تبليغاتX
ياس

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

چهره هایی که با لبخند زیباتر می شوند.

چهره ها با لبخند زیبا ترمیشود
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 11:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

تصاویری از انواع خر:حتما ببینین در ادامه مطلب.می ترکین از خنده.

donkey_khare_e_najib.jpg خر نجیب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 16:19 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

چند عاشقانه ی آلمانی:

تو آن منی ،من آن توام:

این را بدان یقین .

اندر دلم

در بند گشته ای :

گم شد کلید آن

باید بمانی تا ابد درون آن.

(یکی از کهن ترین شعر های  آلمانی.(۱۲۰۰-۱۱۵۰م)از ناشناس.)

 

عشق نهانی

هیچ آتشی ،هیچ زغالی

چنین داغ نتواند سوخت 

که عشق نهان ،که کس از آن هیچ نمی داند.

هیچ سرخگلی ،هیچ میخکی 

چنان زیبا نتواند شکفت 

که دو روح عاشق همجوار هم.

آینه ای فرا روی قلبم بگذار

تا توانی بنگری،

که چه و فادارست به تو.

(یک ترانه ی عامیانه ی قرون و سطایی)           

 

اگر به خاطر زیبایی

دوست ام می داری

دوستم مدار!

خورشید را دوست بدار

با 

گیسوان زرینش

اگر به خاطر جوانی 

دوستم می داری

دوستم مد ار!

به بهار عشق بورز

که هر ساله جوان است.

اگر بخاطر دارایی 

دوستم میداری

دوستم مدار!

پری دریایی را دوست بدار

که مروارید و یاقوت ،بسیار دارد.

اگر دوستم می داری 

به خاطر عشق 

پس هر آینه دوستم بدار!

دوستم بدار هماره

من هماره عاشق ات خواهم بود!

(فریدریش روکرت)

از کتا ب عاشقانه های آلمانی ،ترجمه :علی عبداللهی.
                                   

نوشته شده توسط مريم در 10:11 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

حال زمین خوب نیست.

زمین

زین پیش ،شاعران ثناخوان ،که چشمشان

در سعد و نحس طالع وسیر ستاره بود

بس نکته های نغز و سخن های پرنگار

گفتند در ستایش این گنبد کبود

اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان

شایسته ی ستایش و تکریم آدمی ست

گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند.

ای مادر ،ای زمین

امروز ،این منم که ستایشگر توام

از توست ریشه و رگ و خون و خروش من

فرزند حقگزار تو و شاکر توام

بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت

تو ماندی و گشادی بی کرانه ات

طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت

از آتش گداخته ی جاودانه ات.

هر پهلوان به خاک رسیده است گرده اش

غیر از تو ،ای زمین که درین صحنه ی ستیز

ماندی به جای خویش

پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار

فرزند بدسگالی اگر چون حرامیان

بر حرمت تو تاخت.

هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری

با جمله ی ناسپاسی فرزند بی شناخت

آری ،زمین ستایش و تکریم را سزاست.

از اوست هر چه هست درین پهن بارگاه

پروردگان دامن و گهواره ی وی اند

سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه

ای بس که تازیانه ی خونین برق وباد

پیچیده دردناک

بر گرده ی زمین

ای بس که سیل کف به لب آورده ی عبوس

جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین

زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ

دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات

اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت

بیرون کشیده تن

از زیر هر بلا

و آغوش باز کرده به لبخند آفتاب

زرّین و پر سخاوت و سرسبز و دلگشا

بگذار چون زمین

من بگذرانم این شب طوفان گرفته را

آنگه به نوشخند گهربار آفتاب

پیش تو گسترم همه گنج نهفته را...

دزاشیب، تیرماه 33.

(هوشنگ ابتهاج)

اما با این همه به قول مهران دوستی در برنامه ی عصر پرتغالی(نشانی سابق):حال زمین خوب نیست.

عصر پرتغالی:رادیو ،شبکه ی جوان.شنبه تا چهارشنبه /ساعت :3 تا 5 عصر.موضوع :فرهنگی ،ادبی.

