تبليغاتX
ياس

سه شنبه بیستم بهمن 1388

بابا لنگ دراز

اگر می خواهید که از خواندن یک کتاب لذت ببرید به شدت کتاب " دشمن عزیز" ( ادامه ی بابا لنگ دراز ) نوشته ی جین وبستر را توصیه می کنم.این کتاب نامه های سالی مک براید دوست دوره دانشکده جودی آبت هست که جودی و "جرویس" (همان بابا لنگ دراز خودمان) بعد از ازدواجشان اداره یتیم خانه ای ( جان گری یر) را که تحت سرپرستی آن هاست ، موقتا به سالی می سپرند تا او موقتا این مسئولیت را بر عهده بگیرد  .این همان یتیم خانه ای است که جودی کودکی خود را در آن گذرانده است .

قسمتی از این کتاب را که یه کوچولو خلاصش کردم بخوانید.واقعا قشنگه.راستی جین وبستر خواهر زاده ی مارک تواین نویسنده ی تام سایر و هاکلبرفین هم هست.من این را نمی دونستم.

طولانی هست اما باور کنید به خواندنش به شدت می ارزد.

 بابالنگ دراز بهترین کارتون تمام عمر من بود.

یتیم خانه جان گریر

جودی جان!

یک نامه مختصر تایپ شده حرفه ای از یک وکیل به شدت حرفه ای رسیده است  با این مضمون که همسرش تصمیم گرفته یه دختر بچه دو تا سه ساله را به فرزندی قبول کند.بچه باید یتیمی از تبار آمریکایی باشد ، با زمینه ارثی غیر قابل سرزنش و فامیلی نداشته باشد که مزاحم بشود.آیا می توانم بچه ای با این مشخصات به او بدهم و ارداتمندم " جی . اف . برتلند " را مدیون خود کنم؟

تا به حال چنین چیز مسخره ای شنیده ای؟ پنداری یک حساب نسیه در یک پرورشگاه باز کرده و از روی کاتالوگ ما جنس سفارش می دهد؟

ما تحقیق همیشگی مان را با پس کردن پرسشنامه ای برای کشیش جایی که " جی . اف . برتلند " مقیم آن جاست ، شروع کردیم :

آیا چیزی در مالکیت او هست ؟

آیا صورت حسابهایش را می پردازد؟

آیا نسبت به حیوانات مهربان است ؟

آیا به کلیسا می آید؟

آیا با زنش دعوا می کند؟

و یک دوجین سؤالات بی ربط دیگر.

تصادفا کشیش شوخ طبعی را برگزیدیم . او به جای جواب دا دن به جزئیات طاقت فرسا در بالا و پایین و وسط ورقه نوشت :

" ای کاش مرا به فرزندی قبول می کردند " .

این حرف نوید بخش به نظر می رسید .

از این رو دیروز چند فقره درخشان از تاریخچه خانوادگی بی عیب و نقص را به " برتلند" ها نوشتم و پیشنهاد کردم که او را به آن جا ببرند.

امروز صبح تلگرافی از برتلند دریافت کردم : خیر ، به هیچ وجه! او قصد ندارد هیچ دختری را ندیده و نشناخته بخرد ، چهارشنبه آینده ساعت سه بعدازظهر می آید تا بچه را ببیند .

آقای برتلند آمد.او مرا دوشیزه "مک کوش " نامید و سلام کرد .به آرامی اشتباهش را تصحیح کردم و او آن را به " مک کیم" تبدیل کرد. ما او را به دیدن " سوفی " (دختر انتخاب شده) بردیم .سوفی جدا از سایرین در شکوه چین های لباس دخترانه اش در آغوش یتیم خسته آبی پوش جا گرفته بود.

او وول می خورد و کشمکش می کرد که از بغل او پایین بیاید.

تمام آینده بچه به پنج دقیقه خوشرویی بستگی داشت ، اما به جای یک لبخند او جیغ زوزه مانندی سر داد!

آقای " برتلند " با حالتی بسیار تشویق آمیز با او دست داد و طوری جیک جیک کرد و چه چه زد که انگار با توله سگی حرف می زند .

