تبليغاتX
ياس

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

 
دو بازوي مارپيچي راه شيري

حلقه‌هاي زحل از آنطرف

بازبيني نگاه هابل به M51

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 9:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

رفاقت گاهی اشکه     گاهی خونه

رفاقت گاهی از جنس جنونه

نوشته شده توسط vahid در 17:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

عطر گل خاطره عطر

کسیست   که نمیدانیم

کیست

 

میاید     یا رفته

 

است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط vahid در 17:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387

عکسهایی از بزرگترین آبشار دنیا:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 18:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم خرداد 1387

یا این و یا باز هم این:

شیوانا از راهی می گذشت .پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم بر می داشت و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید.شیوانا کنار جوان آمد و پرسید : غمگین بودن حالت خوبی نیست .چرا این حالت را برگزیده ای؟ پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت : دلباخته دختر خوب و پسندیده شده ام .او هم به من دل بسته است اما هم پدر من و هم پدر آن دختر از هم زیاد خوش شان نمی آید.امروز من دل به دریا زدم و در مقابل پدر خودم و پدر او با صدای بلند فریاد زدم که یا باید با ازدواج من با دختر مورد علاقه ام موافقت کنند یا این که من خودم را خواهم کشت!شیوانا لبخندی زد و گفت : و آن هم یک صدا گفتند با گزینه دوم موافق هستند و گفتند برو خودت را بکش چون با ازدواج شما دو نفر موافقت نمی کنند !؟ درست است؟ پسر آهی کشید و گفت : بله!الان مانده ام چه کنم.از طرفی زیر حرفم نمیتوانم بزنم و از طرف دیگر هم می دانم که خودکشی گناه است و فایده ای هم ندراد .اشتباه کارم کجا بود!؟ شیوانا دستی بر شانه های جوان زد و گفت: اشتباه تو در جمله ای بود که گفتی! وقتی انسان چیزی را از اعماق وجودش می خواهد دیگر مقابل این خواسته گزینه جایگزین و انتخاب دیگری مطرح نمی کند .او فقط یک انتخاب را می خواهد و هر گز هم از این انتخاب خود کوتاه نمی آید .تو باید می گفتی یا با ازدواج من با این دختر موافقت کنید و یا باز هم باید با این ازدواج موافق باشید.شیوانا این باز محکم بر شانه جوان کوبید و گفت :همیشه در زندگی وقتی چیزی را طلب می کنی دیگر به سراغ شاید و اگر و اما نرو.هر وقت که در خواسته تو تردیدی ایجاد شود و تو این تردید را با آوردن  عبارت "یا این یا آن " بیان می کنی مخاطبان تو می فهمند چیزی که می خواهی قابل معامله است و اگر بر آوردن قسمت اول درخواست تو سخت و مشکل باشد بلافاصله به سراغ قسمت دوم آن می روند و تو هرگز  نباید روی بعضی از خواسته های خود امکان معامله فراهم کنی!یاد بگیر که روی بعضی از آرزوهایت از عبادت " یا این یا باز هم این " استفاده کنی .مطمئن باش محبوب تو هم وقتی این جمله را می شنید بیشتر از جمله ای که گفتی خوشحال و مصمم می شد.
نوشته شده توسط مريم در 19:46 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم خرداد 1387

هفتمین اختر این صبح سیاه:

ای دریغا چه گلی ریخت به خاک!

چه بهاری پژمرد!

چه دلی رفت به باد!

چه چراغی افسرد!

هر شب این دلهره ی طاقت سوز

خوابم از دیده ربود

هر سحر چشم گشودم نگران :

چه خبر خواهد بود؟

سرنوشت دل من بود درین بیم و امید

آه ای چشمه ی نوشین حیات!

ای امید دلبند!

گر چه صد بار دلم از دست تو شکست

هیچ گه از لب نوشت نبریدم پیوند

آخر این صبحدم خون آلود

آمد آن خنجر بیداد فرود

شش ستاره به زمین در غلتید

شش دل شیر فرومانده از کار

شش صدا شد خاموش...

بانگ خون در دل ریشم برخاست

پر شدم از فریاد

هفتمین اختر این صبح سیاه

دل من بود که بر خاک افتاد...

(شفیعی کدکنی)

نوشته شده توسط مريم در 20:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

چند تا عکس خوشگل از حیوونهای خوشگل:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 23:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه دهم خرداد 1387

مثل آباد :(زنده اش عذاب مرده اش عذاب)

می  گویند مردی غلامی خرید تا کارهایش را انجام دهد غلام از روز اول با صاحب خود بنای ناسازگاری گذاشت .از هر راه و به هر ترتیبی که می توانست ارباب خود را آزار می داد و می رنجاند .تا این که به سختی بیمار شد و زمان مرگش فرا رسید .مر بر بالین غلام نشسته بود .غلام گفت : "می دانم که به تو آزار زیاد رسانده ام .مرا ببخش .من جز رنج و دردسر برایت هیچ کاری نکرده ام.امیدوارم خدا هم از گناهان من بگذرد.حالا که زمان مرگم رسیده از تو خواهشی دارم قول بده به آن چه می گویم عمل کنی." ارباب قول داد و گفت : پس از این که مردم طنابی دور گردنم بینداز و جسد مرا سه دور  دور حیاط بگردان و بعد مرا به خاک بسپار.مرد قبول کرد.غلام مرد و ارباب طبق خواست و وصیت او طنابی دور گردنش انداخت و دور حیاط گرداند.همسایه ها که این وضع را دیدند فکر کردند مرد غلام را با طناب خفه کرده است.مامور خبر کردند و ارباب بیچاره را به جرم کشتن غلام به زندان انداختند.همین طور که او را به زندان می بردند می گفت : زنده اش عذاب مرده اش عذاب! و از آن به بعد این ضرب المثل در مورد آدم های بدجنسی  به کار می رود که در موقع زنده بودن و حتی بعد از مرگ هم باعث زحمت و دردسر دیگران می شوند.

نوشته شده توسط مريم در 21:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

سایه سار

برای عاشق شدن هیچ هنری لازم نیست اما برای عشق ورزیدن هیچ هنری کافی نیست.

بهترین آرامش خیال در بی خیالی است.

امروزه حداقل هر کس به زبان فارسی آشنایی داشته باشد می داند که اول و آخر شیطان و بوش هیچ فرقی با هم ندارد.

برای این که ثابت کند به طنز علاقه ای ندارد رفته نطنز.

چنان با دقت ستاره ها را چید که وقتی صبح بیدار شد هیچ ستاره ای تو آسمان نمانده بود.

با آن که دلش دریاست ولی ماهی ندارد.

هر وقت می رود پارک سبیلش بهانه می گیرد که من تاب می خواهم.

بس که تیز بین است همه چیز را بریده بریده می بیند. (اسحق منوچهر)

نوشته شده توسط مريم در 9:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم خرداد 1387

دستور زبان عشق:

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را فرمود :باید ایستاد ؟

آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد.

(قیصر امین پور)

نوشته شده توسط مريم در 22:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یکم خرداد 1387

ببخشید غم انگیزه.اما واقعیته دیگه.این عکس ها را میندازند می بینند و هیچ کاری هم نمی کنند.با اون سازم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 23:38 |  لینک ثابت   •