نوشته شده توسط مريم در 9:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم مهر 1388

سوگسرودی کدکنی برای پرویز مشکاتیان.

محمدرضا شفیعی کدکنی
ای دوست وقتً خفتن و خاموشی ات نبود
وز این دیار دورً فراموشی ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاکً تیره روزً هماغوشی ات نبود
میخانه ها ز نعره تو مست می‌شدند
رندی حریفً مستی و می‌نوشی ات نبود
دودً چراغ موشی دزدان ترا چنین
مدهوش کرد و موسمً خاموشی ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکرً داروی بیهوشی ات نبود
در پرده ماند نغمه آزادی وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاوشی ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابورً سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود
 (من عاشق سنتور نوازی ایشان بودم.خدایش بیامرزد.)
نوشته شده توسط مريم در 10:1 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم مهر 1388

من .بهاره رهنما.افغانی ها.و ...

.امروز در وب بهاره رهنما مطلبی خوندم که نوشته بود با یک افغانی تصادف می کنه و هر روز بهش سر می زنه ،تا یک هفته که حالش خوب می شه.یکی از پرستارها که با خانوم رهنما دوست هم شده بودند می گه:اگر این پسر خوب بشه تو کاری کردی که دلش خوب نمی شه.

بابا چقدر بهش می رسی تازه افغانی هم هست.وبهاره می نویسد که افغانیه ،آدم که هست.ویاد جوان های ایرانی می افتد که در اروپا و جاهای دیگه پناهنده هستند و...

www.baharehrahnama.com

و امروز دوباره یاد روزهایی افتادم که شاهد کوچک شدن افغانی ها بودم.یاد روزی که در مینی بوس نشسته بودیم و دو نفر سوار شدند و دیدند که همه ی صندلی ها به غیر از دو تا خالیه و آن دو تا هم برای دو افغانی بود که کیفشان را گذاشته بودند تا بروند و برگردند.یکی از آن دو نفر هم وقتی فهمید که جای افغانی هاست به همراهش گفت بای بشین بابا جای افغانی هاست.و وسایلشون را برداشتند و خودشان نشستند.من هم گفتم افغانین که هستن.که دوستم به من اشاره کرد تا ساکت باشم تا مبادا بهشان بر بخورد.و یاد روزی افتادم که می خواستم سوار تاکسی بشم و وقتی رسیدم تاکسی پر شده بود .سه نفر عقب نشسته بودند که یکی شان خانومی بود افغانی.راننده به اون خانوم گفت که پیاده بشه.گفت واسه چی؟گفت :یادم رفته بود ،به ما گفتن نباید افغانی سوار کنیم.و مجبورش کرد که پیاده بشه.و به من گفت خا نوم بشین.منم سوار شدم و غرغری کردم که یعنی چرا پیادش کردی.و هنوزم که هنوزه به خودم لعنت می گم که تو که مخالف این حرکتش بودی باید به نشانه ی اعتراض سوار نمی شدی .اما شدم.

و یاد روزی که با دوست افغانیم توی مینی بوس نشسته بودیم و با هم حرف می زدیم و می خندیدیم که یکی از بچه ها گفت دوستته؟گفتم اره چیه مگه؟یه لبخند زد و گفت هیچی.ویاد دو همکلاسی دوران دبستانم که از هیچ کدامشان خبر ندارم.طاهره که یکی از شاگرد زرنگای کلاسمون بود .و می دانم که چند سالیه به کشورش برگشته.البته فکر می کنم که متولد ایران بود.و کلثومی که به من خیلی لطف داشت.دلم برای هردوشان تنگ شده.بین دوستای خودم زهرا با افغانی ها میانه ی خوبی نداره.که من همیشه بهش می گم :ای نژاد پرست.و وقتی دلیلشو ازش پرسیدم گفت که برای عید که سبزه می ریختن تا بفروشن همه ی سبزه ها فروش نمی رفت.چون افغانی ها بیشتر می ریختن و زودتر می فروختن و به این خاطر فروش کمی داشتن.یادمه وقتی بهش گفتم این کتاب هزار خورشید تابان خیلی قشنگه بخونش.گفت در مورد چیه؟گفتم دو تا زن افغانین که ...صورتشو به هم کشید که یعنی نه از افغانی ها خوشم نمیاد.ویاد روزی افتادم که مجله موفقیت را ورق می زدم تا رسیدم به صفحه ای که نوشته بوند اگر یک چوب جادویی داشتید و می توانستید با آن هر چیزی را تغییر بدهید چه می کردید؟که به یک نوشته برخوردم:من یک افغانی هستم اگه به چوب داشتم با اون افکار مردم رو در مورد افغانی هایی که در ایران هستند عوض می کردم.کاری می کردم که فکر کنند اون ها هم انسان هستند .کاری می کردم که فکر کنند اون ها هم مخلوق خداوند هستند.کاری می کردم که قانون در مورد افغان ها در ایران عوض بشه. (رضا دانش فر)

