یکشنبه یکم تیر 1393

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است ...

این چند روزی که گذشت خیلی جایت را خالی کردم .. به سعید ، به مریم ، به عمو ، به بانو ، به بابا گفتم که چقدر جایت خالی است .. که اگر بودی پای چشم یکی از همین ها که دل رفیقت را خون کردند ،سیاه ، یا پایشان را الان خورد کرده بودی .. نمیدانی چقدر کیف کردم وقتی بعد رفتنت شنیدم که چه بلایی سر همان ها که نامردی کرده اند و  گفته بودم چقدردلم می خواهد یک دل سیر کتکشان بزنم آورده ای .. یا چقدر خندیدم وقتی شنیدم که برای یک کدامشان زبانت را در آورده بودی و گفته بودی از طرف خودم و خواهریم ! کیف کردم که تمام خواسته هایم ، کتک زدنشان و زبان در آوردنم برایشان حداقل از جانب تو عملی شد ! و به من نگفته بودی چون فکر می کردی احتمال شنیدن نصیحت از جانب من به خاطر این که این کارها باعث دردسرت نشود هست .. و می دانی که بود ! اما حالا برای دوستان مشترک تعریف می کنم و از ته دل می خندم..

این مدتی که نیستی خیلی اتفاقات افتاد .. برای عزیزانی که میدانم  اگر بودی چقدر از شنیدنش بهم می ریختی .. تو که به نظر همه ی ما که می شناختیمت پاک و منزّه رفتی، با همان لباس سر تا سفیدی که در خواب دیدنت ، با همان لبخند آرام بر روی لبت ، کنار همان غروب دریایی که در خواب گفتی به تماشایش می روی دعا کن برای گلوله های آتش گرفته ای که بدجور می سوزد .. یادت هست که می گفتی همه ی اونایی که با محمد بودند آدم شدند الّا ما ؟ خیلی یاد این جمله ات می کنم .. آخر هم تو آدم شدی و من نه !

شد یک ماه احسان .. 

 

پسر خاله: آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمیتونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
... و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت
هی بغض تو گلوت گیر میکنه
خفه ات میکنه
آدما باس همیشه تنها بمونن.

نوشته شده توسط مريم در 0:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه دهم خرداد 1393

شمع فرشته ...

مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت . دخترک به بیماری سختی مبتلا شد . پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد ، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد .

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد . با هیچکس صحبت نمی کرد و سر کار نمی رفت . دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی بر گردانند ولی موفق نشدند .

شبی پدر رویای عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند .هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود . مرد وقتی جلوتر رفت ، دید فرشته ای که شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر فرشته ی غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسید : دلبندم ، چرا غمگینی ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟

دخترک به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن می شود ، اشکهای تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ می شوی ، من هم غمگین می شوم .

پدر در حالی که اشک در چشمانش حقله زده بود ، از خواب پرید .

اشکهایش را پاک کرد ، انزوا رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت .

 

داستان بالا را یک شب برایش نوشتم .. گفتم ایلیا الان توی بهشت حال این دختر کوچولو را دارد .. دوست داری این طوری باشه ؟ چند وقت بعد ، وقتی حالش روز به روز بدتر می شد گفت یادت هست اون داستان شمع و فرشته که نوشتی ؟ یاد خودت باشه  وقتی نبودم .. وقتی نیستم .. گفت یه ذره اگه دلم آرومتره برا خاطر همین داستانه که نوشتی .. خواستم اینجا بنویسم تا بخونین ..تا نذارین که شمع احسان خاموش باشه .. همین.

 

نوشته شده توسط مريم در 13:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم خرداد 1393

نیستی .. چهار روز از پر کشیدنت  می گذرد ...چهار روز از دلتنگی های ما برای تو ..از خالی بودن جایت  .. چهار روز از گفتن مهربانی ها .. خوبی ها و بی عقلی هایت برای همدیگر ..

نوشته بودی از حسرهایت وقت رفتن. ..

یکیش برای من بود .. حسرت دیدن بچه هایم .. حسرت دایی شدن برای بچه هایم .. این حسرت برای من هم ماند  تا ابد... 

حسرت ها زیاد است .. حسرت خنده های دوباره مان .. حسرت تبریک تو برای روز زن و معلم .. 

دلتنگم برای خاهری گفتنت .. برای نوشتن مثل گفتارت که امروز مریم گفت چقدر منو یاد احسان می ندازی مریم !و گفتم عمدی نیست .. برای خنده هایمان .. برای .. 

