سه شنبه سی ام مهر 1387
این یک داستان واقعیست.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد
خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند
این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ
ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود
!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده
!در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت
چه عشقی
!چه عشق قشنگی
!اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم
اگر سعی کنیم
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387
وقتي در شب راه مي رفتم
و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم
از كنارم گذشت
گفتم:هي نگاه كن!
روي مژه هايت دانه ها ي برف ريخته است
و او گفت:اين برف نيست
پرهاي بالشي است كه خدا در آسمان تكانده است.
وسپس لبهاي خندانش را گشود
تا برفي را فوت كند
و ما هر دو خنديديم
بعد به چشمانش نگاه كردم
و ديدم كه چشمانش،گرمترين پناهگاه جهان است.
(شل سيلور استاين)
يك نگاه مهربان:
خدمت و محبت
اين دو لذت شريف را
آفريدگار مهر،
گوهر نهاد آدمي شناخته است.
رهروي شنيد و گفت:
كار عاشقان پاكباخته است!
گفتم اي رفيق راه،
يك نگاه مهربان كه از تو ساخته ست!
(فريدون مشيري)
چهارشنبه هفدهم مهر 1387
داستان رز
زني كه مي گفت هيچ وقت براي تحقق آن چيزهايي كه مي توانيد باشيد،دير نيست.
در اولين جلسه دانشگاه ،استاد ما خودش را معرفي كرد واز ما خواست كسي را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم،براي نگاه كردن به اطراف ايستادم ،در آن هنگام دستي به آرامي شانه ام را لمس كرد،بگشتم و خانم مسن كوتاه قامتي را ديدم كه با خوشرويي ولبخندي كه وجود بي عيب او را نمايش مي داد ،به من نگاه مي كرد.او گفت :سلام من رز هستم.هشتاد و هفت سال دارم.آيا مي توانم تو را در آغوش بگيرم؟پاسخ دادم:البته كه مي توانيد،و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسيدم چه طور شما در چنين سن جواني به دانشگاه آمده ايد؟به شوخي و با خنده پاسخ داد:من اين جا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم،بعد بازنشسته شده و به مسافرت بروم.پرسيدم:نه ،جدا چه چيزي باعث شده؟كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه اي باعث شده او اين مبارزه را انتخاب كند.به من گفت:هميشه روياي داشتن تحصيلات دانشگاهي را داشتم.پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويي را قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم ،ما به طور اتفاقي دوست شده بوديم،براي سه ماه هر روز با هم كلاس را ترك مي كرديم،او در طول يك سال شهره كالج شد و به راحتي هر كجا كه مي رفت،دوست پيدا مي كرد ،او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتي كه ساير دانشجويان به او مي كردند ،لذت مي برد.رز اين زندگي را دوست داشت.در پايان ترم از رز دعوت كرديم تا در ميهماني ما سخنراني كند.من هرگز چيزي را كه به ما گفت ،فراموش نخواهم كرد.وقتي او را معرفي كردند ،در حالي كه داشت خود را براي سخنراني مهيا شده اش ،آماده مي كرد،به سوي جايگاه رفت ،تعدادي از برگه هاي متون سخنراني اش به روي زمين افتادند ،آزرده و كمي دست پاچه به سوي ميكروفن برگشته وبه سادگي گفت:عذر مي خواهم ،من بسيار وحشت زده شده ام بنابراين سخنراني نمي كنم.اما به من اجازه دهيد تنها چيزي را كه مي دانم ،به شما بگويم.او گلويش را صاف كرد و گفت:ما بازي را متوقف نمي كنيم چون كه پير شده ايم ،ما پير مي شويم زيرا كه از بازي دست مي كشيم ،تنها يك راه براي جوان ماندن ،شاد بودن و دست يابي به موفقيت وجود دارد،بايد بخنديد و هر روز راضي باشيد.ما عادت كرديم كه رويايي داشته باشيم،وقتي روياهاي مان را از دست مي دهيم ،مي ميريم ،انسان هاي زيادي در اطراف مان پرسه مي زنند كه مرده اند ولي خود نمي دانند ،تفاوت بسيار بزرگي بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد.اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم يك سال در تخت خواب وبدون هيچ كار ثمر بخشي بمانم ،هشتاد و هشت ساله خواهم شد،هر كسي مي تواند پير شود،پير شدن به هيچ استعدادي خدادادي يا توانايي نياز ندارد،رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها براي تغيير همراه است.متاسف نباشيد ،يك فرد سالخورده معمولا براي كارهايي كه انجام داده تاسف نمي خورد،بلكه براي كارهايي كه انجام نداده ،متاسف است.در انتهاي سال ،رز دانشگاهي را كه سال ها قبل آغاز كرده بود ،به اتمام رساند .يك هفته پس از فارغ التحصيلي ،رز با آرامش در خواب فوت كرد،بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاري او شركت كردند ،به احترام خانمي شگفت انگيز كه با عمل خود براي ديگران سرمشقي شد كه هيچ وقت براي تحقق همه آن چيزهايي كه مي توانيد باشيد ،دير نيست.(مجله موفقيت)
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
عکس های نجومی:(بر گرفته از وبلاگ بهترین عکس نجومی روز"امین")
شنبه ششم مهر 1387
چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد
!داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اين كه نبايد اخبار ناگوار را به يك باره به شنونده گفت تعريف مي كند:
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
- جرج از خانه چه خبر؟
-
خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.-
سگ بي چاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟-
پرخوري قربان!-
پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟-
گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.-
اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟-
همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!-
چه گفتي؟ همه آن ها مردند؟-
بله قربان. همه آن ها از كار زيادي مردند.-
براي چه اين قدر كار كردند؟-
براي اين كه آب بياورند قربان!-
گفتي آب ،آب براي چه؟-
براي اين كه آتش را خاموش كنند قربان!-
كدام آتش را؟-
آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.-
پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟-
فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!-
گفتي شمع؟ كدام شمع؟-
شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!-
مادرم هم مرد؟-
بله قربان. زن بي چاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان .!-
كدام حادثه؟-
حادثه مرگ پدرتان قربان!-
پدرم هم مرد؟-
بله قربان. مرد بي چاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.-
كدام خبر را؟-
خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قرباندوشنبه یکم مهر 1387
تو چه ساده اي و من ،چه سخت
تو پرنده اي و من ،درخت
آسمان هميشه مال توست
ابر،زير بال توست
من ،ولي هميشه گير كرده ام
تو به موقع مي رسي و من
سال هاست دير كرده ام
خوش به حال تو كه مي پري!
راستي چرا
دوست قديمي ات -درخت را -
با خودت نمي بري؟
فكر مي كنم
توي آسمان
جا براي يك درخت هست
هيچ كس در بزرگ باغ آفتاب را
روي ما نبست.
يا بيا و تكه اي از آسمان براي من بيار
يا مرا ببر
توي آسمان آبي ات بكار.
خواب ديده ام
دست هاي من
آشيانه تو مي شود.
قطره قطره قلب كوچكم
آب و دانه تو مي شود
ميوه ام:
سيب سرخ آفتاب
برگ هاي تازه ام:
نور ناب.
خواب ديده ام
شب ،ستاره ها
از تمام شاخه هاي من
تاب مي خورند.
ريشه هاي تشنه ام
توي حوض خانه خدا
آب مي خورند.
من هميشه
خواب ديده ام ولي...
راستي ،هيچ فكر كرده اي
يك درخت
توي باغ آسمان
چقدر ديدني ست!
ريشه هاي ما اگر چه گير كرده است
ميوه هاي آرزو ،ولي
رسيدني است.
(عرفان نظر آهاري)