و یاد خیلی از روزهای دیگر که شاهد این صحنه ها بوده ام.وقتی این مطلب بهاره رهنما را برای دختر داییم تعریف کردم گفت "آره نباید به این چشم نگاه کنیم که نه اون ها َآدم نیستند و جزو آدم به حسابشون نیاریم.اما دیگه اونها هم باید برگردن به کشورشون.خب یه جورایی دارن حق ما رو می خورن."لعنت به این جنگ .لعنت به آن هایی که باعث جنگ می شن.دوست دارم اون روزی را ببینم که همه ی افغانی ها ،همه ی فلسطینی ها ،همه ی عراقی ها و همه ی کسانی که به خاطر جنگ و فقر و خیلی چیزای دیگه مجبور به مهاجرت شدند به کشورشون برگردند.امیدوارم آن روز خیلی طول نکشه.

نوشته شده توسط مريم در 8:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

برای بچه های ارکیده 6 ،خصوصا فاطمه که این مطالب را ثبت کرد.

روزی خاطره انگیز

با سلام خدمت خوانندگان محترم ،ابتدا اهم اخبار را به سمع و نظر شما می رسانم.

1-اجرای فیلم هندی ،جنایی

ابتدا به شرح فیلم هندی می پردازیم که حمیده دوست دوران ابتداییش را بعد از مدتی مدید در نمازخانه پیدا کرد.(هندی)

دریده شدن سمیه توسط سگها(جنایی)

2-کیف مرضیه به سرقت رفت.

3-لیوان حمیده شکست.

4-ستی زنگ زد و ... عاشق شد.

5-برق رفت ،کنسرت اجرا شد.

6-آسیه در حمام فین کاشان از مرگ حتمی نجات یافت.

7-کیوی های فاطمه توسط دزدان دریایی ربوده شد.

.یکشنبه.ساعت: 12/3شب.

83/11/4

خوابگاه.اتاق ارکیده ی 6.

پی نوشت:این هایی که خواندید همه در یک روز اتفاق افتاد.فاطمه با خط خوشگلش روی دیوار کنار تختش نوشت تا یادگاری بمونه .و من هم برای این که یادگاری داشته باشم روی برگه ای نوشتم و امشب که دنبال مطلبی برای نوشتن در وبلاگ می گشتم ،دوباره دیدمش و گفتم بد نیست که شما هم در آن روز خاطره انگیز با ما شریک باشین.

سال بعدش وقتی که خوابگاهمان عوض شد ،رفتیم توی اتاق ارکیده شش ،کنار تخت فاطمه و هنوز نوشته ها بود .ولی الان دیگه نمی دونم هست یا .....

نوشته شده توسط مريم در 1:6 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم شهریور 1388

کوتاه از قیصر:

احوال پرسی

گفت :احوالت چطور است؟

گفتمش عالی است

مثل حال گل!

حال گل در چنگ چنگیز مغول!

احوال پرسی

این جا همه هر لحظه می پرسند:

حالت چطور است ؟

اما کسی یک بار

از من نپرسید:

بالت...

دیوار

دیوار چیست؟

آیا بجز دو پنجره ی روبه روی هم

اما

بی منظره؟

مرگ

ما ،

در تمام عمر تو را در نمی یابیم

اما

تو ناگهان

همه را در می یابی!