" سوفی" ذره ای اعتنا به او نکرد.پشتش را برگرداند و صورتش را توی گردن من مخفی کرد .

برگشتیم که از اتاق بچه ها بیرون برویم.در آن لحظه چه کسی باید تاتی تاتی کنان مستقیما سر راه او بیاید ، جز " آلگرا" ی کوچولوی تابناک !

درست در جلوی پای او تلوتلو خورد. بازوانش را مثل یک پروانه باز کرد و یکراست روی همه ما افتاد .

آن مرد با چالاکی تمام کناری جست تا از لگد کردن دخترک اجتناب ورزد و سپس او را برداشت و روی پا بلند کرد .

دخترک بازوانش را دور ساق پای او حلقه کرد و در حالی که از خنده ریسه می رفت سرش را بلند کرد و به او نگریست :

-         بابا .... نی نی رو بنداز بالا!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 10:53 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم بهمن 1388

شعر

خبر مهم:بالاخره این جا هم برف اومد.هورااااااااااا.

گریه ی سیب

شب فرو می افتاد .

به درون آمدم و پنجره ها را بستم.

باد با شاخه در آویخته بود.

من ،درین خانه ی تنها ،تنها.

غم عالم به دلم ریخته بود.

ناگهان ،حس کردم :

که کسی ،

آن جا بیرون ،در باغ

در پس پنجره ام می گرید...

صبحگاهان ،

شبنم

می چکید از گل سیب.

(هوشنگ ابتهاج،آینه در آینه)

 

میهمان سر زده

لحضه ای که خسته ام

لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی

یا به پایه های سخت میز

تکیه می دهم

مثل میهمان سرزده

پا به راه و بی قرار رفتنم

فکر می کنم

میزبان من

اجتماع کور موریانه هاست

موریانه های ریز

موریانه های بی تمیز

میزهای کوچک و بزرگ را

چشم بسته انتخاب می کنند

آه!

موریانه های میزبان

ذهن میزهای ما

جای تخم ریزی شماست!

(قیصر امین پور،آینه های ناگهان)

پی نوشت:این پست "رضا رفیع" طنز نویس مورد علاقه من را بخوانید.

http://raffie.persianblog.ir/

خاطرات یک عاقد را هم بخوانید :

http://1aghed.blogfa.com/

همه ی سایت های دلخواهم دارند فیلتر می شوند.یعنی شده اند.

 http://www.seemorgh.com/

دوستانی که سایت خوب سراغ دارین برام بزارین آدرسشو.ممنون می شم.( از این سایت هایی که از شیر مرغ تا جون  آدمیزاد توش پیدا می شه منظورمه .)


 

 

نوشته شده توسط مريم در 11:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم بهمن 1388

متن سنگ قبر افراد مشهور :

متن سنگ قبر کوروش کبیر
ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی
میدانم خواهی آمد
من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم
بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر
متن سنگ قبر پروین اعتصامی

آنکه خاک سیه اش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من من
ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

متن سنگ قبر فریدون مشیری
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلاک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

متن سنگ قبر بابک بیات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی
در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد
عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر شاپور

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......

متن سنگ قبر سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

متن سنگ قبر منوچهر نوذری
زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی
چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

متن سنگ قبر وینستون چرچیل

من برای ملاقات با خالقم آماده ام
اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی

اکنون گور او را بس است
آنکه جهان اورا کافی نبود

متن سنگ قبر نیوتن

ظبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود
خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....
وهمه روشن شد

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)

3.141562353589793238462633862279088

متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)

بهترین ها هنوز در راهند....
انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن
ای مرگ
پی نوشت:قبلا یک مطلب با عکس در مورد بلایی که بر سر سنگ قبر سهراب سپهری آورده اند گذاشته بودم.در ادامه مطلب عکس های قبل و بعد از تعویض سنگ قبر سهراب را ببینید .متاسفم برای این بی سلیقه ها.
پی نوشت ۲:دوستانی که فیلم ذهن زیبا رو ندیدین حتما ببینین.خیلی قشنگه.من تازه امروز دیدم.کلی عقبم از دیدن فیلم های قشنگ.
  عکس های بعضی از سنگ قبرهای افراد مشهور:

