چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
سلام.طولانیه اما خیلی قشنگه.نخونی از دستت رفته.
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! ...
عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا! ...
عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر! ...
عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست! ...
عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرفهای دل بدون ِگفتگو! ...
عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسهی بی شهوتی! ...
عشق ، یار مهربان زندگی
بادبان و نردبان زندهگی! ...
عشق یعنی دشت ِگلكاری شده
در كویری چشمهای جاری شده! ...
یک شقایق در میان دشت خار
باور امكان ِبا یک گل ، بهار! ...
در خزانی برگریز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِآخرین برگ درخت! ...
عشق یعنی روح را آراستن
بیشمار افتادن و برخاستن! ...
عشق یعنی زشتی ِزیبا شده
عشق یعنی گنگی ِگویا شده! ...
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق كیفیت به زنبور عسل! ...
عشق یعنی گل به جای خار باش!
پل به جای اینهمه دیوار باش! ...
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادهگان زیر پا! ...
زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب ِغمگین تبسم كاشتن! ...
عشق : آزادی ، رهایی ، ایمنی
عشق : زیبایی ، زلالی ، روشنی! ...
عشق یعنی تـُـنگ ِبی ماهی شده
عشق یعنی ماهی ِراهی شده! ...
عشق یعنی آهویی آرام و رام
عشق صیادی بدون تیر و دام! ...
عشق یعنی برگ روی ساقهها
عشق یعنی گل به روی شاخهها! ...
عشق یعنی از بدیها اجتناب
بردن پروانه از لای كتاب! ...
در میان این همه غوغا و شر ،
عشق یعنی كاهش ِرنج ِبشر! ...
ای توانا! ناتوان ِعشق باش!
پهلوانا! پهلوان ِعشق باش! ...
ای دلاور! دل به دست آورده باش!
در دل ِآزرده ، منزل كرده باش! ...
عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنهتر! ...
عشق یعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پیكر و بی سر شدن! ...
عشق یعنی خدمت بی منتی
عشق یعنی طاعت ِبی جنتی! ...
گاه بر بیاحترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...
عشق را دیدی خودت را خاک كن!
سینهات را در حضورش چاک كن! ...
عشق آمد ؛ خویش را گم كن عزیز!
قوّتات را ، قـُـوت ِمردم كن عزیز! ...
عشق یعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درماندهای درمان كنی! ...
عشق یعنی خویشتن را گم كنی
عشق یعنی خویش را گندم كنی! ...
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...
هر كسی او را خدایش جان دهد ،
آدمی باید كه او را نان دهد! ... *
در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...
لاف مردی میزنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی ، افسانه باش! ...
دین نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا میروی ، افتاده باش! ...
در پناه دین ، دكانداری مكن!
چون به خلوت میروی ، كاری مكن! ...
عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...
عشق یعنی عارف ِبی خرقهای!
عشق یعنی بندهی بی فِرقهای! ...
عشق یعنی آنچنان در نیستی ،
تا كه معشوقت نداند كیستی! ...
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی كردن ِروی زمین! ...
عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...
هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد یک راه بی بنبست شد! ...
كاش در جامم شراب ِعشق باد
خانهی جانم خراب ِعشق باد! ...
هر كجا عشق آید و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...
در جهان هر كار خوب و ماندنیست ،
ردّپای عشق در او دیدنیست! ...
شعرهای خوب ِدیوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...
« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دلست
شرح و وصف ِعشق كاری مشكل است! ...
عشق یعنی شور هستی در كلام!
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...
************************************
مجتبی کاشانی ...
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
سلام.
كودكان شوخي شوخي سنگ مي زنند ،قورباغه ها جدي جدي مي ميرند!