اتفاق دیگر

سیبی که از درخت می افتد

از نو به شاخه برمی گردد

اما ،دیگر نمی شناسند

همدیگر را!

خیال کمال

گذشتن از چهل

رسیدن و کمال

چه فکر کودکانه ای !

زهی خیال خام

تمام!

پند پیشینیان

پیشینیان با ما

در کار این دنیا چه گفتند؟

گفتند:باید سوخت

گفتند :باید ساخت

گفتیم:باید سوخت،

اما نه با دنیا

که دنیا را!

گفتیم :باید ساخت ،

اما نه با دنیا

که دنیا را!

(قیصر امین پور،از کتاب گلها همه آفتابگردانند)

نوشته شده توسط مريم در 0:7 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام مرداد 1388

برای دوستی که مانند من عاشق حیوانات است.

نامزدی پرندگان:

زاغچه نر بعد از بازدید از آشیانه های مورد نظر به اتفاق همسر آینده اش ،به او یک حشره هدیه می کند.

سهره چند هفته بعد از نامزدی با هدیه دادن چند دانه به معشوق خود،عشقش را محکم می سازد.

پرنده ی دریایی به نام مرغ اسکله رقص ازدواج را متوقف کرده ،یک ماهی صید می کند و به همسرش هدیه می دهد.

سار چیزی هدیه نمی کند اما چند شکاف درخت را با برگ یا علف و یا گل تزیین کرده و با آواز به نامزدش می دهد.

مطلب مهم این که همواره پرنده ماده مورد احترام پرنده نر است و غالبا هدیه از طرف نر به ماده داده می شود.

(قابل توجه آقایون محترم)البته باید متقابل باشه.

اطلاعاتی در مورد حیوانات:

پشه ها به رنگ آبی جذب می شوند.

خرس های قطبی چپ دست هستند.

زبان کوچک نهنگ آبی از فیل سنگین تر است.

مورچه ها نمی خوابند.

بلندی زبان یک زرافه به 46 سانتی متر می رسد!

زرافه بیش از یک شتر قادر به تحمل بی آبی است!

بیشتر دایناسورها بیش از یک صد سال عمر کرده اند.

با وجود این که ارتفاع گردن یک زرافه حدود 2 متر و 14 سانتی متر است ولی از همان تعداد مهره برخوردار است که گردن موش دارد ،یعنی 7 مهره.

صدای کواک کواک مرغابی منعکس نمی شود و علت آن مشخص نیست.

یک حکایت :

موری را دیدند که به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته ،به تعجب گفتند:این مور را ببینید که به این ناتوانی باری را به این گرانی چون می کشد؟!مور چون این بشنید ،بخندید و گفت :مردان بار را به نیروی همّت و بازوی حمیّت کشند نه به قوت تن و ضخامت بدن.(و منی که عاشق مورچه ها بودم و برایشان گندم می ریختم و یه روز خواستم ببینم که این گندم ها کجا می رن.شروع کردم به کندن.من گندم ها را پیدا کردم ولی چه حیف که لانه اشان را هم خراب کردم.و نه تنها گندم ها بلکه تخم ها و جنین هاشونم دیدم.جنین های سفیدی که به دهان گرفتند و این ور اون ور می رفتند.هر موقع بهش فکر می کنم پشیمون میشم و می خوام که منو ببخشن.و حالا هر وقت لانه ی ویران شده ی مورچه ای می بینم کلی ناراحت میشم. و یاد روزهایی بخیر که با دوستم ملخ و سوسک جمع می کردیم.و هنوز هم عاشق سوسک و ملخم.سوسک های خوشگل سیاه که بدن سفتی دارند می دونین کدوما رو می گم.اما الان غیر از دو تا گربه ی خوشگل پشمالو حیوان ندارم.که سه تا بودن و یکیشون چند ماه پیش جسدشو وسط جاده پیدا کردیم.و چقدر من گریه کردم براش .امروز هم دارکوب خوشگلی دیدم که به میوه های کاج همسایه نوک می زد.تق تق.ببخشید طولانی شد)

