تبليغاتX
ياس

پنجشنبه دهم دی 1388

قسمتی کوتاه از زندگی مارک تواین خالق تام سایر و هاکلبرفین:

من یک بار که دچار کمبود شدیم را به خاطر دارم.مجبور بودیم قبل از به پایان رسیدن روز سه دلار داشته باشیم.سوینتون به من گفت که بیرون بروم تا چنین پولی را پیدا کنم و گفت خودش هم بیرون می رود که ببیند چه می تواند بکند.یک ساعت دور خیابان ها گشتم و کوشش کردم که برای به دست آوردن آن پول چاره ای بیندیشم ،ولی فکرم به هیچ جا نرسید.بالاخره آهسته آهسته به طرف اتاق انتظار ابیت هاوس که آن وقت یک مهمانخانه بود رفتم و نشستم.در حال،سگی گردش کنان از راه رسید،در مقابل من ایستاد،سراپای مرا برانداز کرد و با چشمان خود گفت:آیا تو دوست من هستی؟من هم با چشمان خود جواب دادم :بله.او دم خود را از روی حقشناسی تکان داد و جلو آمد و پوزه ی خود را روی زانویم گذاشتو چشمان قهوه ای خود را به طرزی گیرا و با محبت به من دوخت.موجود زیبایی بود.به قشنگی یک دختر زیبا.من و او فورا یک جفت عاشق و معشوق شدیم.چیزی نگذشت که سرتیپ مایلز ،قهرمان آن سرزمین با لباس باشکوه آبی و طلایی خود ،گردش کنان رسید.سگ را دید و ایستاد.بعد جلو آمد و به سر و گوش سگ دستی کشید و گفت :خیلی زیباست.حیرت آور است.آن را می فروشید؟من سخت تکان خوردم.گفتم:بله.سرتیپ گفت :چند می فروشید؟من گفتم:سه دلار.سرتیپ ،آشکارا به حیرت افتاده بود.گفت:سه دلار؟فقط سه دلار؟این سگ غیر معمولی ترین سگهاست.نباید کمتر از پنجاه دلار قیمت داشته باشد.اگر مال من بود صد دلار هم نمی فروختم.اگر مایلید تجدید نظر کنید.من نمی خوا هم شما را فریب بدهم.من با همان تصمیم ملایم خود مثل دفعه ی قبل جواب دادم ،نه سه دلار.قیمتش همین است.او گفت:بسیار خوب.حالا که روی همین مبلغ اصرار دارید....... سرتیپ این را گفت و سه دلار به من داد و سگ را همراه خود از پله ها بالا برد و از نظر دور شد.در حدود ده دقیقه بعد ،آقایی میانسال ،با چهره ای ملایم از راه رسید و در این طرف و آن طرف زیر میز و سایر جاها شروع به جست و جو نمود.من به او گفتم:آیا این که دنبالش می گردید سگی است؟قیافه اش قبلا غمگین و معذب بود ،اما وقتی حرف مرا شنید از شادی روشن شد ،جواب داد :بله.آیا شما او را دیده اید؟گفتم بله.یک دقیقه قبل این جا بود و من دیدم که دنبال آقایی افتاد و رفت.اگر میل داشته باشید فکر می کنم که بتوانم آن را برایتا ن پیدا کنم.اقرار کرد که میل دارد من این کار را بکنم.گفتم با کمال خوشوقتی این کار را خوا هم کرد.اما چون ممکن است این کار کمی وقت بگیرد ،امیدوارم برایش اهمیتی نداشته باشد که برای زحمت کشیدنم پولی به من بدهد.گفت با نهایت خوشوقتی خواهد دا د.و پرسید که چه قدر می خواهم.گفتم :سه دلار.از این حرف من حیرتزده به نظر آمد و گفت :عجب،این که چیزی نیست .من با کمال میل به شما ده دلار خواهم دا د.اما من گفتم :نه ،نرخش سه دلار است.بدون این که منتظر حرف دیگری شوم به طرف پله ها دویدم ،زیرا سوینتون گفته بود این مبلغی است که خدا خواهد رساند و به نظر من کفر می آمد که دیناری زیادتر از آنچه وعده شده بود بگیرم.همچنان که از جلو گیشه ی کارمند دفتر مهمانخانه می گذشتم ،شماره ی اتاق سرتیپ را پرسیدم و وقتی به اتاقش رسیدم ،او را دیدم که دارد سگ خود را نوازش می کند وکاملا خوشحال است.به او گفتم :متاسفم.ولی باید سگ را پس بگیرم.ظاهرا از حرف من خیلی جا خورد و گفت:او را پس بگیرید؟عجب،این سگ من است.شما او را به قیمتی که خودتان معین کرده بودید به من فروختید.گفتم :بله راست است.ولی مجبورم آن را پس بگیرم .زیرا آن مرد این سگ را دوباره می خواهد.گفت :کدام مرد؟گفتم:مردی که صاحب آن است ،این سگ مال من نبود.او گفت :آیا مقصود شما این است که سگ کس دیگری را داشتید به من می فروختید و می دانستید که این کار را می کنید؟