يكي از ثروتمندان دهكده مجاور،شيوانا وشاگردانش را براي صرف ناهار به باغ بزرگ خود دعوت كرده بود.اين مرد ثروتمند داراي زن و فرزندان و نوه هاي زيادي بود .ميزي بزرگ وسط باغ بر پا شده بود و روي آن انواع غذاها و ميوه ها قرار داشت.بچه ها و نوه هاي مرد ثروتمند هم براي شاد كردن محيط به طور دايم با خدمتكاران و زن و فرزند خود شوخي مي كرد.مثلا به خدمتكار مي گفت كه فردا او را به سختي ادب خواهد كرد و حقوق اين ماهش را قطع خواهد كرد و يا رفتار زن خود را مسخره مي كرد واز حركات خنده دار گذشته زن ياد مي كرد و با صداي بلند مي خنديد.هم چنين بچه ها را دست مي انداخت و خلاصه با روش هاي به ظاهر شوخ و خنده دار خود سعي مي كرد مجلس گرمي كند.شيوانا با حالت آزرده اي از مرد ثروتمند خواست كه به بچه ها بگويد به قورباغه ها سنگ نزنند و خودش هم مراعات كلامش را بكند و با شخصيت و حرمت انسان ها ي حاضر و غايب در مجلس شوخي نكند.مرد ثروتمند كه از اين رفتار شيوانا دلخور شده بود با ناراحتي گفت:به نظر مي رسد استاد با شوخي و خنده ميانه خوبي ندارند و غم و غصه را بيشتر ترجيح مي دهند؟شيوانا لبخند تلخي زد و گفت:اتفاقا برعكس من طرفدار شادي و نشاط واقعي ام.آن كودكان شوخي شوخي دارند سنگ مي زنند،اما آن قورباغه ها بي دليل جدي جدي دارند زخمي مي شوند و مي ميرند.آن خدمتكار از همين الان تا فردا به خاطر تهديدي كه تو به شوخي بر زبان راندي به طور جدي غمگين و افسرده شده است.اين زن و همسر تو هم به خاطر اين كه تو غضبناك نشوي ،شوخي هاي آزار دهنده ي تو را تحمل مي كند و با لبخند تلخ و شرمگينش غم دروني خود را بر ملا مي سازد.بچه ها هم از زخم زبان هاي تو هراسان اند و دايم سعي مي كنند از تو فاصله بگيزند .تو شوخي شوخي چيزي مي پراني و بقيه به طور جدي جدي آزار مي بينند.تو به من بگو كجاي اين گونه شوخي كردن مايه شادي و نشاط است تا من هم با تو بخندم! شيوانا اين را گفت و بلافاصله مجلس را ترك كرد و به دهكده خود بازگشت.(مجله موفقيت)
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
سلام.امروز وبم یک ساله شد.شعر اول یعنی حافظ را همین جوری باز کردم این اومد.و دومی به خودم تفدیم کردم
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند
تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار
كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند
عتاب يار پريچهره عاشقا به نكش
كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند
طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك
چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند
هرانكه خدمت جام جهان نما بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري
بوقت فاتحه ي صبح يك دعا بكند
بسوخت حافظ و بوئي ز زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بكند
(حافظ)
مريم
در نيمه هاي شامگاهان آن زمان كه ماه،
زرد و شكسته ،مي دمد از طرف خاوران،
استاده در سياهي شب مريم سپيد،
آرام و سرگران
او مانده تا كه از پس دندانه هاي كوه،
مهتاب سر زند ،كشد از چهر شب نقاب.
بارد بر او فروغ و بشويد تن لطيف،
در نور ماهتاب.
بستان به خواب رفته و مي دزدد آشكار.
دست نسيم،عطر هر آن گل كه خرّم است.
شب خفته در خموشي و شب زنده دار شب،
چشمان مريم است.
(فريدون توللي)
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
با هزار تومان چی کار میشه کرد؟(این آگهی توی مجله موفقیت چاپ شده)کار خوبیه.
نان خرید/ ۱۰ لیتر بنزین زد/کرایه تاکسی داد/ روزنامه خرید/ چند شاخه گل خرید/ بادوم زمینی خرید...
با هزار تومان میشه به یک کودک مبتلا به سرطان کمک کرد
این روزها به یه دونه هزار تومانی هیچ کار مهمی نمیشه انجام داد یا چیز خاصی خرید.ولی اگر هر کدوم از شما ماهی فقط هزار تومان به بیمارستان محک کمک کنه ُمیشه با مجموع اونها به کودکان مبتلا به سرطان که تحت پوشش و حمایت موسسه محک هستند ُکمک های زیادی کرد.این جوری شما می تونین با کمترین هزینه از پر ارزش ترین چیز در دنیا (جان یه کودک)حمایت کنید.
با پر کردن و ارسال فرم زیر یا تماس با شماره ۲۲۴۵۱۴۱۴ در طرح عضویت ماهی هزار تومان محک مشارکت کنید.آدرس:تهران/اتوبان ارتش/بلوار اوشان/بلوار محک/ موسسه خیریه محک / صندوق پستی ۵۴۴۵-۱۹۳۹۵
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
داستاني بسيار زيبا و واقعي
در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
سلام.
جست و جو
در پشت چارچرخه ي فرسوده اي، كسي
خطي نوشته بود :
" من گشته ام نبود!
تو ديگر نگرد،
نيست! "
اين آيه ي ملال
در من هزار مرتبه تكرار گشت و گشت
چشمم براي اين همه سرگشتگي گريست.
چون دوست در برابر خود مي نشاندمش
تا عرصه ي بگوي و مگو ،مي كشاندمش:
در جست و جوي آب حياتي؟
در بيكران اين ظلمات آيا؟
در آرزوي رحم؟عدالت؟
دنبال عشق ؟دوست؟...
