چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
سخنانی از مارک تواین:
انسان فقط یک سلاح واقعا موثر دارد و آن خنده است.
مشکل این نیست که تعداد احمق ها زیاد است ،مشکل در توزیع نامناسب آن هاست.
زندگی بی نهایت شادتر بود اگر در 80 سالگی به دنیا می آمدیم و به تدریج به 18 سالگی می رسیدیم.
کار یعنی هر چیزی که مجبور به انجام دادنش باشید و بازی یعنی هر چیزی که مجبور به انجام دادنش نباشید.
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند ولی قلبش سیاه میشود.
تنها راه تندرستی :خوردن خوردنی های بدمزه ،نوشیدن نوشید نی های مشمئز کننده و انجام کارهای تنفر آور است.
بهتر است دهانتان را ببندید و ابله به نظر برسید تا اینکه دهانتان را باز کنید و جای هیچ تردیدی باقی نگذارید.
در مدت زمانی که یک قصه ی دروغ، دنیا را دور می زند و برمی گردد،یک قصه راست هنوز دارد بند کفش هایش را می بندد.
وقتی جوان تر بودم همه چیز را به خاطر می آوردم ،حالا می خواست افتاق افتاده باشد ،یا نه.
تفاوت بین حرف راست و حرف تقریبا راست مثل تفاوت صاعقه است با کرم شبتاب.
اگر می خواهید داستان شما خوب در بیاید باید حواستان به دو چیز باشد ،اینکه خوب ها برنده شوند و این که بدها ببازند.با این حال مشکل بیشتر داستان ها این است که همه بدها را با "حداکثر سرعت ممکن"به قعر جهنم می فرستند.
نوشتن یک قصه طنز کاری است جدی و سخت.چون قصه گو باید تمام تلاشش را بکند تا کسی نفهمد که هیچ نکته خنده داری در قصه اش وجود نداشته است.
مبنای هر آمریکایی-از جمله کار خودم-عبارت است از:سر هم کردن رشته ای از تکه های بی ربط و چرند به صورتی سردر گم و بی هدف به شرط اینکه بتوانی خودت را بی اطلاع از بی ربطی آن ها و بی گناه جا نزنی.
شنبه بیست و سوم آبان 1388
اما من
اما من تنها غنوده ام
در پناهگاه بسیار زخمها
برف هنوز
چشمانم را فرو نبسته است
مردگان ،گرده بر گرده ام
به هزار زبان خموش.
هیچ کس ام دوست نمی دارد و
از برای من فانوسی تکان نداده است.
(اینگه بورگ باخمان)
چراغ
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت.
(حسین پناهی)
مادر بزرگ:
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله نا گهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ وسنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم.
(حسین پناهی)
بیکرانه:
در انتهای هر سفر
در آیینه
دارو ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره ،این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خد ای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ،کجا
ندیده ای مرا؟
(حسین پناهی)
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
چهره هایی که با لبخند زیباتر می شوند.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
تصاویری از انواع خر:حتما ببینین در ادامه مطلب.می ترکین از خنده.
خر نجیبادامه مطلب




