دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
دو فرشته:
شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده ی فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند .بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را گریان دیدند.گاو آنها که شیرش تنها وسیله ی گذراندن زندگی شان بود در مزرعه مرده بود.
فرشته ی جوان عصبانی شد و از فرشته ی پیر پرسید:چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟خانواده ی قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی.اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان بمیرد.
فرشته ی پیر پاسخ داد:وقتی در زیرزمین آن خانواده ی ثروتمند بودیم.دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد.از آن جا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم.
دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم. فرشته ی مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من بجایش آن گاو را به او دادم.همه ی امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
عکس های نجومی :(برگرفته از وب بهترین عکس نجومی روز"امین عزیز")
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
ما چقدر فقیر هستیم!...
پسر پاسخ داد :عالی بود پدر!
پدر پرسید :آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد:بله پدر!
و پدر پرسید :چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا.مادر حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود.اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود .پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر .تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.
پنجشنبه دهم مرداد 1387
گريه ي سيب
شب فرو مي افتاد.
به درون آمدم و پنجره ها را بستم.
باد با شاخه در آويخته بود.
من درين خانه ي تنها ،تنها
غم عالم به دلم ريخته بود.
ناگهان ،حس كردم:
كه كسي،
آن جا بيرون ،در باغ،
در پس پنجره ام مي گريد ...
صبحگاهان ،
شبنم
مي چكيد از گل سيب.
(شفيعي كدكني)
جمعه چهارم مرداد 1387
با عرض معذرت عکسهای قبلی باز نشد .اما این عکس های خوشگل امیدوارم جبران کنه.
سه شنبه یکم مرداد 1387
بیرون شد از گمار
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید.
وقتی از جنگل گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی از آن گره کور گمار
ناگهان
آبشاری از نور
بر سرت می ریزد.
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش
در تو می آمیزد.
ای فراز آمده از جنگل کور!
هستی روشن دشت
آشکارا بادت!
بر لب چشمه ی خورشید زلال
جرعه ی نور گوارا بادت!
گمار:(گیلکی):بخشی از جنگل که از انبوهی بوته ها و درختان راه گذر ندارد.
(شفیعی کدکنی)