عمر متوسط و مدت وضع حمل بعضی از حیوانات:

طولانی ترین عمر(لاک پشت:400 سال)

کوتاهترین(کک و پروانه:2 ماه)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 0:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

امشب در برنامه دو قدم مانده به صبح سرگذشت غم انگیزی رو شنیدم.یه سرگذشت از بی توجهی .استاد می گفت این آقایی که تعریف می کنم و اجازه گفتنشو گرفتم در اتاقی با همه ی خواهر برادر ها خوابیده بودن و پدر و مادر و بچه ی کوچیکتر در اتاقی دیگر.مادر می گه محسن دیپلمش و گرفته.پدر می گه :محسن کیه؟مادر می گه:محسن محسن خودمون.پدر می گه:همون لنگ درازه؟مادر میگه:اره.پدر می گه:اون که دماغشم بلد نیست بکشه بالا حالا واسه من دیپلم گرفته.و دکتر یا همون استاد بهرامی برنامه از زبان محسن گفت که فرداش رفت و داوطلب سربازی شد.رفت به یه شهر دیگه بعد از دو سال سربازی در همون شهر کارمند شد.و به خانه بر نگشت.و گفت هیچ وقت پدرم را نمی بخشم.و هیچ وقت هم ادامه تحصیل نداد.(با این که نمره های خوبی داشت.)دلم گرفت.دلم خیلی گرفت.

نوشته شده توسط مريم در 1:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم مرداد 1388

برای تولد دوستی عزیز(تولدت مبارک)

میلاد

روز میلاد تو باران آمد

روز میلاد تو بود

که هوا

بوی شبنم و شقایق می داد

و خدا می خندید

عطر یاس از در و دیوار هوا می پاشید

و نسیم از تو بشارت می داد

باد بر پنجره ها می کوبید

زلف افشان را بید

در مسیر تو پریشان می کرد

هر کجا سرو بود

به تواضع به سر راه تو بر پا می خواست

تاکها با تو تبانی کردند

غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند

سرکه ها را خبر آمدنت شیرین کرد

برگ ها از سر تعظیم تو می رقصیدند

و خزان در قدم شاد ت

و به تر دستی استاد ازل

شعبده ای برپا شد

گوش ها منتظر

اولین گریه ی شیرین تو و

چشمهای منتظر

اولین ساغر سیمای تو بود

روز میلاد تو باز

مثل همواره خدا حاضر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها مژده ی دیدار تو را می دادند

رعد در حنجره از عشق تو غوغا می کرد

طبل آغاز تو را می کوبید

برق آغاز تو را می تابید

مه فضای را به هوای تو در آغوش گرفت

آن سوی پیله ی مه

ماه تا فرصت دیدار تو بیدار نشست

در جهنم از قدم مهر تو مهمانی شد

شعر از مرکب فرخنده احساس تو

الهام گرفت

واژه ها در شعف وصف تو شادی کردند

و غزل ،قلب همواره ی توصیف تو شد

روز میلاد تو باز

آسمان جشن گرفت

وبه یمن قدم سبز تو باران بارید

ای تسلای خزان

سینه ی پر عطشم

که ز گرمای حضور خشکی تاول زده است

از عبور نفس خیس تو بارانی باد

ای تمنای بهار

سینه از برکت میلاد تو نورانی باد

در دل خسته ام از عشق چراغانی باد

سرنوشت من و دل آنچه تو میدانی باد

عشقم از بیم رقیبان تو پنهانی باد.

