تبليغاتX
ياس

جمعه بیست و هشتم تیر 1387

آيا ميدانيد كه :

اگر به صورت مداوم ۸ سال و ۷ ماه و ۶ روز  فرياد بزنيد ،انرژي صوتي لازم براي گرم كردن يك فنجان قهوه را توليد كرده ايد.

يك ليتر سركه در زمستان سنگين تر از تابستان است.

پروانه ها با پاهايشان مي چشند.

وقتي كه عطسه ميكنيد مردم به شما مي گويند "عافيت باشه" مي گويند ،چرا كه وقتي عطسه مي كنيد قلب شما به اندازه يك ميليونيم ثانيه مي ايستد.

يك كوروكوديل نمي تواند زبانش را در بياورد.

شيشه در ظاهر جامد به نظر ميرسد ولي در واقع مايعي است كه بسيار كند حركت ميكند.

هر بار كه يك تمبر را ميليسيد ۱/۱۰ كالري انرژي مصرف مي كنيد.

نوشته شده توسط مريم در 20:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

روز پدر مبارک.

پیرمردی فرتوت و از کار افتاده از روی ناچاری برای ادامه ی زندگی به خانه پسر و عروس و تنها نوه ۴ ساله اش رفت.دست های پیرمرد لرزش داشت .سوی چشم هایش کم شده بود و به سختی قدم بر میداشت.تمام اعضای خانواده در کنار یکدیگر دور میز غذا می خوردند.اما دست های لرزان پیرمرد و کم سویی چشم هایش غذا خوردن را دشوار می کرد.غذا از قاشقش بر زمین می ریخت.وقتی لیوان در دست می گرفت نوشیدنی روی رومیزی پاشیده می شد و زن و شوهر از این وضعیت عصبی می شدند.روزی پسر گفت :باید برای پدر فکری بکنیم.من دیگر از این وضعیت خسته شده ام.به این ترتیب آن ها تصمیم گرفتند میز کوچکی در کنجی از خانه را به پدر اختصاص بدهند تا اعضای خانواده دور میز به راحتی غذای شان را میل کنند .از آن جایی که پدر بزرگ یکی دو ظرف را شکسته بود غذای او را در یک کاسه چوبی می ریختند.گاهی اوقات که به پدربزرگ نگاه مي كردند قطره اشكي در چشم او كه در تنهايي خودش در آن گوشه نشسته بود مي ديدند.با اين حال آن ها به جز اخطارهاي تند هنگام ريختن غذا يا افتادن قاشق ،صحبت ديگري با او نمي كردند.پسر 4 ساله همه اين ها را در سكوت نظاره مي كرد.يك شب پيش از غذا پدر متوجه شد كه پسرش با تكه هاي چوب روي زمين بازي مي كند.او با مهرباني پرسيد:پسرم چي درست مي كني؟پسرك با مهرباني پاسخ داد:دارم كاسه اي چوبي براي شما و مامان درست مي كنم تا وقتي بزرگ شدم در آن غذا بخوريد.سپس لبخندي زد و كارش را از سر گرفت.جمله اي كه از دهان كودك خارج شد چنان آن ها را در خود فرو برد كه ديگر قادر نبودند هيچ كلمه اي بر زبان بياورند.ناگهان اشك هاي شان جاري شد.نيازي به سخن گفتن نبود ،هر دو مي دانستند چه بايد بكنند.آن شب،مرد دست پدرش را گرفت و به آرامي او را سر ميز خانوادگي برگرداند .او باقي مانده روزهاي عمرش را در كنار خانواده غذا ميل كرد.زن و شوهر ديگر به غذاهاي ريخته ،بشقاب شكسته و كثيف شدن روميزي اهميتي نمي دادند.

و من ياد گرفتم وقتي دردي دارم ،تنها نيستم.

ياد گرفتم كه هر روز بايد به كسي سر بزنم .مردم ديدار و تماس را حس مي كنند :گرماي دست ها ،آغوش  پر مهر و حتي يك دست دوستانه را كه بر پشت شان كشيده شود، درك مي كنند.و آموختم كه هنوز بايد چيزهاي زيادي بياموزم.(مجله ي موفقيت)

نوشته شده توسط مريم در 15:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم تیر 1387

عکس های نجومی:(بر گرفته از وبلاگ بهترین عکس نجومی روز"امین")

apodfar30.blogfa.com
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 23:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم تیر 1387

هنر مصریان علوم غریبه است.

هنر کلدانیان حساب است.

هنر یونانی ها تناسب است.

هنر رومیان تقلید است.

هنر چینی ها آداب معاشرت است.

هنر هندوها سنجیدن خیر و شر است.