گفتم:بله می دانستم که این سگ مال من نیست.گفت:پس چرا آن را فروختید.گفتم:بله  این پرسش غریبی است که فرمودید.من سگ را فروختم زیرا شما آن را خواستید.من این کار را کردم چون به نظرم آمد که اگر بتوانم خدمتی به شما کرده باشم... وسط حرفم دوید و گفت:خدمت به من؟گفتم:شما خودتان گفتید که این سگ شاید صد دلار ارزش داشته باشد .من فقط سه دلار از شما خو استم.آیا هیچ چیز غیر منصفانه ای در این باره وجود داشت؟او گفت:اوه ،آن چه ربطی به این دارد!اشکال در این است که شما صاحب سگ نبودید این را نمی توانید بفهمید؟به نظرم فکر می کنید اگر چیزی را که متعلق به شما نیست ،فقط به شرطی که ارزان بفروشید ،کار خطایی نکرده اید.حالا پس... گفتم:لطفا بیش از این درباره ی موضوع بحث نکنید.باید سگ را پس بگیرم چون آن مرد لازمش دارد.خودتان را به جای من بگذارید،فرض کنید سگی را فروخته بودید که به شما تعلق نداشت فرض کنید.......گفت:اوه،بیش از این مغز من را با این استدلالهای دیوانه وار خود خراب نکنید .سگ را ببرید و راحتم بگذارید.

بدین ترتیب سه دلار او را پس دادم و سگ را گرفتم و از پله ها پایین آوردم و به صاحبش تحویل دادم وسه دلار برای زحمت خود گرفتم.از آن جا با وجدان راضی رفتم،چون شرافتمندانه رفتار کرده بودم،من هرگز نمی توانستم سه دلاری را که در ازای فروش سگ گرفته بودم مصرف کنم،زیرا این پول حقا مال من نبود .اما سه دلاری که برای برگرداندن سگ به صاحب حقیقی اش گرفتم ،درست وحسابی به خودم تعلق داشت،زیرا آن را کسب کرده بودم.اگر من این زحمت را نمی کشیدم شاید آن مرد هرگز دوباره سگ خود را پیدا نمی کرد.اصول کار من همچنان که آن وقت بود ،تا امروز باقی مانده است ،همیشه درستکار بودم .می دانم که هرگز نمی توانم غیر از این باشم.هرگز نتوانسته ام خود را راضی کنم تا پولی را به کار ببرم که از راههای ایراددار به دست آمده است.

(کتاب زندگی من  نوشته ی مارک تواین .ترجمه ی ابوالقاسم حالت)

منتظر ماجراهای دیگری از زندگی مارک تواین نیز باشید.

بیوگرافی و آثار مارک تواین در ادامه مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 12:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم دی 1388

برای بمی که با لرزیدنش دلهای همه ی ما را هم لرزاند.(با دور روز تاخیر)

بم:

یک پتک ناگهان،به فرق زمین :بم!

آوار بی امان سیاهی بر خوابهای مخملی سبز...

تعبیر خوابهای پریشان!

یک دست ناتمام نوازش

بر گیسوان کودکی شهر...

بم! تصویر گیج و معوج بهتی

در چارچوب آینه ای کج!

(فاطمه راکعی)

 

نوشته شده توسط مريم در 13:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388

نامه ی بسیار زیبای نادر ابراهیمی به همسرش:

همسفر!
در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا
مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم
یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را
و یك شیوه نگاه كردن را
مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است
 
عزیز من!
دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست كه هر دو صدای كبك، درخت نارون، حجاب برفی قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت كه یا عاشق زائد است یا معشوق و یكی كافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یكی در دیگری.
 
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.
بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث كنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا كلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.
نوشته شده توسط مريم در 13:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388

کوتاه از فاطمه راکعی:

نسیان!

برجهای بلند می سازد

که کوتاهی اش را

حرفهای بزرگ می زند

که کوچکی اش را

زندگی می کند که مرگش را

فراموش کند انسان!

چیستم؟!