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 17:53 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم بهمن 1388

چند حکایت:

باغبان پیر و نوشروان

روزی نوشروان به شکار رفته بود و طوفی می کرد.پیری را دید که درخت جوز می کشت .گفت:ای پیر،چه می کنی؟گفت :پادشاه دیر زیاد.(یعنی عمر پادشاه دراز باد.)درخت جوز می کارم.نوشروان گفت:تو مردی پیری،چه طمع داری که بر این بخوری؟گفت :کشتند و خوردیم ،کاریم و خورند.نوشروان را خوش آمد و گفت :" زه " و عادت نوشروان آن بود که چون چیزی را بپسندیدی و گفتی: " زه " او را در حال هزار درم صلت دادندی.پس پیر را هزار درم بدادند.پیر گفت :پادشاها !هیچ کس دیدی که درخت کشت و برַ آن زودتر به وی رسید که به من؟نوشروان گفت که:" زه " و هزار درم دیگر به وی دادند.پیر گفت: به اثر نظر پادشاه این درخت {را} دو بار بر بر آمد.نوشروان گفت: " زه " و او را دو هزار درم دیگر بدادند.

مور و زنبور

وقتی زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه می کشید ،و در آن رنج بسیار می دید ،و حرصی تمام می نمود .او را گفت: این مور،این چه رنج است که بر خود نهاده و این چه بار است که اختیار کرد ه ای؟بیا تا مطعم و مشرب من بینی که هر طعام که لذیذتر است تا از من فاضل نیاید به پادشاهان نرسد.و بر مرکب هوا سوار شده ام ،و میان چون ترکمانان یغما بسته ،و نیزه ی سر تیز نیش را به جگر خصمان زهراب داده.آن جا که خواهم نشینم و آن جا که خواهم خورد.پس بپرید و به دکّان قصّابی بر مسلوخی بنشست .قصّاب کارد در دست داشت ،بزد و او را دو پاره کرد و بر زمین افتاد.

مور بیامد و پای او را بگرفت  و می کشید .زنبور گفت: مرا به کجا می کشی؟

مور گفت: هر که به حرص به جایی نشیند که خود خواهد،به جاییش کشند که نخواهد.

 

مردی در آرزوی دزدی

آورده اند که مردی را هوس دزدی در دماغ متمکّن شده بود.و می خواست که در آن صنعت کمال یابد.او را نشان دادند که در شهر نیشابور مردی است که در این علم کمالی دارد و بر دقایق اختفا و اسرار واقف و عارف است.

مرد از شهر خود عزم آن جا کرد.چون برسید ،سرای آن دزد را نشان خواست و به خدمت او رفت وگفت: من آمده ام تا از تو چیزی آموزم و در این علم(دزدی هم علم به حساب می اومده!!!)مهارتی حاصل کنم.استاد او را ترحیب و تربیت داد.چون طعام پیش آوردند ،مرد خواست تناول کند .استاد او را گفت که " به دست چپ بخور." مرد دست چپ در پیش کرد.خواست که بخورد ،و چون عادت نداشت ،نتوانست خورد.دست راست بیرون کرد.استاد گفت: جان پدر ،در این کار که تو قدم نهاده ای ،اوّل مقام او آن است که دست راست قطع کنند،از آن که حکم شرع این است ،و چون تو را به دزدی بگیرند و دست راست را ببرند ،باید که به دست چپ طعام توانی خوردن تا آن روز رنج نبینی .مرد را از این سخن انتباهی پدید آمد .گفت :در کاری،به طمع سیمی که به دست آید دست سیمین به باد دادن ،شروع در آن ناکردن اولیتر .پس از سر آن حرفت در گذشت و بساط آن تمنّی در نوشت.(از آن تمنّی دل برکند.)