ما نيز گشته ايم
"و آن شيخ با چراغ همي گشت..."
آيا تو نيز ،-چون او- " انسانت آرزوست؟ "
گر خسته اي بمان و اگر خواستي بدان:
ما را تمام لذت هستي به جست و جوست.
پويندگي تمامي معناي زندگي ست.
هرگز
" نگرد !نيست "
سزاوار مرد نيست... .
(فريدون مشيري)
شنبه یازدهم آبان 1387
سلام.
بهار
هر روز كه از مدرسه مي آمد،روي سنگ بزرگي مي نشست وبا دسته ي كيفش بازي مي كرد.انتظار مي كشيد .انتظار قطاري كه رد شود ،مسافرها را ببيند و برايشان دست تكان دهد.مسافرها پشت پنجره ي قطار مي ايستادند وبراي دخترك دست تكان مي دادند.قطار تلق تلوق مي كرد و مي گذشت.چهره ها و دست ها در پنجره ها و در خطي تند محو مي شدند.يك لحظه ،فقط يك لحظه آن ها را مي ديد و ديگر هيچ.قطار و دست ها و چهره ها در پيچ كوه ها گم مي شدند.با ته مانده ي خاطره اي گذرا به خانه و روستا مي آمد.يك روز پسركي كه پيراهن آبي داشت و موهايش در باد تند قطار آشفته بود ،از پنجره ي قطار براي دخترك دست تكان داد و برايش آلوچه اي رسيده و بزرگ انداخت.دخترك مانده بود كه آلوچه را نگاه كند يا پسرك را.آلوچه تو هوا،توي باد چرخيد و چرخيد و پشت سر دختر افتاد.دختر هر چه گشت آلوچه را پيدا نكرد.آلوچه تو علف ها و گل هاي ريز وحشي گم شد.دختر با خاطره ي صورت خندان و موهاي آشفته ي پسر به خانه آمد.صداي هي هي پسر در گوشش ماند.قطار سوت زنان صدا را برد.دختر مي دانست او را ديگر نمي بيند ،اگر مي ديد مي گفت "آلوچه ات را گم كرده ام.يك بار ديگر برايم آلوچه پرت كن."دختر هر روز به ياد پسر و آلوچه ي گمشده بود.همه ي خاطره ها از قطار و مسافرها پاك شده بود و پاك مي شد،اما ،اين يكي مانده بود.روزي كه دختر مادر شده بود .پشت قطار پنجره ي قطار ايستاد.بچه اش را در بغل داشت.سال ها بود كه از آن روستا رفته بود.مادر نگاه كرد.سنگ را نديد.سنگي كه روزگاري رويش مي نشست ،لاي درخت هاي آلوچه گم شده بود .درخت ها غرق گل هاي ريز و سفيد و صورتي بودند،مثل عروس.(از كتاب پلو خورش نوشته ي هوشنگ مرادي كرماني)
سه شنبه هفتم آبان 1387
به مناسبت سالگرد زنده یاد قیصر امین پور.
دردهاي من
دردهاي من جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني است
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شاخه هاي خسته غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
دردهاي دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا،دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي،دردهاي كهنه ي لجوج
اولين قلم،حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت ،خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد،رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
دفتر مرا،دست درد مي زند ورق
شعر تازه مرا،درد گفته است
درد هم شيفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف ميزنم؟
درد ،حرف نيست
درد،نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟
(قيصر امين پور .روحش شاد)
شنبه چهارم آبان 1387
حافظه براي عتيقه كردن عشق نيست،براي زنده نگه داشتن عشق است.
اگر پرنده را به قفس بيندازي ،مثل اين است كه پرنده را قاب گرفته باشي و پرنده ي قاب گرفته،فقط تصوّر باطلي از پرنده است.عشق ،در قاب يادها ،پرنده يي است در قفس ،منّت آب و دانه بر سر او مگذار و امنيت و رفاه را به رخ او نكش ،عشق ،طالب حضور است و پرواز ،نه امنيّت و قاب.
عشق به ديگري ضرورت نيست ،حادثه است .عشق به وطن ضرورت است نه حادثه.عشق به خدا تركيبي است از ضرورت و حادثه.
مگذار كه عشق ،به عادت دوست داشتن تبديل شود!مگذار كه حتي آب دادن گل هاي باغچه ،به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود!عشق ،عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست،پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ،پيوسته ،خواهان نو شدن است ،و ديگرگون شدن .تازگي ذات عشق است و طراوت ،بافت عشق.چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ،و عشق همچنان ،عشق بماند؟
(برگرفته از كتاب يك عاشقانه ي آرام،نوشته ي زنده ياد نادر ابراهيمي)