هنر یهودیان در مفهوم ویرانی استو

هنر اعراب در یادآوری گذشته ها و اغراق است.

هنر پارسیان در عیب جویی است.

هنر فرانسوی ها در کلک و تردستی است.

هنر انگلیسی ها در تحلیل و قیافه ی حق به جانب گرفتن است.

هنر اسپانیایی ها در تحجر است.

هنر ایتالیایی ها در قشنگی است.

هنر آلمانی ها در جاه طلبی است.هنر روس ها در غم غصه است.

(جبران خلیل جبران)

نوشته شده توسط مريم در 13:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

همزاد عاشقان جهان:

... اما اعجاز ما همین است:

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه ی کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

که از کتابخانه امانت گرفته ایم

- یعنی همین کتاب اشارات را -

با هم یکی دولحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه می کردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی ...

ناگاه

انگشتهای "هیس!"

مارا از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغای چشمهای من و تو سکوت را

در آن کتابخانه رعایت نکرده بود!

(قیصر امین پور)

نوشته شده توسط مريم در 13:40 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم تیر 1387

و حال بگذار از چیزهای دیگر سخن بگویم .یکی از روزها هنگامی که من و مسیح به تنهایی در مزرعه ای قدم می زدیم هر دو  گرسنه مان شد.به درخت سیبی خودرو رسیدیم.فقط دو سیب از شاخه آویزان بود .او به تنه ی درخت چسبید و آن را تکان داد .آن دو سیب به زمین افتادند.او هر دوی آن ها را برداشت .یکی را به من داد و آن دیگری را در دست خویش نگه داشت.چون گرسنه بودم سیبم را خوردم و به سرعت هم خوردم.آن گاه به او نگریستم و دیدم که هنوز سیبش را در دست دارد.او آن سیب را به من داد و گفت :این را هم بخور.من سیب را گرفتم و با ولعی بی شرمانه آن را خوردم.همان طور که می رفتیم به سیمایش نگاه کردم... او هر دو سیب را به من داده بود و من می دانستم که گرسنه است.همان طور که من گرسنه بودم.تازه فهمیدم که او با دادن هر دو سیب به من چه اندازه مسرور شده بود. (جبران خلیل جبران)
نوشته شده توسط مريم در 23:28 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم تیر 1387

شکست

آسمان زیر بال اوج تو بود

چو شد ای دل که خاکسار شدی؟

سر به خورشید داشتی و دریغ

زیر پای ستم غبار شدی!

ترسم ای دلنشین دیرینه

سر گذشت تو هم ز یاد رود!

آرزومند را غم جان نیست

آه اگر آرزو به باد رود!

(دکتر شفیعی کدکنی)

نوشته شده توسط مريم در 17:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه ششم تیر 1387

عکسهای برگزیده ی یک ماه پیش رویترز:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 2:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم تیر 1387

روز مادر مبارک

سلام.امروز توی روزنامه یه مطلبی خوندم که خیلی ناراحت کننده بود.یه خانم ۹ سال پیش سر زایمان اولین بچش می ره تو کما.بچه که مرده به دنیا می اد .و مادر هم ۸ سال و ۳۵۵ روزه که تو کما بوده.و الان تازه به هوش اومده.اطرافیانش را نمی شناسه .فقط می خنده .گریه می کنه و به قلقلک عکس العمل نشون میده.شوهرش ترکش کرده.و مادر مهربونش در این مدت طولانی پرستاریشو می کرده.و در آخر نوشته بود :فرشته این روزها هیچ کس را هم نداشته باشد مادرش را دارد که عاشقانه پرستار اوست.روز فرشته و مادرش هم مبارک.
نوشته شده توسط مريم در 22:41 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم تیر 1387

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریا با هم دیدار کردند و به هم گفتند: برویم در دریا تن بشوییم.آن ها برهنه شدند و در آب شنا کردند.پس از مدتی زشتی به ساحل برگشت و لباس های زیبایی را به تن کرد و رفت. زیبایی نیز از دریا بیرون آمد .جامه ی خویش را نیافت .او از برهنگی خویش بسیار شرمگین بود ناچار خود را با جامه ی زشتی پوشاند و به راه خود رفت.و تا همین امروز مردان و زنان یکی از آن دو را جای دیگری می گیرند. اما هنوز افرادی هستند که سیمای زیبایی را دیده اند و او را صرف نظر از جامه اش می شناسند.بعضی ها هم چهره ی زشتی را می شناسند و لباس ها او را زا چشم ایشان پنهان نمی دارد. (جبران خلیل جبران)
نوشته شده توسط مريم در 0:11 |  لینک ثابت   •