تبليغاتX
ياس

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

عجب دنياييه ها!اون از مولانا كه ميگن تركه.اون از ابن سينا كه مي گن عربه.حالام ابوسعيد ابوالخيركه مليت تركمنستاني بهش دادن.همين طور رودكي كه مي گن تاجيكيه.حافظ و سعدي هم شدن الحافظ و السعدي!!!نمي دونم شنيدين يا نه يه مجسمه از رودكي هم كه بزرگترين مجسمه ي دنياست دارن مي سازن يا مي خوان بسازن! روزي يكي نزد ابوسعيد ابوالخير آمد و گفت :اي شيخ!آمده ام تا از اسرار حق چيزي با من نمايي.شيخ گفت:باز گرد تا فردا .آن مرد بازگشت.شيخ بفرمود تا آن روز موشي بگرفتند و در حقه كردند و سر حقه محكم كردند ،ديگر روز آن مرد باز آمد و گفت:اي شيخ !آن چه وعده كرده اي بگوي .شيخ بفرمود تا آن حقه را به وي دادند و گفت:زينهار تا سر اين حقه باز نكني .مرد حقه را بر گرفت و به خانه رفت و سوداي آنش بگرفت كه آيا در اين حقه چه سر است ؟هر چند صبر كرد نتوانست ،سر حقه باز كرد و موش بيرون جست و برفت ،مرد پيش شيخ آمد و گفت :اي شيخ !من از تو سرّ خداي تعالي طلب كردم تو موشي به من دادي؟شيخ گفت:اي درويش ! ما موشي در حقه به تو داديم تو پنهان نتوانستي داشت ،سرّ خداي را با تو بگوييم چگونه نگاه خواهي داشت؟ (سبز سبز باشيد).

نوشته شده توسط مريم در 20:25 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

غمي غمناك

شب سردي است و من افسرده

راه دوري است و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

مي كنم ،تنها،از جاده عبور

دور ماندند ز من ،آدم ها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افزود مرا بر غم ها

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر،سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

واي ،اين شب چقدر تاريك است

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

ضخره اي كو كه بدان آويزم؟

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را غم هست به دل

غم من ،ليك،غمي غمناك است.

(سهراب سپهري)

نوشته شده توسط مريم در 18:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم آبان 1386

آيا مي دانيد :

تا قبل از سال 1687،ساعتها فقط يك عقربه براي نشان دادن ساعت داشتند.

جوان ترين و كم سن و سالترين پاپ،يازده سال داشت.

اولين رمان به رشته تحرير در آمده توسط ماشين تحرير "تام ساير" بوده است.

بلندي زبان يك زرافه به 46سانتي متر است.

زرافه بيش از يك شتر قادر به تحمّل بي آبي است.

بيشتر دايناسورها بيش از يك صد سال عمر مي كنند.

نوشته شده توسط مريم در 17:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386

قصه هاي من و بابام (كودكي و پيري)

بابام را آن قدر دوست داشتم كه هميشه آرزو مي كردم كه وقتي كه بزرگ شدم ،شكل بابام بشوم.يك روز نشستم و فكر كردم كه چه كار بكنم كه شكل بابام بشوم.رفتم و كمي پشم سياه و يك بادبادك نارنجي و يك شيشه چسب آوردم .آيينه را گذاشتم روي زمين و جلو آن نشستم .پشم ها را با چسب پشت لبم چسباندم تا سبيلي به قشنگي سبيل بابام داشته باشم.بادكنك را هم روي سرم گذاشتم تا درست شكل بابام بشوم. آن وقت ،توي آيينه نگاه كردم و گريه ام گرفت. دلم سوخت كه بابام آن قدر پير شده بود. (برگرفته از كتاب قصه هاي من و بابام ،نوشته ي اريش ازر)

نوشته شده توسط مريم در 14:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386

قصه هاي من و بابام (كودكي و پيري)

بابام را آن قدر دوست داشتم كه هميشه آرزو مي كردم كه وقتي كه بزرگ شدم ،شكل بابام بشوم.يك روز نشستم و فكر كردم كه چه كار بكنم كه شكل بابام بشوم.رفتم و كمي پشم سياه و يك بادبادك نارنجي و يك شيشه چسب آوردم .آيينه را گذاشتم روي زمين و جلو آن نشستم .پشم ها را با چسب پشت لبم چسباندم تا سبيلي به قشنگي سبيل بابام داشته باشم.بادكنك را هم روي سرم گذاشتم تا درست شكل بابام بشوم. آن وقت ،توي آيينه نگاه كردم و گريه ام گرفت. دلم سوخت كه بابام آن قدر پير شده بود. (برگرفته از كتاب قصه هاي من و بابام ،نوشته ي اريش ازر)

قصه هاي من و بابام (دكمه بازي)