امروز هستم

فردا نیستم

در این میانه

"من"

اما چیستم؟

طفلکی!

قلبش را به حراج می برند

عشقش را به تاراج!

روحش را ارزان می فروشد

جسمش را گران

و...

پز زندگی می دهد طفلکی!

لباسهای عبوس!

با تنم قهرند

لباسهای عبوسی که

ژست می گیرند

که فخر می فروشند

که شقّ و رقند

با تنم قهرند!

شعر

آشفتگیهای مرا خواندی؟

شعری برای

گیسوانت بود.....

شعر

خودخواهی اش را می نویسد

وبا برچسب شعر

به دنیا صادر می کند

شاعر!

حباب

دیدید چگونه حباب

سبکباری اش را

به رخ آب می کشید!

درّه!

آسمان هق هق

از غمی عمیق می گریست

و.....

درّه بی تشویش

در عمق زیبایی خویش می نگریست...

(ناخنکی به زندگی)

دشتی و چشمه ای

و آب خنکی .....

ناخنکی به زندگی.....

گیسوانش

دیدید !

دختری که یک عمر

گیسوانش را

به باد سپرده بود

یک روز

تا چشم گشود

گیسوانش را

باد

با خود برده بود...

(فاطمه راکعی ،کتاب ناخنکی به زندگی)

نوشته شده توسط مريم در 12:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم آذر 1388

کمک به کودکان گرسنه:

سازمان ملل مدتي است حركتي را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب می‌رسد. سایت حقوق سبز بازدیکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین می‌کنند.

نوشته شده توسط مريم در 23:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388

دو مطلب طنز از ابوالقاسم حالت،قسمتی از زندگی و آثار و اولین سرود جمهوری اسلامی سروده ایشان در ادامه

برعکس نهند نام زنگی، کافور:

خانمی می گفت :بچه مفنگی وارفته ای را دیدم که مادرش اسمش را رستم گذاشته بود!تصادفا همین خانم که آن طرز اسم گذاری را مسخره می کرد ،خودش بسیار بدترکیب تشریف دارد و اسمش ماه منیر است!

تنها فلان کچل خان نیست که اسمش زلفعلی است،از این جور اسم های بی مسمی فراوان است.مثلا پژمان چنانکه می دانید به معنی افسرده و اندوهگین و پژمرده است.آن وقت برخی از پدر و مادرها بدون توجه به معنی آن ،اسم بچه خود را که ازو انتظار شادی و شکفتگی دارند پژمان می گذارند.(نمونه ی آن مادر بزرگ من که وقتی برادر کوچیکم به دنیا آمده بود گفت اسمشو بزارین پژمان!بابام یه کلمه گفت فقط حسین.آخه توی ماه محرم به دنیا اومد)

دوشیزه ای را میشناسم که ویکتوریا صدایش می کنند ولی نام اصلی او که در شناسنامه اش نوشته شده سکینه است.خوب رانندگی می کند ولی گواهینامه ندارد و چند بار در امتحان رانندگی شرکت کرده و رد شده چون هر دفعه که برای امتحان حضور می یابد وقتی نوبت او می رسد ،افسر مسئول نامش را از روی کارتش میخواند و جلوی روی همه او را سکینه صدا میکند.او هم با شنیدن این نام چنان منقلب می شود که بدنش به لرزه می افتد و ودست و پای خود را گم می کند و پشت رل گیج می شود و آخر خیط می کند!

جوانی نامزدش را از روز اول آشنایی به نام رویا شناخته است .حالا در مجلس عقد ناگهان می بیند آقای عاقد هنگام بله گرفتن از عروس خانم او را خدیجه صدا می زند.بیچاره ناگهان قلبش به تپ تپ می افتد ،چون می ترسد در این روزگار وانفسا که در همه جا دست تقلب در کار است ،در هم آن جا هم کاسه ای زیر نیم کاسه باشد و یک دده مطبخی جای رویای او را بگیرد.

دو شاعر داشتیم که هر دو بیش از ده سال است به رحمت خدا رفته و عمرشان را به شما داده اند ،یکی سمیعی بود و دیگری بینش.

سمیعی به معنی شنوا است ولی مرحوم سمیعی گوشش سنگین بود .بینش هم به معنی بینایی است ،ولی مرحوم بینش چشمش به حدی ضعیف بود که حتی پیش پای خود را درست نمی دید.ظریفی بشوخی برای آنها یک رباعی ساخت که بیت آخرش این است:

آقای سمیعی است کر و بینش کور برعکس نهند نام زنگی ،کافور!

