دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
غریب
مادر بزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در آن حمله ي ناگهاني تاتا رعشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم.
(حسين پناهي)
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
روزي ملكه دعا نزد عابدي هبوط كرد و گفت :بنده شايسته پروردگار بي همتا،دعايي كن تا به فرمان ايزدي بر آورده اش سازم...عابد دستانش را به آسمان برد و گفت : اي خداي مهربان مرا كلاغ كن .ملكه دعا بر آشفت ،كه كلاغ ديگر چرا ؟!گفت : چون آرزو دارم پرواز كنم.گفت :خداوند اين همه پرنده زيبا و رنگارنگ خلق كرده ، چرا كلاغ ؟ گفت : راست مي گويي! دوباره دستانش را به سوي آسمان ها كرد و گفت : پرودگارا از كرم و بخشش خود ،مرا خروس زيبايي كن تا به اوج آسمانهايت پر كشم... ملكه دعا بر آشفت و ضربه اي محكم بر پيشاني زد و گفت : تو نه آموخته اي دعا كني ،نه مخلوقات خدا را مي شناسي .همان بهتر كه كلاغ باشي .عابد گفت : كاش مي دانستي كه حسنش اين است كه نه كسي طمع زيباييت را مي كند و نه طمع چشيدن مزه ي گوشت تلخت را ... .
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
19 اسفند روز عشق ایرانی:
چند سالي است حوالي 25 بهمن ماه (14 فوريه)كه مي شود ،هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم.مغازه ها از اجناس كادويي لوكس و فانتزي غلغله مي شود.همه جا اسم (
valentine) به گوش مي خوردو.از هر بچه مدرسه اي كه در مورد(valentine)سوال كني مي داند كه در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراتوري ساساني در ايران ،در روم باستان فرمانروايي بوده است به نام كلوديوس دوم.كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اين كه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد.از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراتوري روم غدقن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم و فرمانش به اندازه قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام valentine))مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند و سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق ،با قلبي عاشق اعدام مي شود.بنابراين او را به عنوان فدايي را ه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق! اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان ،نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد،كه از بيست قرن پيش از ميلاد ،روزي به روز عشق بوده است!ادامه مطلب
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
ارزش
جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناكي ،تمام دنيا رو گرفته بود. يكي از سربازان به محض اين كه ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم كردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و اورا از باتلاق خارج كند.مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي، اما هيچ فكر كردي اين كار ارزشش را دارد يا نه؟
دوستت احتمالا مرده و ممكن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي.حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .به شكل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ،او را روي شانه هايش كشيد و به پادگان رساند.افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ،سربازي را كه در باتلاق افتاده بود معاينه كرد و با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه كرد و گفت من به تو گفتم ممكنه كه ارزشش را نداشته باشد،دوستت مرده و خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي. سرباز در جواب گفت :قربان ارزشش را داشت.منظورت چيه كه ارزشش را داشت !؟مي شه بگي؟ سرباز جواب داد :بله قربان ،ارزشش را داشت ، چون زماني كه به او رسيدم، هنوز زنده بود ،من از شنيدن چيزي كه او گفت احساس رضايت قلبي مي كنم. اون گفت : جيم ...من مي دونستم كه تو به كمكم مي آيي!!
خيلي وقت ها در زندگي ،ارزش كاري را كه مي خواهي انجام بدهي بستگي به اين دارد كه چه طور به مساله نگاه كني.جسارت داشته باش و هر آن چه را قلبت مي گويد انجام بده.اگر به پيام قلبت گوش نكني ،ممكن است بعدها در زندگي دچار پشيماني شوي.
(نسرين ملا زاده)
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
بیکرانه
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
ان خاك تيره ،اين زمين
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ،كجا
نديده اي مرا؟
(حسين پناهي)
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
آقا شما چرا به همسرتون ابراز علاقه نمی کنین؟(طنز)
همسايه هاي بالايي و پاييني و دست راستي و دست چپي و جلويي و عقبي:
آقا ما يه باربه زن مون گفتيم دوستش داريم ،گفت : پس همين فردا مي ريم محضر ،اين خونه را به اسمم مي كني!استاد دانشگاه
: من يه بار به خانمم گفتم دوستش دارم.گفت:اگه منو دوست داشتي ،عروس عمه ام رو استاد دانشگاه مي كردي.گفتم آخه اون كه 6 بار كنكور داد رد شد.البته من از اول توجه داشتم با خانمي ازدواج كنم كه اهل تفكر باشه.خانمم خيلي در تفكر فرو رفت و گفت :حالا استاد دانشگاه نه ،حداقل مي تونستي اسمشو در هيات علمي دانشگاه بنويسي.از اون موقع ديگه نگفتمم خانمم را دوست دارم.بقیشو در ادامه ی مطلب بخونین:
ادامه مطلب
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
شهر ما آباد است:
مي توان تنها شد
مي توان زار گريست
مي توان ،دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ،زير پاها له كرد!