یادت هست گفتی می شود تولدم را توی وبلاگت تبریک بگی ؟ گفتم حتما .. فردا تولد توست .. تولد مهربان برادرم ..

تولدت مبارک داداشی .. سفرت بخیر کربلایی کربلا ندیده .. سفرت بخیر ...

نوشته شده توسط مريم در 22:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393


بوسه بر دستان دردمند و زحمت کشت بابا .. 



روزت مبارک ..



نوشته شده توسط مريم در 22:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم فروردین 1393

رنگی رنگی !


رنگی رنگی شوید ! 


پ.ن : حرفی نیست ! جز این که به بخش مصاحبه ها حتما سری بزنید ... و همین طور معرفی کتاب ..


پیشنهاد موسیقی : آلبوم نه فرشته ام نه شیطان ِ همایون شجریان .. فوق العادست !

نوشته شده توسط مريم در 21:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392

میلادت آغاز زیباییهاست 

 

آغاز سرسبزی و بهار ..

 

تولدت مبارک بابا ..

 

پ.ن : سال نو مبارکِ همگی ..

نوشته شده توسط مريم در 19:44 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392

اندر حکایت انسان بودن !

گویند اول حیوان که در عالم پدید شد نسناس بود و داروین گوید ماهی بود و آن فرضیه که وی بر شمارد و نظر وی بر تکامل باشد از اساس باطل بود . بل به درد عمه وی بخورد . پس کوه ها و بیشه ها ساخته آمد و چرندگان و پرندگان و خزندگان و گزندگان و دیگر جانداران پدید شد و هر جانور که پدید آمد ، گفتی من بهتر جانورانم و نیکوتر جانوران . الّا الاغ که گفتی فرزند من زیباترین موجودات است و گاه گفتی که من فهیم تر جانورانم و حمار گفتی که من به ز آدمیانم و آن زمان آدمی در جهان نبود .

بیت : گاوان و خران بار بردار       به ز آدمیان مردم آزار

آنگاه آدمیزاد بیامد و ایشان را با خود مانوس نمود و رام گردانید.پس ایشان خصال وی نیکو یافتند و هر یک خصلتی از او وام گرفتند و شمار ایشان از صد افزون است . 

اول گربه است که بستاند و بخورد و عاقبت پنجول کشد .

دیگر سگ است که به جهت لقمه نانی دم بجنباند و پوزه بر خاک مالد .

دیگر فیل است که بنیه ی فراوان دارد و بانگ قوی و رویت وی وحشت در دل ها افکند . لکن چون کلنگ بر سر وی زنی رام گردد و بار بردارد .

دیگر عقرب است که اقتضای طبیعتش نیش زدن باشد .

دیگر کرگدن است که شاخ بزرگ دارد و گردن ستبر .لاجرم گردن به چپ و راست نتواند گردانید و هیچ سوی خویش نتواند دید جز نوک بینی و چون حرکت کند آنچه بر سر راه وی بود ویران سازد و برود .

دیگر بز است که چون از جوی بپرد ، دیگر بزها در پی او روند.

دیگر میمون است که هیئت آدمی را دارد و تقلید آدمیان کند و از این جنس حیوان بسیار باشد .

دیگر بره باشد که رامتر از او حیوان نباشد و بر او مثال زنند.

دیگر گاو باشد و خر که شرح آن گفته آمد .

دیگر کنه باشد که بچسبد و ول نکند.

دیگر خروس جنگی باشد که به سوی هر جنبنده ای بجهد .

دیگر غوک  است که بانگ بلبل کند.

دیگر خرس است که در دوستی تالی ندارد.

دیگر گرگ باشد که بره را بدرد .

لکن هیچ حیوانی نتواند که تمامی خصائل انسان فراگیرد .

چنین است که انسان را اشرف مخلوقات گفته اند و هر که در این معنی شک روا دارد ، ما را با او کاری نیست .

منوچهر احترامی خدا بیامرز .. هفته نامه طنز و کاریکاتور مشرقیه .


پ.ن : حقوق یک سال رفت پای لب تابی که نسبت به قیمت های بازار ارزان قیمت است! در مملکتی که به بهانه های مسخره مثل اجاره کلاس (در حالی که کلاس خالی وجود دارد) ، مدیر موسس که تنها مزیتش بر دیگران رسیدن به سن سی سال به بالا است و بیمه ی 15 روزه ای که هر سال هم نجومی بالا میرود ،نصف شهریه ی مربیان را می خورند ، توقعی بیش از این نمیرود که معلمش با حقوق یک سال بتواند تنها یک لب تاب ارزان بخرد ! 

نوشته شده توسط مريم در 23:5 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر