یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴

من ار نوشته هایی که مدام می خواهند مشکلاتمان را به رخمان بکشند و ایران را با سرزمین های دیگر مقایسه کنند ، بدم می آید . معتقدم هر سرزمینی ویژگیهای منحصر به فرد خودش را دارد که قابل انطباق با جایی دیگر نیست.اما چه کنم که اینجا پشت این پنجره ی باز شده به دلپذیری راین دلم می گیرد.

من دلم می گیرد وقتی می بینم مردمان خوزستان ، بزرگترین مصیبت دیدگان جنگی که همین آلمان ها هم در آتش آن دمیدند، نشسته بر تختی از ثروت ، کارونشان خشکیده و در غبارآلودگی و تشنگی به سرفه افتاده اند.

من دلم می گیرد وقتی در بوشهر می بینم آرزوی یک جوان تحصیل کرده ی پر از شور و استعداد این است که خود را به سراب دبی برساند.

من دلم می گیرد وقتی می بینم فرهنگ سرزمینم افتاده دست چند رقاص لس آنجلسی ، و چند میلیون ایرانی خارج از وطن به جای آن که رابطه شان با زبان مادری از طریق شعر حافظ و سعدی باشد ، فارسی را با ترانه های مسموم زنده نگه می دارند.

من دلم می گیرد وقتی می بینم خط هوایی کشورم روز به روز دارد کهنه تر ، کثیف تر و زار و نزارتر می شود.

من دلم میگیرد وقتی امروز صبح با صدای جاروی رفتگر پیر شهرداری کلن ، از خواب بیدار می شوم که میان جارو کشیدن دارد "الهه ی ناز" بنان را می خواند.

من دلم می گیرد وقتی می بینم مامور کنترل پاسپورت فرودگاه آمستردام با لبخند به من خوشامد می گوید و با منِ ِ خارجی شوخ طبعی می کند و اینجا در خاک خودم وقتی گذرنامه ام را به مامور کنترل فرودگاه می دهم ، حتی حاضر نیست سلامم را جواب دهد.

من اینجا در کنار راین ، وقتی به کرخه فکر می کنم ، دلم می گیرد.

نق نمی زنم ، غرغرو نیستم ...مرا ببخشید .فقط دلم گرفته است.

 

مارک و پلو و جلد دوم آن مارک دوپلوی منصور ضابطیان را بخوانید و با آن به کشورهای نزدیک و دور سرک بکشید ..گاه با آن می خندید و گاه مثل نوشته ی بالا اندوهگین می شوید..ولی درصد خندیدن و لذت بردنتان از این کتاب را بسیار بالا و تضمین شده بدانید ! 

 

پ.ن : ببینید و فقط بخندید ...رضا رفیع در خندوانه ! 

بعدا نوشت :مهربان من ، علی زند وکیلی..

نوشته شده توسط مريم در 14:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴

یک روز بهاری با دوستان !

 

 

 

نوشته شده توسط مريم در 22:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳

چقد دوست داشتم خوابم تعبیر میشد ...همان ساعت طلایی با طرح قل هو الله روی بندش که حتی قیمتش را هم یادم هست توی خواب! 160 ، 70 تومن !آن ساعت که کادوی تولدت بود در خوابم.. همان که برای یوسف گفتم و چقدر خندید .. همان که  تو دوستش داشتی و خوشحال شدی و بعدش؟  آرام بغلم کردی... 

چقد دوست داشتم فاصله ای نبود ... آن ساعت و خوشحالی تو و آغوشت ...در روزی که آغاز بهار است و تولد تو..

تولدت مبارک عزیز من..تولدت مبارک بابا محمد ..

 

 

نوشته شده توسط مريم در 13:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳

شیار 143 را  ببینید.. 

عزیز است..خیلی..

 

 

پ.ن : فدای دل شکسته و منتظرتان...

پ.ن :با پشت صحنه اش ببینید..

پ.ن :جان من کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

و این آهنگ ِ جان ..

ای که رفته با خود دلی شکسته بردی... 

 

نوشته شده توسط مريم در 23:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳

کوروش جان آسوده بخواب ، که ما بیداریم !!

با ناراحتی می آید به سمتم و می گوید ابوالفضل بهم گفت افغانی ! 