مي توان چشمي را ،به هياهوي جهان خيره گذاشت.
مي توان صدها بار ،علت غصه دل را فهميد !
مي توان....
مي توان بد شد و بد ديد و بد انديشه نمود!
آخرش هم تنها،مي توان تنها رفت ...
با جهاني همه اندوه و غم و بدبختي ...
يادگاري ؟!همه جا تلخي و سردي و غرور.
فاتحه ؟!خوب شد رفت !عجب آدم بدبختي بود!!
ولي اي كودك زيباي دلم ،آن ور سكه تماشا دارد:
شهري از مردم آبي سرشار ،آسمانش و زمين ،عين آن شهر،ولي
من و تو با همه آدم هاش ،غرق احساس غروريم به عشق!
دل هر آدم عاشق كه شكست ،قلب ما مي شكند!
همه جا لبخند است و زمين ،مفتخر است به تن سبزي كه
ضرب گام من و تو،بر دلش مي پيچد!
من و تو خوشبختيم ،ما خدا را داريم
ما غم چلچله را ،وقت بوسيدن دستان بهار
مثل يك شعر قشنگ ،از دلش مي خوانيم
ما پر لب پر هر فنچك بي مادر را ،با دل روشن خورشيد ،به هم مي بنديم.
ما به باران گفتيم :كه كمي آهسته !غنچه پاك دعا در خواب است!
او قرار است كه روزي ،روي انديشه و ايمان ،بين احساس شكوفايي و آرامش و عشق
تا دم پنجره سبز خدا ،سبز شود...
شهر ما ،آباداست!
و نگاهش شب و روز ،به تولد باز است !
و دلش مي خواهد ،همه شب زده ها
دم دروازه شهر،دل به دريا بزنند
تا همه مثل بهار ،شهروندش بشوند!
شهر ما ،آباد است!
(مهين رضواني فرد)
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
آیا می دانید؟
فلفل يكي از نخستين ادويه هايي بود كه بشر آن را به دست آورد و در روزگاري آن چنان ارزش داشت كه 1500كيلو فلفل بخشي از غرامتي بود كه روميان بايد به لشكر فاتح مي دادند.
برخي از عنكبوت ها با ابريشم خود خانه اي به شكل زنگ در زير آب درست مي كنند.
اولين عمل جراحي در سال 1136 ميلادي توسط جراح نظامي پادشاه انگلستان ژرژ دوم ،با موفقيت انجام شده است.
بزرگ ترين نقشه جهان در بلژيك است كه سطح آن به يك هكتار مي رسد.
انسان به طور ميانيگين 10 ميليون بار پلك مي زند.
مجسمه ابوالهول در مصر دست كم 5000 سال قدمت دارد.
ليس زدن آرنج تان امكان پذير نيست.
تاقبل از سال 1430 ميلادي از الماس به عنوان جواهر استفاده نمي شده و پس از آن ، يك زن فرانسوي به نام" آگنس سورل "استفاده از آن را مرسوم كرد.
قهرمان حيوانات در زيادي عمر ،لاك پشت موريشس است كه بين 150 تا 200 سال عمر مي كند.
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
خودت می دانی و او:
شيوانا در يك روز گرم مشغول آماده سازي زميني بود.چند مرد سوار بر اسب به تاخت از دور نزديك شدند.سردسته آن ها وقتي شيوانا را ديد با صداي بلند گفت :آهاي استاد معرفت !ما مي رويم تا يك يوز پلنگ وحشي را در دامنه كوه شكار كنيم !؟ شيوانا پرسيد :آيا آن يوز پلنگ به كسي آسيبي رسانده است ؟! سر دسته سوار كاران گفت :" نه ولي مي خواهم سر او را بالاي سر در منزلم بزنم و از پوستش پادري درست كنم!تو هم اي استاد معرفت ! براي مان دعا كن كه موفق شويم!شيوانا لبخندي زد و گفت : از دعاي من براي تو كاري ساخته نيست .اين تو و يوزپلنگ هستيد كه بايد با هم كنار بياييد! چند روز بعد شيوانا باز هم در همان زمين مشغول كار بود كه اين بار سر دسته و عده كمتري از همراهانش را ديد كه پاي پياده و زخمي و هراسان به سمت ده باز مي گشتند.شيوانا از سر دسته پرسيد :چه اتفاقي افتاده است؟
سر دسته با ناراحتي گفت : موفق شديم جفت يوزپلنگ را از پا در آوريم و بچه هايش را زخمي كنيم ، اما او سر بزنگاه رسيد و چند نفر از ما را زخمي كرد .ما هم است و غذا را گذاشتيم و فرار كرديم .الان چند روز است كه منزل له منزل فرار مي كنيم و يوزپلنگ براي انتقام هنوز در تعقيب ماست و هر شب يكي از مار را زخمي و ناكار مي كند.اي استاد معرفت! براي مان دعا كن كه بتوانيم از شر اين يوز پلنگ خلاص شويم !شيوانا نفسي عميق كشيد و گفت : باز هم مي گويم!از دعاي من براي تو كاري ساخته نيست .اين تو و يوزپلنگ هستيد كه بايد با هم كنار بياييد !شيوانا اين را گفت و بي اعتنا به نگاه سردرگم سر دسته و همراهانش به كار خود ادامه داد!