 

طرّار امین

آورده اند که خواجه ای بامداد پگاه برخاست و عزم گرمابه کرد.دوستی در راه او را پیش آمد .آن دوست او را گفت :به حمّام آیی؟ گفت: تا به در حمّام با تو مرافقت کنم.چون پاره ای راه برفتند ،آن دوست او راه بگردانید وبه مصلحت خود برفت.طرّاری پگاه تر آمد ه بود تا صیدی کند ،و جیبی بشکافد ،و کیسه ای برد .چون به در گرمابه رسید ،خواجه روی بازپس کرد و هوا هنوز تاریک بود .طرّار را دیده ،پنداشت که مگر آن دوست وی است ،صرّه ی هزار دینار که با خود داشت به وی داد و گفت :آن را به امانت نگاه دار تا برون آیم و به من باز ده .زر به طرّار سپرد.

چون از گرمابه برون آمد روز شده بود ،و خو است که برود ،طرّار گفت :ای خواجه ،زر خود بستان.مرد در نگرید،و صرّه ی زر خود به دست طرّار دید،گفت :تو کیستی ؟گفت :من مردی طرّارم و کیسه بر.خواجه گفت :من زر به تو داده ام ،چرا نبردی؟گفت :اگر به صنعت خود بر دمی یک درم به تو ندادمی ،اما به امانت به من سپرده بودی و در امانت خیانت کردن روا نبود،و زینهار داری با زینهار خواری نیک نباشد.

از جوامع الحکایات و لوامع الروایات . سدید الدین محمد  عوفی.

 

نوشته شده توسط مريم در 20:0 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم بهمن 1388

ای وای زمین!

با اجازه ی محیط زیست

دریا دریا دکل می کاریم

ماهی ها به جهنم !

کندوها پر از قیر شده اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی !

داریوش به پارس می نازید

ما به پارس جنوبی !

 (اکبر اکسیر)

زمین دارد از دست می رود.

بیچاره گذشتگانمان اگر ببینند ما داریم چه می کنیم .حیف که نمی توانند وگرنه خفه مان می کردند.

البته زمین خودش انتقام می گیرد و خفه مان می کند.مطمئن باشیم.

پی نوشت بی ربط(۱):چند روز پیش که فیلم پسر تهرونی را دیدم به دوستی که این فیلم(حیف اسم فیلم)را بهم داده بود گفتم با این فیلمت که دادی این چی بود دیگه؟امروز که خودش دیده بودش گفت من واقعا ازت معذرت می خوام که اینو بهت دادم.

چه بودجه هایی برای چه به اصطلاح فیلم هایی!!!

پی نوشت بی ربط(2):امروز اخبار گفت که مردم غزه برای کمک به مردم هایئتی یک کامیون مواد غذایی جمع کرده اند.برادرم گفت:خلن خودشون ندارن بخورن اون وقت....و من فکر کردم که چقدر بزرگن  که توی این موقعیت اسفبار خودشون، به فکر مردم هایئتی هستند.

پی نوشت بی ربط (3):یه جیرجیرک از این خاکی ها پشت یخچالمون شباها می خونه واسه خودش.ندیدمش اما می شنومش.یاد شبای تابستون افتادم.

(راستی اسم این شعر را نمی دانم .ای وای زمین را خودم گذاشتم گفتم که اشتباه نشود.)

نوشته شده توسط مريم در 21:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم بهمن 1388

سلام.

اومدم یه وبلاگ خوب معرفی کنم.

http://dastforoshemetro.blogfa.com

اینم یکی دیگه:

 http://zardmadar.blogfa.com/

 

پی نوشت:مدتهاست که پی برده ام یکی از بهترین لذتهای دنیا نوازش کردن گربه های پشمالوست.

و همین طور غذا دادن به آنها.

گربه هایم دارند مثل ببر می شوند.

نوشته شده توسط مريم در 12:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم دی 1388

برف

کوه ها با هم اند و تنهایند

هم چو ما ،با همانַ تنهایان.

(احمد شاملو)

دیشب خواب می دیدم داره برف میاد

صبح که پا شدم دیدم فقط خواب بوده.

کاش برف بیاد

دلم تنگ شده واسش

خیلی خیلی خیلی.

چند روز پیش همسایه دیوار به دیوارمان سه درخت کاج بزرگشو انداخت و منو از خوشگلی نشستن برف روی کاجها محروم کرد برای همیشه.(البته اگر برفی بیاد)

چند سال پیش هم پدربزرگم با کاجهای خانه اش همین کار را کرد.نمی دانم چرا هیچ کس دلخوشی از کاج ندارد.