ماهی صد بار در روزنامه ها داد مردم از دست کسانی بلند می شود که خرابکار هستند و اسم خود را تعمیر کار گذاشته اند.کریمخان زند هنگام ساختن مسجد وکیل در جای خنکی نشسته بود و کارهای ساختمانی را تماشا می کرد .ناگهان چشمش به عمله ای افتاد که اورا کریم خشتمال می گفتند.در حالی که زیر آفتاب عرق می ریخت و خشت می زد،ناگهان سر را به طرف آسمان بلند کرد و چیزی گفت و خنده ای کرد.کریمخان کنجکاو شد و احضارش کردو علت آن حرکت را پرسید.عرض کرد:قربان ،بکار خدا خندیدم و گفتم:خدایا به کریمیت شکر!تو یک کریمی،و این سلطان مقتدر هم یک کریم است .من فقیر و بیچاره هم یک کریمم.ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!کریمخان متاثر شد و غلیان جواهر نشانی را که در دست داشت به او بخشید و گفت:تو هم دیگر فقیر و بیچاره نیستی.

حل جدول

بیخود نیست که در هر سوراخی سر می کنی می بینی یکنفر مشغول جدول حل کردن است.و چند نفر هم کارهای خود را زمین گذاشته اند و مشغول کمک به او هستند .حل جدول در عین حال که سطح اطلاعات آدم را در همه زمینه ها بالا می برد ،لذت آور هم هست منتهی گاهی شرح بعضی از واژه ها طوری است که یا آدم سرگیجه می گیرد و از مرحله پرت می شود یا مدتی معطل می ماند تا آن واژه را پیدا کند.مثلا می بینی نوشته :از کشیدنی ها.و بلافاصله هزار چیزی مثل سیگار ،چپق و چیزهای دیگه از نظرت می گذرد که همه کشیدنی است.آدم ناز می کشد،منت می کشد،بار می کشد،رنج می کشد،عذاب می کشد،ستم می کشد ،آخر کدامش را بنویسد!

یا می بینی نوشته :وسیله ی ترقی و حرف اولش هم "پ" در آمده .فکر می کنی لابد جوابش پر رویی است ،یا پارتی بازی،یا پشت هم اندازی،یا پدر سوختگی.ولی آخر میبینی هیچکدام از اینها در نیامد و پشت کار در آمد که شاید اصلا با واقعیت تطبیق نکند.

یا میبینی در مورد واژه ای نوشته :جزو اسرار است ؟و مات می بینی ،که چه چیز را بنویسی .چون خیلی از چیزها جزو اسرار است .سن خانم ها،طرز اداره معاش کارمندی که هزار تومان حقوق و هفت سر عائله دا رد.همه جزو اسرار است،کدام را باید نوشت و کدام را نباید نوشت.

به دیدن دوستی رفته بودم .پسرش که جدول حل می کرد به واژه ای رسید که شرحش نوشته بود:از طلا قمیتی تر.وقتی آن را بلند خواند ،خواهر دم بختش جواب داد:"شوهر".پدرش گفت:"کلفت".مادرش گفت:"نوکر".و عمویش که بنایی داشت گفت:بنویس"سیمان".

در برخی از جدول ها هم می بینی طرح کننده جدول هر جا که توانسته شوخ طبعی یا شیطنتی کرده است.مثلا در برابر یک واژه نوشته بود:"مجازات چشم چرانی".من نوشتم سر تراشیدن.و درست در نیامد.آخر "ازدواج"در آمد.

جای دیگر نوشته بود :با طبیعت آدمی نمی سازد.و من گوشه گیری و جنگجویی و چند صفت دیگر را فکر کردم ولی آخر جوابش راستی و درستی در آمد.

برای انجام دادن کار اداری پیش یکی از آشنایان رفتم و دیدم با یک مداد و یک مداد پا ک کن به جان یک جدول افتاده است.به واژه ای رسید که در برابرش نوشته بود:کلید محبت.من گفتم بنویس:بوسه.همکارش اعتراض کرد و گفت :بوسه کدام است !بنویس:"پول".اگر بوسه کلید محبت باشد ،همه مثل آب خوردن کلید ساز می شوند.

در جای دیگر نوشته بود:باب دوستی را باز می کند.من گفتم تحفه.دیگری گفت:رشوه.سومی گفت:نان قرض دادن.در این میان یکی گفت شاید منظورش خاله خرسه است.