(مجتبی کاشانی)

نوشته شده توسط مريم در 0:15 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم مرداد 1388

اطلاعات عمومی:

نام قدیم بعضی از شهرهای ایران:

اصفهان :جی

اهواز:ناصری

دامغان:صد دروازه

زنجان:خمسه

همدان:اکباتان

گرمسار:قشلاق

گنبد کاووس:دشت گرگان

زابل:نصرت آباد

خرمشهر:محمره

گرگان:استر آباد

کرمان:گواشیر

مسجد سلیمان:پارسوماش

ترین های جهان:

بزرگترین کشور جهان:روسیه

کوچکترین کشور جهان:واتیکان

کوچکترین قاره:استرالیا

وسیعترین اقیانوس:آرام

پرجمعیت ترین شهر:مکزیکوسیتی

زیباترین خط جهان:نستعلیق

سردترین منطقه جهان:سیبری در روسیه

گرمترین منطقه جهان:عزیزیه صحرای کبیر آفریقا

بلندترین مجسمه جهان:مجسمه آزادی در نیویورک

بزرگترین آبشار جهان:آبشار آنجل در ونزوئلا به ارتفاع(979)

بزرگترین کشور مسلمان:اندونزی

این مردان سرشناس قبلا چه شغلی داشته اند؟

آدولف هیتلر(دیکتاتور آلمانی):نقاش پوستر

انیشتن(فیزیکدان ):منشی اداره پست

امیر کبیر(صدر اعظم ناصرالدین شاه):آشپز

جیمی کارتر(رئیس جمهور آمریکا):بادام کار

جرج واشنگتن(اولین رئیس جمهور آمریکا):کشاورز

نادرشاه افشار(موسس سلسله افشاریه):پوستین دوز

موسولینی(دیکتاتور ایتالیایی:روزنامه نگار

جک لندن(نویسنده آمریکایی):کارگر کشتی

آبراهام لینکلن(رئیس جمهور آمریکا):هیزم شکن

ارنست همینگوی(نویسنده آمریکایی):خبرنگار

کریم خان زند:تیرانداز شاه

آلفرد نوبل(بنیانگذار جایزه نوبل):کارگر کارخانه

هوشی مینه(رهبر فقید ویتنامی ها):نانوا

فرخی سیستانی(شاعر ایران):کارگر کشاورز

گاندی(رهبر فقید هند):وکیل

چارلز دیکنز(نویسنده انگلیسی):منشی

مولیر(نویسنده فرانسوی):هنرپیشه

 

نوشته شده توسط مريم در 1:0 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388

تک بیتی های ناب:

آینه ای بگیر و تماشای خویش کن

سوی چمن به عزم تماشا چه می روی؟

هلالی

پرتو عمر چراغی است که در بزم وجود

به نسیم مجه بر هم زدنی خاموش است.

سایر مشهدی

ای مرغ سحر ،عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد.

سعدی

معیار دوستان دغل ،روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب.

صائب تبریزی

گر به قسمت قانعی ،بیش و کم دنیا یکی است

تشنه چون یک جرعه خواهد ،کوزه و دریا یکی است.

کلیم کاشانی

خانمان سوز شود

آتش آهی ،گاهی

ناله ای می شکند

پشت سپاهی، گاهی

(معینی کرمانشاهی)

چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم

کس نداند حالت من،ناله ی من او کند.

شمس تبریزی

ز احسان می شود صاحب کرم را دولت افزون تر

بلی هر چاه را آب از کشیدن بیش می گردد.

ملا لطف الله کشمیری

شرف مرد به جود است و کرامت به سجود

هر که این هر دو ندارد عدمش به ز وجود.

سعدی

بی عوض دانی چه باشد در جهان

عمر باشد ،عمر قدرش را بدان.

شیخ بهایی.

تو را هر کس به سوی خویش خواند

تو را من جز به سوی تو نخوانم.

مولانا

خورشید اگر کم شود از عرصه عالم

من دست تو گیرم به لب بام بر آرم.

عاشق اصفهانی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی.

فاضل نظری

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوّار بماند.

حافظ.

نوشته شده توسط مريم در 8:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم تیر 1388

شعر:

اعتراف

خارها ،خوار نیستند

شاخه های خشک

چوبه های دار نیستند

میوه های کال کرم خورده نیز

روی دوش شاخه بار نیستند

پیش از آن که برگ های زرد را

زیر پای خویش سرزنش کنی

خش خشی به گوش می رسد:

برگ های بی گناه

با زبان ساده اعتراف می کنند

خشکی درخت

از کدام ریشه آب می خورد!