من و بابام رفته بوديم دور و بر خانه مان گردش كنيم . دو تا از دوستانم را ديدم كه داشتند نزديك خانه شان دكمه بازي مي كردند . من و بابام همان جا ايستاديم و بازي آن ها را تماشا كرديم.من هم خيلي دلم مي خواست با آن ها بازي كنم،ولي دكمه نداشتم .از بابام خواهش كردم كه يكي از دكمه هاي كتش را به من بدهد. بابام يكي از دكمه هايش را كند و به من داد.من با آن دكمه نشانه گرفتم ،ولي آن را از دست دادم. باز هم از بابام خواهش كردم كه يك دكمه ديگر به من بدهد. چيزي نگذشت كه بابام هم از بازي ما خوشش آمد. او هم وارد بازي من شد، ولي دكمه هاي لباسش را، يكي يكي از دست داد.غروب كه من و بابام به خانه بر مي گشتيم ،ديگر نه لباس بابام دكمه داشت، نه لباس من!

نوشته شده توسط مريم در 13:59 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386

معني عشق:

عشق را

هر كس به يك صورت نموده ترجمه

يك نفر مي گفت :

من عاشق شدم بهر صفاي يك شبه

يك نفر مي گفت كه

عمري است دامانم به عشق آلوده است

يك نفر نام هوس را

عشق مي ناميد تا له له زند

يك نفر مي گفت :

عشق ديگر چيست جانم

من چنين چيزي نمي بينم

درون بطن آدم زاده ها

يك نفر با ناله سر داد اي خلايق

عشق ها را دم زدن

جز فريبي آبرومندانه نيست

يك نفر مي گفت كه

آگاه باشيد اي گروه عاشقان

نعمت ايزد همان عشق است و بس

يك نفر عاشق شدن را

اوج انساني شدن دانست و بس

يك نفر هم قهقراي زندگي دانست و بس

واقعا عشق از ميان اين همه

تفسير چيست؟

هيچ آيا عشق را

تعبير نيست؟

عشق معنا دارد امّا

اين تويي

مي كني اين واژه را

در خود تهي

مي كني ابزار آن را

بهر سامان صفاي هر شبي

عشق اينها را كه مي گويي نشد

عشق يعني:

در جسدهاي عطوفت جان شدن

عشق يعني:

با تو هم پيمان شدن

در رگ دنياي معناخون شدن

از كويرستان دنياي ريا

بيرون شدن.

«مهدي حيدري»  

نوشته شده توسط مريم در 12:28 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

نامه آبراهام میشلن به امور کار فرزندش

او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند.امّا به فرزندم بياموزيد كه به ازاي هر شيّاد،انسانهاي صديق هم وجود دارند،به او بگوييد در ازاي هر سياستمدار خود خودخواه رهبر با همّتي وجود دارد.به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن ،دوستي هم هست.مي دانم كه وقت مي گيرد اما به او بياموزيد كه اگر با كار زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار پيدا كند.به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد.او را  از غبطه خوردن بر حذر داريد.به او نقش مهمّ كتاب را در زندگي آموزش دهيد .به او بگوييد تعمق كند به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان به گلهاي درون باغچه به زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند دقيق شود.به فرزندم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلّب به قبولي نرسد.به او ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن كش ها ،گردن كش باشد.به عقايدش ايمان داشته باشد حتّي اگر همه خلاف او حرف بزنند.به او ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند.ارزشهاي زندگي را به فرزندم آموزش دهيد .به او ياد دهيد كه در اوج اندوه تبسم كند.به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد .به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند.امّا قيمت گذاري براي دل بي معناست .به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند ،پاي سخنش بايستد.و با تمام قوا بجنگد.در كار تدريس به فرزندم ملايمت به خرج دهيد.امّا از او يك ناز پرورده نسازيد.بگذاريد او شجاع باشد.به او بياموزيد كه به مردم عتقاد داشته باشد.توقع زيادي است ،امّا ببينيد كه مي توانيد چه كار بكنيد.
نوشته شده توسط مريم در 13:51 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

اشکی در گذرگاه تاریخ

از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان "آدم"
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد!
گر چه آدم زنده بود .
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ،ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود.
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب ،
گشت و گشت،
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ ،
آدميت بر نگشت.
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است.
سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است.
صحبت از آزادگي ،پاكي ،مروت،ابلهي است!
صحبت از موسي و عيسي و محمّد(ص) نابجا است.
قرن موسي چمبه هاست.
روزگار مرگ انسانيت است.
من كه از پژمردن يك شاخه گل ،
از نگاه ساكت يك كودك بيمار ،
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير -حتي قاتلي بردار_
اشك در چشمان و بغضم در گلوست .
وندرين ايّام ،زهرم در پياله ،زهرمارم در سبوست .
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن يك برگ نيست.
واي!جنگل را بيابان مي كنند.
دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند!
هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا !
آن چه اين نامردمان با جاي انسان مي كنند!
صحبت از پژمردن يك برگ نيست.
فرض كن :يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.
فرض كن:مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست.
فرض كن:جنگل بيابان بود از روز نخست!
در كويري سوت و كور.
در ميان مردمي با اين مصبيت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است!  
     (فريدون مشيري)
نوشته شده توسط مريم در 10:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386