(از کتاب مجموعه آثار طنز ،نوشته ی ابوالقاسم حالت)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 8:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم آذر 1388

اهدا عضو:

سلام.می تونید برای تهیه کارت اهدا عضو به سایت اون که در پیوندهای وبلاگ قرار دادم مراجعه کنید.با چند تا کلیک بعد از سه ماه کارت را در خانه تان تحویل بگیرید.
نوشته شده توسط مريم در 8:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم آذر 1388

خاطرات سیمین دانشور از نیما یوشیج.(در ادامه مطلب حتما بخونید )و همچنین نامه عاشقانه نیما به همسرش را

یكبار هم نیما برای ارتباط نزدیكتر عاطفی با عالیه، از شما نظر خواسته بود، و گفته بود: خانمِ آل احمد! جلال چكار می‌كند كه تو آنقدر با او خوب هستی؟ به من هم یاد بده كه من هم با عالیه همان كار را بكنم؟
من گفتم آقای نیما كاری كه نداره، به او مهربانی كنید، می‌بینید این همه زحمت می‌كِشَد، به او بگویید دستت درد نكند. در خانه‌ی من چقدر ستم می‌كِشی. جوری كنید كه بداند قدرِ زحماتش را می‌دانید. گاهی هم هدیه‌هایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است كه به یادمان باشند. نیما پرسید: مثلاً چی بخرم؟ گفتم: مثلاً یك شیشه عطرِ خوشبو یا یك جورابِ ابریشمی‌خوش رنگ یا یك روسری قشنگ … نمی‌دانم از این چیزها. شما كه شاعرید، وقتی هدیه را به او می‌دهید یك حرفِ شاعرانه ی قشنگ بزنید كه مدتها خاطرش خوش باشد.
این زن این همه در خانه ی شما زحمتِ بی اجر می‌كشد. اجرش را با یك كلامِ شاعرانه بدهید، شما كه خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش. نیما گفت: آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها كه تو گفتی. تو می‌دانی كه حتی لباس و كفشِ مرا عالیه می‌خرد. پرسیدم: هیچ وقت از او تشكر كرده اید؟ هیچ وقت دستِ او را بوسیده‌اید؟ پیشانی اش را؟ نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: نه. گفتم: خوب حالا اگر میوه‌ی خوبی دیدید مثلاً نارنگی شیرازی درشت یا لیموی ترشِ شیرازی خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یكی دو كیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید …
نیما حرفم را قطع كرد و گفت: و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود. نیما خندید، از خنده‌های مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت. حالا نگو كه آقای نیما می‌رود و سه كیلو پیاز می‌خرد و آنها را برای عالیه خانم می‌آورد و به او می‌گوید: بیا عالیه. عالیه خانم می‌پرسد: این چی هست؟ نیما می‌گوید: پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم می‌گوید: آخر مردِ حسابی! من كه بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟ نیما باز هم می‌گوید كه خانمِ آلِ احمد گفته. عالیه خانم آمد خانه‌ی ما و از من پرسید كه چرا به نیما گفته ام پیاز بخرد. من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم. پرسید: خوب پس چرا این كار را كرد؟ گفتم: خوب یك دهن كجی كرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را. یك شب یادمان نیما گرفتند تو دانشكده هنرهای زیبا. قضیه‌ی پیاز رو گفتم. كه عوض اینكه بره كادو بخره، گفت بیا عالیه، پیاز.
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 21:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پنجم آذر 1388

شعر حميد مصدق براي فروغ فرخزاد وجوابيه فروغ(برگرفته از وبلاگ فریاد فردا)

حميد مصدق خرداد 1343"
 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

 
نوشته شده توسط مريم در 0:4 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم آذر 1388

مردی که فقط یک لبخند زندگی‌اش را نجات داد!!

آنتوان دو سنت اگزوپری نویسنده شاهزاده کوچولو را حتما می‌شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و درجنگ با نازیها کشته شد.او قبل از شروع جنگ جهانی دوم هم در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می‌جنگید. او تجربه‌های حیرت آور خود را در مجموعه‌ای به نام لبخند گرد آوری کرده است. وی در یکی از خاطراتش می‌نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند و از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می‌نویسد: مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس‌هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم و با دست‌های لرزان آن را به لب‌هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم "هی رفیق کبریت داری؟"مردی که فقط یک لبخند زندگی‌اش را نجات داد!!
به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد. نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد، میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد، ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
پرسید:  بچه داری؟ " با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم وگفتم: اره ایناهاش". او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم‌هایم هجوم آورد. گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم، دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می‌شوند. چشم‌های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند. قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزند.
نوشته شده توسط مريم در 18:30 |  لینک ثابت   •