دوشنبه پانزدهم بهمن 1386
زائر:
صبحگاهي مي رفتم پيوند دهم
چشم خود را با نور قلب خود را با عشق
پاي خود را با راه
دست خود را با دوست
زائري ديدم در صحن حرم
با لبي پر خنده
و دلي بي تشويش
دامني پر گندم
توري از نور ه سيمايش بود
به گمانم آمد نذري دارد
نذر دارد كه به مشتي گندم
به كبوترها ابراز كند
كه چه آسان است عشق
و چه زيباست محبيت كردن
به كبوترها مي خواهد اعلام كند
آدميزاده دلش
مي تواند گاهي
اهل دنياي كبوتر باشد
كاشكي همواره
ما هم از جنس كبوتر بوديم
مي دويديم از خويش
مي پريديم از عشق
مي نشستيم از شوق
آري اي كاش كه ما هم از جنس كبوتر بوديم
به گمانم زائر
آشنا مي آمد
او دلش با گندم
او دلش با زيتون
وشقايق
و كبوترها نسبت دارد
يادم آمد آري
من و او هم با هم نسبت داريم
اهل يك گندم زار
ساكن يك مهتاب
عاشق يك خورشيد
زائر يك حرميم
نام زيبايي دارد
در يادم نيست ...
آه اي واي عجب حافظه اي دارم من
تا به خود جنبيدم
لاي مردم گم شد
او كه مانند و نظيرش كم بود
نام زيبايي داشت
يادم آمد نامش
او "بني آدم" بود
تا به خود جنبيدم
تا صدايش كردم
لاي مردم گم شد
به كبوترها گندم داد انگار پريد
و هنوز از آن روز
همه جا
من به دنبال كسي مي گردم
كه دلش مي خواهد
با كبوترها پرواز كند.
(مجتبي كاشاني)
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
مهم نیست:
مهم نيست كه چه لباسي مي پوشي .مهم اين است ،لباسي كه مي پوشي پاكيزه و آراسته باشد .
مهم نيست كه هميشه نمره بيست بياوري .مهم اين است ،آن نمره را چگونه به دست آورده اي.
مهم نيست كه وقتي ناداني تو را مورد تمسخر قرار داد ،به او جواب دهي ،مهم اين است كه تو با سكوت خود ،دندان شكن ترين پاسخ را داده اي.
مهم نيست كه ديگران چه تصوري از تو دارند.مهم اين است كه آيا از خودت رضايت قلبي داري.
مهم نيست كمكي را كه به نيازمندي مي كني خيلي زياد باشد ،مهم اين است، آن كمك را با چه نيتي انجام داده اي.
