزش داشتن کار ، ارزش بچه ها ، ارزش همکاران خوب ،  ارزش اشک های بابا ( گفته بودی قبلا نباشم نیستی دور از جون  ، بیشتر باور کردم !)دعاهای مامان و خلاصه ارزش سلامتی رو از من بپرس تا برایت بگویم چقدر شیرین است ...

پ.ن : و صد البته که انسان فراموشکار است ...

پ.ن : روشن عزیزم بابت همه چی ممنونتم ..

 

نوشته شده توسط مريم در 21:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم آبان 1393

گنجشکک اشی مشی ..!

آمدند توی کلاس و گفتند سر گنجشکه رو کندند و دارند باهاش بازی می کنند ! دویدم توی حیاط ..دیدم یکی از بچه های خودم گنجشک خونی بینوا رو از پا گرفته و بقیه هم راه افتادند به دنبالش ! داد زدم که کار کیه ؟ اشاره کردند به در حیاط مدرسه ! دیدم با تفنگش وایساده جلوی در با یک لبخند ژکوند نگاه می کند ! از آن دور زل زدم بهش تا از رو برود تا با نگاه مثلا بگویم خیلی بیشعوری ! رفت آن طرفتر .. به حسین گفتم ببر بندازش تو باغچه دستت نگیر ..یکی از بچه های کلاس چهارم پنجم آمد گنجشک را از دستش قاپید و  گذاشت دنبال بچه ها ! می خواست پرتش کند آن طرف دیوار که بهزیستی بود .. گفتم این جا نه ببر بندازش بیرون .. برد انداخت وسط خیابان ! گفت بذار ماشینها از روش رد بشن تا له بشه !! دستش را گرفتم کشاندمش که برو برش دار .. گفت به من چه و رفت ! یکی دیگر رفت برش داشت آمد که بندازد توی سطل آشغال ! شکارچی هم نزدیک شد و گفت بدش به من ! گفتم این کارا از سن تو گذشته دیگه ! (یک جوان بی عقل 17 ، 18 ساله بود شاید ) برای چی زدیش ؟ گفت برای خنده !!! گفتم خجالتم خوب چیزیه که تو نمی کشی ! حالا یک مشت بچه و  سه نفر جلوی مغازه ی روبروی مدرسه هم ایستاده بودند به تماشا ! مدیر آمد و بچه هارو بردیم داخل مدرسه ! 

زنگ آخر وقتی داشتم میرفتم سوار ماشین شوم شکارچی را دیدم سوار بر ترک موتور با یک کیسه ی پر از گنجشک ! احتمالا ناهار یا عصرانه آبگوشت گنجشک یا شاید هم کباب گنجشک داشتند ! 

 

پ.ن 1:شکارچی که اصل ماجرا بود حالا به کنار ! اینکه یک بچه ی ده یازده ساله می گوید بذار ماشین ها برن روش تا له بشه رو نمی دانم کجای دلم بگذارم ؟

پ.ن 2: اسم گنجشک که بیاید کنارش باید اسم آقای نظاری هم باشد حتما ! 

سراغ از بال تو، من می‌گرفتم

سرت را روی دامن می‌گرفتم

تو گنجشکی،

شکسته‌بالی‌ات را

خودم باید به گردن می‌گرفتم

 سید حبیب نظاری ..

 

پ.ن3 :  آدم کشی ها و اسید پاشی ها و چاقو کشی ها و ... ریشه در حیوان آزاری هم دارد ! 

پروفسور لینزی حکایت یک فعال خقوق حیوانات را نقل میکند که با این سوال مواجه شد: “چطور میتوانی برای حیوانات بجنگی وقتی هنوز کودکان مورد آزار هستند” و او پاسخ میدهد:

“من روی ریشه ها کار میکنم”

 

پ.ن 4 : چند روز پیش هم خاله ی مامان نشسته بود و از امام حسین و عاشورا و ... می گفت ! یک عالمه که حرف زد رفتیم دم در برای خداحافظی ..دو تا مورچه زیر پایش بودند که بی حواس پایش رو گذاشت رو یکیشان .. گفتم پاتو بردار خاله له شد مورچهه ! پایش را برداشت من خیالم راحت شد که مورچه سالم است ! یکهو ناغافل دوباره پایش رو گذاشت روی مورچه ی بینوا و تمام ! گفتم نشستی این همه از امام حسین و ... می گی .. اونها این طوری بودن ؟ گفت چیزی که برا من فایده نداشته باشه رو می خوام چی کار ؟ همین ها میان تو خونه تمام زندگیو می برن و می خورن ! گفتم خانه ی شما آن طرف خیابان است ! همین طور بحث می کردیم که گفت می دانم که میازار موری که دانه کش و است و ... ولی هر چیزی که به درد من نخوره می خوام نباشه اصلا! 

من ماندم با این جواب فیلسوفانه ! 

 

نوشته شده توسط مريم در 23:29 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم آبان 1393

از سری آرزوهای بچه ها !

پیامبر شدن 

عروس شدن 

شوفر هواپیما شدن ! 

 

 

نوشته شده توسط مريم در 23:2 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر