تبليغاتX
ياس

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

چشم بخت

بی تو ،بی تو،ای که در دل منی هنوز

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت

بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید

بی تو ،این دلی که با دل تو می تپید

وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی تو،دست سرنوشت کور من

اشک و خون به جای باده در پیاله کرد

عمر من شبی سیاه و بی ستاره بود

دیدگان تو ستارگان او شدند

لحظه ای ز بام ابرها برآمدند

لحظه ای به کام ابرها فرو شدند

در فروغ این ستارگان بی دوام

روزگار شادی و غمم فرا رسید

آن ،به جز دمی نماند و این همیشه ماند

آسمان حسود بود و چشم بخت من

چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی تو ،از لبان من ترانه ها گریخت

بی تو ،در نگاه من شراره ها فسرد

آری ای که در منیّ و با منی مدام

وه که دیگرم امید دیدن تو نیست!

تو گلی ،گل بهار جاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست!

(نادر نادر پور)

نوشته شده توسط مريم در 15:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

پتوی بچه:

قلاب بافی یکی از کارهای مورد علاقه ام بود،اما زمانی فکر می کردم که اصلا از پس این کار بر نمی آیم.از ما دعوت کردند که با قلاب تعدادی پتوی بچه ببافیم و بعد آن ها را به عنوان کادوی کریسمس به مرکز حمایت از زنان باردار هدیه بدهیم.تمام زنان باردار تحت پوشش این مرکز،همسران خود را از دست داده بودند و به لحاظ روحی در بحرانی شدید به سر می بردند.من هم می خواستم در این کار گروهی شرکت کنم اما کوچک ترین سر رشته ای از قلاب بافی نداشتم.موقع بافتن رج های زیر دچار مشکل می شدم.همیشه باور دارم که وقتی چیزی را آرزو می کنی ،حتما راه رسیدن به آن آرزو برایت مهیا می شود.برای من نیز همین اتفاق افتاد.تعدادی از بانوان شرکت کننده در این برنامه تصمیم گرفتند که طریقه گره زدن و زنجیره زدن را به من یاد بدهند.همین برایم کافی بود.بعد از مدت کوتاهی توانستم یک پتوی نسبتا زیبا ببافم .از این که می دیدم موفق به انجام این کار شده ام حسابی به خودم می بالیدم.از همه مهم تر این که توانستم در همان سال چند پتوی دیگر هم ببافم.حتی در داخل هر پتو یک قطعه شعر می نوشتم و آن را به مادر شجاعی تقدیم می کردم که این هدیه را دریافت می کرد.متن شعر این بود:دختر بچه ها در آن لباس های چین دار صورتی شان بسیار زیبا و خواستنی هستند.پسر بچه ها در آن لباس های یکسره چون هدیه های آسمانی هستند.اما فرقی نمی کند که خداوند به تو فرزند دختر عنایت کرده یا پسر .مهم این است که فرزندت نمی تواند مادری بهتر از تو داشته باشد.ناگهان با صدای زنگ تلفن رشته افکارم از هم گسیخته شد.با عجله به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم.باورم نمی شد!از خوشحالی روی پا بند نبودم !آن طرف خط،کارن بود که مرا به اسم صدا میزد.کارن یکی از بهترین دوستان من از همان دوران ابتدایی بود .چند سالی می شد که او به همرا جیم ،همسرش ،و کیم ،تنها دخترش به شهر دیگری نقل مکان کرده بودند.حال بعد از این همه سال زنگ زده بود که بگوید چند روزی است به زادگاهش برگشته و قصد دارد نزد من بیاید تا دیداری تازه کنیم.از خوشحالی زبانم بند آمده بود.بالاخره زنگ در به صدا در آمد.وقتی در را باز کردم ،هر دو به آغوش هم پریدیم ،درست مثل زمانی که با هم دوره دبیرستان را پشت سر می گذاشتیم.هم دیگر را سخت بغل کرده بودیم .بی وقفه سوالاتی از هم می پرسیدیم .سر انجام ،کارن را به طرف آشپزخانه هدایت کردم.دو فنجان چای ریختیم و مشغول صبحت شدیم.با خوشحالی تمام متوجه شدم که کارن خونسردی ،آرامش و از همه مهم تر اعتماد به نفس خود را به دست آورده است.چند ماه پیش از عزیمت شان به شهر دیگر ،کارن تمام این خصوصیات اخلاقی اش را از دست داده بود.نمی دانستم چه اتفاقاتی موجب شده بود که او تا این اندازه تغییر کند.همان طور که با کارن مشغول صحبت و یاد آوری خاطرات گذشته بودیم،او دلیل اصلی نقل مکان شان را برای من بازگو کرد.آن ها هنگام رفتن شان به همه می گفتند که جیم یک پیشنهاد خوب در آن شهر دریافت کرده و چون حقوق این شغل بسیار بالاتر از حقوق فعلی اش بود لذا صلاح را در این دیدند که به رغم ورود کیم به مقطع دبیرستان پیشنهاد کاری را پذیرفته و به آن جا بروند.اما این دلیل اصلی نبود.کارن کیف پولش را باز کرد .یک عکس از داخل آن بیرون آورد و به من نشان داد .عکس متعلق به یک دختر بچه بسیار زیبای دو یا سه ساله بود.او اشاره ای به دختر بچه کرد و گفت :"ای عکس نوه دختری منه ،کایلا". مطمئن نبودم درست شنیدم یا نه.