تبليغاتX
ياس

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387

دو فرشته:

دو فرشته ی مسافر برای گذارندان شب در خانه ی یک خانواده ی ثروتمند فرود آمدند.این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمان خانه ی مجلل شان راه ندادند.بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آن ها گذاشتند.فرشته ی پیر در دیوار زیرزمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد.وقتی که فرشته ی جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده او پاسخ داد: همه ی امور بدان گونه که می نمایند نیستند.

شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده ی فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند .بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند.گاو آنها که شیرش تنها وسیله ی گذراندن زندگی شان بود در مزرعه مرده بود.

فرشته ی جوان عصبانی شد و از فرشته ی پیر پرسید:چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟خانواده ی قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی.اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان بمیرد.

فرشته ی پیر پاسخ داد:وقتی در زیرزمین آن خانواده ی ثروتمند بودیم.دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد.از آن جا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم.

دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم. فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من بجایش آن گاو را به او دادم.همه ی امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.

نوشته شده توسط مريم در 18:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

عکس های نجومی :(برگرفته از وب بهترین عکس نجومی روز"امین عزیز")

apodfar30.blogfa.com 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 23:2 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

ما چقدر فقیر هستیم!...

روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید :نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد :عالی بود پدر!

پدر پرسید :آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد:بله پدر!

و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا.مادر حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود.اما باغ آن ها بی انتهاست!

با شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود .پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر .تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

نوشته شده توسط مريم در 1:39 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم مرداد 1387


گريه ي سيب

شب فرو مي افتاد.

به درون آمدم و پنجره ها را بستم.

باد با شاخه در آويخته بود.

من درين خانه ي تنها ،تنها

غم عالم به دلم ريخته بود.

ناگهان ،حس كردم:

كه كسي،

آن جا بيرون ،در باغ،

در پس پنجره ام مي گريد ...

صبحگاهان ،

شبنم

مي چكيد از گل سيب.

(شفيعي كدكني)

نوشته شده توسط مريم در 22:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه چهارم مرداد 1387

با عرض معذرت عکسهای قبلی باز نشد .اما این عکس های خوشگل امیدوارم جبران کنه.

پرندگان آبی 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 20:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه یکم مرداد 1387

بیرون شد از گمار

راه در جنگل اوهام گم است.

سینه بگشای چو دشت

اگرت پرتو خورشید حقیقت باید.

وقتی از جنگل گم

پا نهادی بیرون

و رها گشتی از آن گره کور گمار

ناگهان

آبشاری از نور

بر سرت می ریزد.

و آسمان

با همه پهناوری بی مرزش

در تو می آمیزد.

ای فراز آمده از جنگل کور!

هستی روشن دشت

آشکارا بادت!

بر لب چشمه ی خورشید زلال

جرعه ی نور گوارا بادت!

گمار:(گیلکی):بخشی از جنگل که از انبوهی بوته ها و درختان راه گذر ندارد.

(شفیعی کدکنی)

نوشته شده توسط مريم در 14:23 |  لینک ثابت   •