شنبه سیزدهم بهمن 1386
همه چیز در مورد مادر ترزا:
يكي از شخصيت هاي معاصر عرفان جهان كه آوزه او فراگير شده ،مادر ترزا است.مادر ترزا در 27 آگوست 1910(پنجم شهريور 1289)در يوگسلاوي سابق متولد شد.پدر وي نيكلا و مادرش دروندا نام داشت .وي داري يك خواهر بزرگ تر به نام "آگا" و برادري به نام "لازار" بود و نام اصلي مادر ترزا نيز گونژا است.پدر مادر ترزا ،به ساخت و ساز ساختماني مشغول بود و وضع مالي خوبي داشت.مادر ترزا در 7 سالگي پدر خود را از دست داد.مادر ترزا، كودكي اش را در كليسا گذراند و در 18 سالگي با فضاي زندگي راهبه هاي مذهبي آشنا و به آن ها علاقه مند شد.در سال 1929 ،گونژا (مادر ترزا) به اتفاق عده اي از دوستان خود به هندوستان رفت و 2 سال بعد يعني در سال 1931،گونژا براي خود نام "ترزا" را انتخاب كرد.مادر ترزا 15 سال در كلكته هند به آموزش تاريخ و جغرافي به كودكان فقير پرداخت.مادر ترزا ،دوره آموزش پرستاري را ديد و در سال 1984 ،توسط پاپ پيوس دوازدهم به صورت راهبه مستقل در آمد.مادر ترزا هرگز از كارش خسته نمي شد و براي تجديد قواي خود همواره عبادت مي كرد.مادر ترزا در اواخر عمر خود ،بنياد مهر را بنا كرد.از جمله كارهاي بنياد مهر،مي توان به تهيه مسكن براي نيازمندان ،آموزش يتيمان ،مركز ترك اعتياد نام برد.مادر ترزا در طول عمر خود ،به عضويت سازمان هاي صلح بسياري در آمد و در نهايت به خاطر خدمات انسان دوستانه اش ،جايزه صلح نوبل را گرفت.مادر ترزا در پنجم سپتامبر 1997 (چهاردهم شهريور 1376) پس از صرف شام و اتمام عبادت در اثر ايست قلبي دار فاني را وداع گفت.
جمعه دوازدهم بهمن 1386
خوش به حال غنچه های نیمه باز:
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
(فریدون مشیری)
دوشنبه هشتم بهمن 1386
کهکشان آندرومدا:(با تشکر از وبلاگ بهترین عکس نجومی روز.)
دوشنبه هشتم بهمن 1386
شمسی نامزد شده.(من که کلی خندیدم.خیلی باحاله حتما بخونیدش.)
شنبه ششم بهمن 1386
سلام به همگی .بالاخره کامپیوترم درست شد.راستی می دونستین دیروز یعنی جمعه تولد من و آیسان بود؟
زمزمه هاي قرن 21
نشسته ام كنار بخاري و به رفت و آمد فكرهاي كوچك و بزرگي توجه مي كنم كه بي وقفه در حركتند.نمي دانم به كدام شان بيشتر توجه كنيم.تازگي ها تردد زياد شده است و من ترافيك سنگيني را در ذهنم احساس مي كنم .تلفن همراهم حضور اس ام اس تازه واردي را گواهي مي دهد : دوستي رو انتخاب كن كه دلش آن قدر بزرگ باشه كه واسه جا شدن توي دلش نخواي خودت رو كوچيك كني !!!ترافيك از بين مي رود !از رفت و آمدها خبري نيست !من هستم و يك پيام به تمام معنا روشن!روشن مثل شعله گرم بخاري!دوست دارم هزار بار اين اس ام اس را بخوانم.مي خوانم اما نه هزار بار .پنج بار ديگر مي خوانم و در ذهنم تكرار مي كنم.حتما توي دنياي ما ،از اين آدم هاي دل بزرگ زياد وجود دارند.هر بار كه به اين اس ا م اس فكر مي كنم ،يكي از دوستانم را به ياد مي آورم.مي خواهم ببينم چقدر دلش بزرگ است!تك تك دوستانم را با مفهوم اس ام اس تازه از راه رسيده مي سنجم.خوب سبك و سنگين مي كنم.مي بينم كه يكي از آن ها به تمام معنا دريا دل است .با وجودي كه هفت سال از من كوچك تر است اما دل خيلي خيلي بزرگي دارد. تازه دارم متوجه مي شوم كه چه دوست خوبي است و من چقدر بي خبرم.هيچ وقت به من نگفته :اگر اين كار را بكني بيشتر دوستت دارم.....فقط وقتي اين لباس را مي پوشي ،زيبا مي شوي .....من از اين رفتار تو خوشم نمي آيد .....اگر مدرك كارشناسي ارشد داشتي بهت افتخار مي كردم.....دارم فكر مي كنم كه وقتي با او هستم هيچ نيازي نيست كه تلاش كنم تا خودم را بزرگ جلوه دهم يا نقشي را بازي كنم كه اصلا به خود واقعي ام شباهتي ندارد.هيچ وقت با رفتارها و حرف هايش مرا مجبور نكرده كه خودم را دست كم بگيرم.هرگز با من طوري برخورد نكرده كه مجبور باشم طوري حرف بزنم يا رفتار كنم كه خوشايندش باشد.او واقعا با خود خود من دوست است.با خود واقعي من!از كنار بخاري بلند مي شوم ،بايد به ديدن دوست خوبم بروم.يادم باشد يك شاخه گل و يك سبد لبخند برايش ببرم.(پرستو عوض زاده)