نگاهم را می چرخانم به سمت ابوالفضل ... می دانم که او با چه نیتی او را افغانی خطاب کرده ولی با این حال رو می کنم به شکیلا و  می گویم افغانی که حرف بدی نیست..شماها مال کشور افغانستانید میشید افغانی ما هم میشیم ایرانی !مثلا ایتالیایی ها هم میشن ایتالیایی ! ناراحت نشو.. بعد رو می کنم به ابوالفضل و می گویم تو هم دیگه نگو ! باشه ای می گوید ولی زنگ بعد باز هم تکرار می شود ...

این قصه ریشه دارتر از این حرفهاست .. توی کشوری زندگی می کنیم که بد و بیراه بچه هایش افغانی افغانیست !* کاری کرده ایم که یک بچه ی اهل افغانستان از شنیدن ملیتش ناراحت شود .. این ما ، ملت متمدن با فرهنگ !! 

 

* : قبلا هم بچه هایی داشتم که هر دو ایرانی بودند و موقع دعوا همدیگر را افغانی خطاب می کردند !!

 

آهنگ نوشت : تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی ...

من خانه نمیدانم ، هژیر مهر افروز ..

هوای جنون ، علیرضا قربانی ..

نوشته شده توسط مريم در 0:58 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ..

 

 

 

با این غروب از غم سبز چمن بگو ، اندوه سبزه های پریشان به من بگو ..

 

 

پ.ن : عکس ها در سایز اصلی : 1 ، 2 ، 3 ..

 

نوشته شده توسط مريم در 0:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم دی ۱۳۹۳

اندر شیرین زبانی هایشان !

 

من : ماههای فصل پاییزو بگو ؟

شکیلا : مهر و محبت و آذر ! :)))))))))))

 

من : یکی از پروانه هاتو رنگ نکردی که ، برو رنگ بزن !

علیرضا: نه آخه میدونی اون یه پروانه ی سفیده !

 

من : امام اول ؟

مهدی : علی

- امام دوم ؟ 

- حسن

- امام سوم ؟

- چهارم !! :))

 

من : بچه ها شما تو خونه  چه کارایی کمک پدر مادرتون می کنین ؟ 

عرفان : من مثلا بابام میگه برو سیگار بخر میرم می خرم براش !!! 

 (خنده ی بچه ها ! )

 

من : شکلات ها رو بشمر !

امیر عباس : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج !

- خب چند تا بودن ؟

- چهار تا !!! 

 

من : نمک چه مزه ایه ؟

پریا : ترش

- لواشک ؟

- شور !

- شکلات چی ؟

- خوشمزست !

من رو به دوربین ! :) 

نوشته شده توسط مريم در 16:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳

اگه ...

اگه نوشیدنی بودم : نسکافه

اگه میوه بودم : هلو

اگه هوا بودم : برفی

اگه رنگ بودم : فیروزه ای

اگه فعل بودم : داشتن

اگه فیلم بودم : نمیدونم

اگه انیمیشن بودم: بابا لنگ دراز ، من نفرت انگیز

اگه ساز بودم :پیانو ،سنتور

اگه هنر بودم : موسیقیدان

اگه کتاب بودم : درخت زیبای من 

اگه خواننده بودم : علیرضا قربانی ، هژیر مهرافروز 

اگه گناه بودم : دزدیدن تمام غذاهای خوشمزه ی دنیا

اگه حیوون بودم : روباه ، پلنگ

اگه شهر بودم : نمیدونم

 

پ.ن : بازی رو یه جایی دیدم خوشم اومد ... یاسی و روشن شمام باید بازی کنین ! (این یک دستوره :) ) 

نوشته شده توسط مريم در 19:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳

عشق یعنی خنده هایت ...

پ.ن : عکس در سایز بزرگتر ..

نوشته شده توسط مريم در 16:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳

یادت هست قرار بود زنان کوچک را بخرم و ببینم؟ حالا شبکه ی پویا نشانش می دهد... سارا را که می بینم یاد تو می افتم...من نه موهای طلایی دارم ،نه مثل سارا زیبا هستم ، نه کوچکم و نه آنقدرها مهربان ! ولی شدم سارای قصه هایت ...و خوشحال بودم از این اتفاق... جایت امشب برای حرف زدن در مورد انیمیشهای مورد علاقه یمان ، سارا گفتن تو ، و  صحبت از خیلی چیزهای دیگر خالیست...

تولدت مبارک برادر مظلوم و صبورم...

 

نوشته شده توسط مريم در 22:54 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر