تبليغاتX
ياس

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

عید همتون مبارک.

بوی باران ،بوی سبزه ،بوی خا ک

شاخه های شسته ،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید،

عطر نرگس ،رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای گل من ،گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود ،هفتاد رنگ.

(فریدون مشیری)

نوشته شده توسط مريم در 20:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

ماجراي اسب آبي يكساله بعد از سونامي

بچه يك اسب آبي (يك ساله) بعد از واقعه سونامي، يك لاك پشت 100 ساله نر را به عنوان مادر خود مي شناسد.

Owen نام يك بچه اسب آبي با وزن 300 كيلوگرم كه كمتر از يك سال سن دارد و بعد از سونامي توسط گروه نجات از امواج نجات پيدا كرد.او كه مادرش را در سونامي گم كرده بود , به مرور زمان به لاك پشت نر غول پيكر پارك  وابسته شد و لاك پشت را به چشم  مادر خود مي بيند.

مسئول پارك لافارگه مي گويد كه انگار لاك پشت نر غول پيكر از مادربودن براي اين بچه اسب آبي لذت مي برد.

آنها با هم غذا مي خورند , با هم مي خوابند , و اگربچه اسب آبي را از كنار لاك پشت دور كنند به شدت عصباني و خشمگين مي شود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 7:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم اسفند 1387

چند حکایت.

چند حکایت از مصیبت نامه ی عطار:

آب در شیر ریختن

شیر فروشی آب در شیر می ریخت و دغلکاری می کرد تا آن که روزی گاو او برای آب خوردن سر در رودی گذاشت ،سیلاب رودخانه گاو را با خود برد .آن آب ها که در شیر کرده بود همه جمع آمد و گاو را در ربود.

هر چه او صد بار گرد آورده بود

جمله در یک بار آبش برده بود

آب چون بر شیر بیش از پیش کرد

جمع کرد و گاو را در پیش کرد

بهلول

می گویند روزی بهلول-عاقل دیوانه نما- نزد هارون الرشید رفت و بر تخت نشست غلامان خلیفه او را از تخت هارون پایین کشیدند و کتک مفصلی به او زدند که از تن اون خون روان شد.بهلول رو به هارون الرشید کرد و گفت :من یک لحظه بر تخت تو ،نشستم ،ببین چه کتکی خوردم تو که عمری بر روی این تخت نشسته ای بند بندت را از هم جدا خواهند کرد.

احترام نان و نمک

دزدی شبرو نیم شبی با یکی از رفیقان خود برای دزدی به خانه یی رفت،هنوز مالی از آن خانه بر نگرفته به دوست خود گفت :زود از این خانه بیرون رو .دوست از او پرسید :چه شده است که پرهیز می کنی ،کسی در خانه بیدار نیست که بگریزیم.دزد گفت:دنبال مالی می گشتم که ناگهان نانی به دستم افتاد و آن نان را در دهان نهادم و خوردم.همین که نان از کامم فرو رفت دیدم در این خانه نان و نمک خورده ام.دیگر روا نیست که دست به دزدی دراز کنم.

آنکه دزدی می کند ای هوشیار

حال او بین و ازو غیرت بیار

حرمت نان و نمک را یاد گیر

تا تو باشی در دو عالم دلپذیر.

نوشته شده توسط مريم در 0:51 |  لینک ثابت   •