زندگی مشاهیر (افلاطون)

افلاطون در سال 427 قبل از ميلاد در آتن متولد شد و حدود سال 347 قبل از ميلاد در همان شهر در گذشت .نام واقعي اين اشرف زاده آتني اريستوكل بود اما در مدرسه به او لقب "پلاتون -افلاطون"به معني "گسترده و وسيع"دادند.افلاطون از طرف پدري از اعقاب كدروس آخرين پادساه اساطيري يونان و از جانب مادر از منسوبين سولون (از موسيقي دانان يوناني)بوده است .مهم ترين رويداد زندگي او اشنايي با سقراط در سال 409 ق بود.اعدام سقراط به دست دموكرات ها ضربه اي هولناك بر زندگي افلاطون وارد ساخت.افلاطون پس از آن حادثه آتن  را ترك كرد.او با اين اعتقاد كه تا روزي كه پادشاهان فيلسوف نشده باشند يا فيلسوف ها پادشاه نشده باشند جهان روي خوشي نخواهد ديد ،قصد داشت يك پيمان نامه فلسفي بنويسد و نه يك مباحثه يا گفتگو "ديالوگ".علتش هم آن است كه در هيچ يك از ديالوگ ها از خودش به عنوان شركت كننده در اين گفتگوها نشاني نيست. به اين علت كه او قصد نداشت به خوانندگان بگويد "خود او"  چه فكر مي كرده است و يا "خود او " چه پاسخي به بنيادين ترين پرسش هاي هستي درباره "معناي انسان بودن "مي داده است. او مي خواست به پيروانش بياموزد كه خودشان فكر كنند و پاسخ هاي خود را براي اين پرسش ها بيابند زيرا او مي دانست كه در اين موارد نه او ،نه هيچ كس نخواهد توانست پاسخ هاي نهايي را كه از نظر علمي قابل اثبات باشند بيابند. افلاطون بر اين اعتقاد بود كه هر يك از ما بايد زندگي خودمان را بسازد و زندگي او را بزايد .افلاطون انسان را حيوان معرفي مي كنافلاطون در سال 427 قبل از ميلاد در آتن متولد شد و حدود سال 347 قبل از ميلاد در همان شهر در گذشت .نام واقعي اين اشرف زاده آتني اريستوكل بود اما در مدرسه به او لقب "پلاتون -افلاطون "به معني"گسترده و وسيع "دادند.افلاطون از طرف پدري از اعقاب كدروس آخرين پادشاه اساطيري يونان و از جانب مادر از منسوبين سولون (از موسيقي دانان يوناني )بوده است.مهم ترين رويداد زندگي او آشنايي با سقراط در سال 409 ق بود.اعدام سقراط به دست دموكرات ها ضربه اي هولناك بر زندگي افلاطون وارد ساخت .افلاطون پس از آن حادثه  آتد ،حيواني كه به او "لوگوس "اعطا شده است .لوگوس در متالوژي يونان داراي معاني مختلفي است كه مي توان از آن به "تكلم" و "تعقل"ياد كرد. افلاطون در طي سال هاي زندگيش سعي بر آن داشت كه به گفته سقراط عمل كند و به طرفدارانش بياموزد تا به شعاري كه بر سر در اصلي معبد "دلفي"حك شده بود و استادش آن را از آن خود ساخته بود عمل كنند ،"خود را بشناس."
ما به آساني مي توانيم كودكي را كه از تاريكي مي ترسد ،معذور بداريم .فاجعه ي واقعي زندگي زماني است كه انسان ها از نور بترسد.
عاقل حرف مي زند چون چيزي براي گفتن دارد و احمق حرف مي زند كه چيزي گفته باشد.
شروع مهمترين قسمت كار است.
مرد نيك بد نخواهد ديد ،نه در زندگي و نه پس از مرگ.
نوشته شده توسط مريم در 9:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم آبان 1386

عشق زیر باران ایستادن و با هم خیس شدن نیست .عشق ‌‌آنست که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد.

بگذار تا شیطنت عشق  چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند آن جا جز رنج و  پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن. (دکتر علی شریعتی)

عشق گاه به گاه جا به جا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزد.اما دوست داشتن از جای خویش از کنار دوست خویش بر نمی خیزد .سرد نمی شود که داغ نیست.نمی سوزد که سوزننده نیست. (دکتر علی شریعتی)

اگر جز آن چه را که نور نشان می دهد نمی بینی و جز آن چه را که اصوات می گویند .نمی شنوی.پس تو در حقیقت نه می بینی و نه می شنوی. (خلیل جبران)

 

نوشته شده توسط مريم در 23:9 |  لینک ثابت   •