من همیشه کاج دوست داشتم و هیچ وقت در خانه مان کاج نداشتیم.

دلم کاج وبرف می خواد.

دوست داشتم همچین جایی بودم.

یعنی میشه؟

 

عکسهایی از مناظر برفی :

نوشته شده توسط مريم در 20:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم دی 1388

قسمتی کوتاه از زندگی مارک تواین خالق تام سایر و هاکلبرفین:(2)

مادرم بدن ضعیف و کوچک ،ولی قلب بزرگی داشت.قلبی چنان بزرگ که غم هر کسی و شادی هر کسی را در خود جای می داد و بخوبی از آن پذیرایی می کرد.یک بار من در ده خودمان دیدم مردی شیطان و شرور ،که بلای جان مردم بود،با طناب سنگینی که در دست داشت دنبال دختر بزرگ خود می دود و اعلا م می کند که طناب را به تن او قطعه قطعه خواهد کرد.مردانی هم که در راه بودند با احتیاط خود را کنار می کشیدند .مادرم در را به روی دختر پناهنده باز کرد و بعد ،به جای این که در را ببندد و قفل کند ،در آستانه ی  در ایستاد و دستهای خود را از دو طرف باز کرد و راه را بست.مرد دشنام داد ،لعنت کرد ،با طناب خود او را تهدید کرد ،اما ما درم از جا در نرفت و هیچ علامت ترسی نشان نداد.فقط درست و محکم ایستاد و به او سرکوفت زد،خجالتش داد ،مسخره اش کرد ،وبا او مخالفت کرد.نه به صدایی که در وسط خیابان شنیده شود ،بلکه به نحوی که انسانیت خفته و وجدان او آن را بشنود.بالاخره او از مادرم معذرت خواست و طناب خود را به او داد و بزرگترین قسم کفر آمیز را خورد که مادرم شجاعترین زنی است که او در عمرش دیده است.و بدین ترتیب بدون این که حرف دیگر بزندی دنبال کار خودش رفت و دیگر مزاحم نشد.بعد از این قضیه ،او و مادرم همیشه دوستان خوبی بودند.چون او در مادرم چیزی دیده بود که مدتها بود آن را می خواست ،کسی از او نترسد.

از کتاب زندگی من نوشته ی مارک تواین ترجمه ی ابوالقاسم حالت.

نوشته شده توسط مريم در 0:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم دی 1388

دستهامان نرسیده ست به هم...

از دل و ديده ، گرامی تر هم

                            آيا هست ؟

- دست ،

      آری ، ز دل و ديده گرامی تر :

                                        دست  !

زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنيا ،

                           دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ،

دست دارد همه را زير نگين !

سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟!

شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست !

خوشترين مايه دلبستگي من با اوست .

در فروبسته ترين دشواری ،

در گرانبارترين نوميدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هيچت ار نيست مخور خون جگر ،

                                      دست كه هست  !

بيستون را ياد آر ،

دست هايت را بسپار به كار ،

كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار  !

وه چه نيروی شگفت انگيزي است ،

دست هايی كه به هم پيوسته است  !

به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي

دست هايش بسته است  !

دست در دست كسی ،

                       يعنی : پيوند دو جان !

دست در دست كسی

                        يعنی : پيمان دو عشق !

دست در دست كسی داری اگر ،

                                    دانی ، دست ،

چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبيب ،

گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست  !

چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ،

پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !

لشكر غم خورد از پرچم دست  تو شكست !

دست ، گنجينه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در ياري نابينايی ،

خواه در ساختن فردايی !

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم  !

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

(فریدون مشیری)

نوشته شده توسط مريم در 14:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم دی 1388

دوستی های جالب:

Click Here Join Now - برای عضویت کلیک کنیدClick Here Join Now - برای عضویت کلیک کنید

برای دیدن عکسهای جالب یک شیر و شکارش (بز کوهی ) و اتفاق جالبی که رخ داده به این وبلاگ بروید:http://www.mahdisadeghi.parsiblog.com


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 0:9 |  لینک ثابت   •