دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
مستيم ،مستيم ،مستيم
مستيم و دانيم هستيم.
اي همچو من بر زمين اوفتاده ،
برخيز،شب ديرگاه ست ،برخيز
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار و نه دوست
ديگر نه پاي و نه رفتار
تنها تويي با من اي خوبتر تكيه گاهم
چشمم ،چراغم ،پناهم.
من بي تو از خود نشاني نيبينم،
تنهاتر از هر چه تنها
همداستاني نبينم.
با من بمان اي تو خوب ،اي يگانه
برخيز ،برخيز،برخيز
با من بيا اي تو از خود گريزان
من بي تو گم مي كنم راه خانه
با من سخن سر كن اي ساكت پرفسانه
آيينه ي بي كرانه
مي ترسم اي سايه،مي ترسم اي دوست
مي پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مست
اين ظلمت غرق خون و لجن را
چونين پر از هول و تشويش كرده ست؟
اي كاش مي شد بدانيم
ناگه غروب كدامين ستاره
ژرفاي شب را چنين بيش كرده ست؟
هشدار اي سايه ره تيره تر شد
ديگر نه دست و نه ديوار
ديگر نه ديوار نه دوست
ديگر به من تكيه كن ،اي من ،اي دوست ،امّا
هشدار كاين سو كمينگاه وحشت
و آن سو هيولاي هول است
وز هيچ يك هيچ مهري نه بر ما
اي سايه ،ناگه دلم ريخت ،افسرد ،افسرد
اي كاش مي شد بدانيم
ناگه كدامين ستاره فرو مرد؟
(مهدي اخوان ثالث)
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
به همه ی کوزه های شکسته
يك سقا در هند دو كوزه ي بزرگ داشت كه آن ها را به دو سر ميله اي آويزان مي كرد و روي شانه هايش مي گذاشت .در يكي از كوزه ها ترك كوچكي وجود داشت .بنابراين ،كوزه ي سالم هميشه حداكثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ي ارباب مي رساند.ولي كوزه ي شكسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي كرد.به مدت دو سال ،اين كار هر ورز ادامه داشت و سقا فقط يك كوزه و نيم آب را به خانه ي ارباب مي رساند.كوزه ي سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد،موفقيت در رسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود.اما كوزه ي شكسته ي بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اين كه تنها مي توانست نيمي از كار خود را انجام دهد ،ناراحت بود.بعد از دو سال ،روزي در كنار رودخانه ،كوزه ي شكسته به سقا گفت:من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي كنم.سقا پرسيد :چه مي گويي؟از چه چيزي شرمنده هستي؟كوزه گفت:در اين دو سال من تنها توانسته ام نيمي از كاري كه بايد ،انجام دهم.چون تركي كه در من وجود داشت،باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه ي اربابت مي شد.به همين خاطر ،تو با همه ي تلاشي كه كردي ،به نتيجه ي مطلوب نرسيدي. سقا دلش براي كوزه ي شكسته سوخت و با همدردي گفت:از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ي ارباب ،به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني.در حين بالا رفتن از تپه ،كوزه ي شكسته،خورشيد را نگاه كرد كه چگونه گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ،او را كمي شاد كرد.اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي كرد.چون باز هم نيمي از آب نشت كرده بود.براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي كرد.سقا گفت:من از ترك تو خبر داشتم و از آن استفاده كردم .من در كناره ي راه ،گلهايي كاشتم كه هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ،تو به آن ها آب داده اي .براي مدت دو سال،من با اين گلها خانه ي اربابم را تزيين كرده ام.بي وجود تو ،خانه ي ارباب تا اين حد زيبا نمي شد.
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387
سلام.توی پیوندهام وب یادداشت های یک خبرنگار (کامران نجف زاده)را لطف کنید بخونید.(يه خواهش)
من سكوت را از آدم پرگو آموختم، بردباري را از نابردبار، و نامهرباني را از نامهربان.اما عجب است كه قدردان اين آموزگاران نيستم.
يك بار مردي سر سفره ام نشست،نانم را خورد،شرابم را نوشيد و در حالي كه به من مي خنديد،رفت.
بعدها دوباره براي نان و شراب پيدايش شد ،من طردش كردم و فرشتگان به من خنديدند.
مردي توانگر را ديدم كه در كنار در معبد ايستاده و در حالي كه دستان پر از سنگ هاي قيمتي اش را به سوي عابران دراز كرده بود ،فرياد مي زد :رحم كنيد ،اين جواهرات را از من بگيريد ،زيرا آن ها روح مرا بيمار كرده و قلبم را سنگي ساخته اند.به من كمك كنيد ،آن ها را بگيريد و سلامتي ام ار باز گردانيد.
شما آن گاه خوبيد كه از خويشتن خويش ببخشيد.
سخاوت آن است كه بيش از توان خويش ببخشي ،عزّت نفس آن است كه كمتر از نياز خويش بگيري.
تو هنگامي كه مي بخشي به واقع كريمي،هنگام بخشش چهره ات را بگردان تا شرم را در نگاه آن كه مي گيرد نبيني.
چقدر فرومايه ام من ،هنگامي كه زندگي به من طلا مي دهد ، و من به تو نقره مي دهم،و با وجود اين ،خود را سخاوتمند مي انگارم.
سخاوت آن نيست كه آن چه را كه من بيش از تو به آن نياز دارم به من ببخشي.بلكه آن است كه به من ببخشي آن چه را كه بيش از من به آن نياز داري.
(جبران خليل جبران)
یکشنبه سوم شهریور 1387
مخاطره:
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر سفر نكني
اگر كتابي نخواني
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي
اگر از خودت قدرداني نكني
به آرامي آغاز به مردن مي كني
زماني كه خود باوري را در خودت بكشي
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر برده ي عادات خود شوي
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روز مرگي را تغيير ندهي
اگر رنگ هاي متفاوت به تن نكني
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني
تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر از شور و حرارت
از احساسات سركش
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند
دوري كني
تو به آرامي آغاز به مردن مي كني
اگر هنگامي كه با شغلت ،يا عشقت شاد نيستي ،آن را عوض نكني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني
اگر وراي روياها نروي
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
وراي مصلحت انديشي بروي
امروز زندگي را آغاز كن
امروز مخاطره كن
امروز كاري كن.
(پابلو نرودا)