بنابراین با تعجب پرسیدم :نفهمیدم ،یعنی تو الان مادر بزرگ شدی؟می دونی .وقتی ما از این جا رفتیم ،کیم یه خواستگار خیلی سمج داشت.اما کیم تو سنی نبود که بخواد ازدواج کنه.چون اون پسر برای خانواده مون وبرای خود کیم مشکلاتی رو به وجو آورده بود و آرامش فکری همه رو به هم زده بود.تصمیم گرفتیم که علی رغم سختی های زیاد بریم یه شهر دیگه تا شاید ماجرا ختم به خیر بشه.اما نشد که نشد!من و جیم چاره ای جز تسلیم در برابر خواسته این دو نفر نداشتیم،بنابراین به ازدواج اونا رضایت دادیم و کیم و شوهرش طی یک مراسم ساده به عقد همدیگه در اومدن.هنوز چند ماهی از این ازدواج نگذشته بود که شوهر کیم در جریان یه سانحه اتومبیل کشته شد .از همه بدتر موقعی بود که فهمیدیم کیم باردار شده ! کیم به قدری ناراحت بو که چند بار تصمیم به خودکشی گرفت اما من و پدرش مانعش شدیم.خیلی آشفته و بی تاب شده بودیم.بالاخره بعد از یکی دو ماه کیم با این مسالاه کنار اومد.اما افسردگی اش روز به روز بیشتر و بیشتر می شد.هر چی باهاش حرف می زدیم فایده نداشت.اون خودش رو به چشم یک زن بی سر پناه و بی کس و کار نگاه می کرد.همین موقع ها بود که با خانم باربر،یک مشاور فوق العاده برای زنان باردار آشنا شدیم.خانم باربر هم اوقات بسیار سختی رو با کیم گذروند ولی سرانجام تونست از این بحران نجاتش بده.زمان تولد بچه نزدیک و نزدیک تر می شد ،اما کیم هنوز مردد بو که بچه رو نگه داره یا نه.من و جیم شب و روز دعا می کردیم که کیم بچه رو نگه داره.ما کاملا آماده بودیم که این بچه رو در محیط گرم خونه و در پناه خودمو بزرگ کنیم .از همه اینا گذشته ما داشتیم صاحب اولین نوه می شدیم! بالاخره روز موعود رسید ،و کیم یه دختر بچه تپل سه و نیم کیلویی به دنیا آورد .خانم باربر در بیمارستان به ملاقاتش اومد .اون کیم رو سخت در آغوش گرفت و گفت که بهش افتخار می کنه.بعد یک جعبه کادویی به کیم داد که توی اون جعبه یه پتوی بچه قلاب بافی شده خودنمایی می کرد.در همین لحظه احساس کردم چیزی در گلویم گیر کرده ،و به شدت احساس ضعف و بی حالی می کردم.اما سعی کردم احساساتم را نشان ندهم و به ادامه ماجرای کارن گوش بدهم.کارن که متوجه تغییرات چهره ام شده بود از من سوال کرد که حالم خوب است یا نه.خیالش را راحت کردم که هیچ مشکلی پیش نیامده و از او خواستم که بقیه داستان را تعریف کند.کارن چنین ادامه داد:داشتم می گفتم .توی اون جعبه یه پتوی بچه بود و روی پتوی بچه یه تیکه یادداشت کوچیک.یه شعری راجع به دختر بچه ها و پیراهن های چین دارشون ،پسر بچه ها و لباس های یکسره شون و این که چه قدر خوبه یه نفر مادر بشه.وقتی از خانم باربر پرسیدیم که چه کسی این پتو رو بافته ،برامون توضیح داد که در مراکز حمایت از زنان باردار عده ای هستند که فقط کارشو بافتن این پتوها و هدیه دادن به زنانی است که به تازگی مادر شدن.این پتو هم از یکی از مراکز خارج از شهر به دستش رسیده و اون هم با خوشحالی این پتو رو به کیم کادو داده .کیم از این که می دید یه غریبه وقتش رو گذاشته تا این پتو رو برای بچه اش ببافد شدیده هیجان زده شد وبه خودش اومدم.احساس دلگرمی بهش دست داده بود.بعد ها به من و پدرش گفت که همون یه قطعه شعر اعتماد به نفس اونو بهش برگردوند و کمکش کرد که در بزرگ کردن کایلا کوچولو مصمم بشه.ماجرای کارن پایانی خوش تر از این داشت ،یک سال بعد کیم با پسر جوانی ازدواج کرد که از صمیم قلب به او و دخترش عشق می ورزید.کارن پوزخندی زد و با بغض گفت:تنها از این پشیمونم که چرا زیاد خودمو به دوستانم نزدیک احساس نکرد.ما می تونستیم به جای رفتن از این شهر روی حمایت و تسلای خاطر مشا حساب کنیم.کارن ادامه داد:ما به خاطر همه چیز خدا رو شکر می کنیم. به خصوص به خاطر این که این ماجرا آخر و عاقبت خوشی داشت.ولی فکر می کنم بیشتر باید خدار و به خاطر اون آدم مهربونی شکر کنیم که این پتو رو برای دخترم و دخرت کوچولش بافته.دلم می خواد هر وقت چشمم بهش افتاد محکم در آغوش بگیرم و بگم که من و خانواده ام چه قدر دوستش داریم و چقدر تحسینش می کنیم.یک بار دیگر نگاهی به عکس آن بچه زیبا انداختم.سپس به طرف کارن رفتم و او را محکم در آغوش گرفتم.(وینونا اسمیت)

نوشته شده توسط مريم در 20:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم بهمن 1387

نظر سنجی** **سازمان ملل در مورد درج نوروز در
تقویم بین المللی به عنوان
یکروز جهانی*


* تا الان فقط  190هزار نفر ثبت شده، سریع اقدام
کنید و به دیگران هم یا آوری
کنید.*



*برای ثبت نوروز در تقویم سازمان ملل امضا
نمایید .....*



> http://www.petitiononline.com/Norouz/

نوشته شده توسط مريم در 12:45 |  لینک ثابت   •