 

اشتقاق

وقتی جهان

از ریشه ی جهنم

و آدم

از عدم

و سعی از ریشه های یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده

در حرف

کفتار را

به کفتر

تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان

دل بست

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است!

(از کتاب آینه های ناگهان.قیصر امین پور)

 

نوشته شده توسط مريم در 1:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

تعويض سنگ قبر سهراب در سكوت رسانه اي

پس از مرگ سهراب در اول ارديبهشت 1359 تا سالها فقط يك كاشي فيروزه اي رنگ نشانه محل دفن او بود.

 

در آذرماه سال 1367 سنگ مزاري براي سهراب ساخته مي شود كه مزين به شعري زيبا از خودش و با هنرمندي خوشنويس شهير مرحوم استاد رضا مافي بود. اين سنگ شهرت زيادي داشته و بنده اولين بار با ديدن تصويري از اين سنگ با سهراب آشنا شدم:

 

در مهرماه 1384 و در پي بي دقتي كارگران حين حمل مصالح سنگ قبر سهراب مي شكند و به اذعان شاهدان شبانه از محل خارج شده و پس از مدتي با سنگي كه به طرز ناشيانه اي سعي شده بود با سنگ قبلي شباهت داشته باشد تعويض گرديد:

 

و اين هم جديدترين شاهكار هنري براي سنگ قبر سهراب

 

اميدوارم كه مسئولين شهر ما بيش از اين در مورد مشاهير و نام آوران كاشاني حساس باشند و ضمن جلوگيري از اقداماتي اين چنيني كه بدون شك موجب بازتاب هاي منفي در مورد شهر مي شود نسبت به شناساندن و معرفي اين بزرگان اقدام نمايند

متن موجود در سايت سهراب سپهري


امروز طبق سالهاي قبل، آخرين روز از سال را كنار آرامگاه سهراب بودم. مشهد اردهال و امامزاده سلطانعلي، خلوت بود و ساكت. مثل هميشه وسعتي براي فكر كردن و مرور  روزهاي گذشته.
اما... ساعت حدود 2 بعد از ظهر...
يك لودر كوچك ، دو كارگر زحمت كش، چند بيل خاك، چند عدد لگد و ...
و در نهايت، سنگ قبري سياه رنگ  و دراز و تقريبا بدقواره جايگزين سنگ قبر ساده و قديمي ولي صميمي سهراب شد .
با اين سنگ نوشته :

خانه ابدي شاعر آب و آئينه "
طلوع زندگي  1307 هجري شمسي
غروب زندگي 1359 هجري شمسي
كاشان  بلوار نماز  برادران  ...."

غروب زندگي ؟ براي سهراب ؟
اعلام شماره موبايل موسسه حكاكي سنگ قبر (يا بهتر است بگويم آگهي تبليغاتي) روي آرامگاه سهراب سپهري ؟

انتظار اين تغيير و تحول را واقعا نداشتم.

همه چيز در كوتاهترين زمان ممكن اتفاق افتاد. چيزي حدود نيم ساعت. سنگ قبر سابق آرامگاه سهراب سپهري، همان سنگ سفيد و ساده، زير چند بيل خاك و سنگ قبر سياه جديد مدفون شد.
تنها بودم و اين تغيير ناگهاني، تماما" فكر و حواسم را بهم ريخته بود. فقط فرصت تهيه يك دوربين يك بار مصرف دست داد و تهيه عكسهايي كه حالا اينجا هستند .

و قبل از آن...
يك شيشه گلاب كه قرار بود سنگ قبر سهراب را بشويد،  اجبارا" خاك ريخته شده بر روي سنگ را شست. حالا حداقل ميدانم كه خاك ريخته شده بر روي آرامگاه سهراب، بوي گلاب ميدهد.

از شخصي كه به عنوان مسئول و سرپرست و ناظر بر صحت خاك پاشيدن كارگران و صحيح  راه رفتن و لگد كردن آرامگاه سهراب بود، سوال كردم آيا خانواده سپهري از اين اقدام شما خبر دارند ؟
جواب : شايد، نميدونم.
پرسيدم اين سنگ را چه كسي انتخاب كرده، اين كار به درخواست چه كسي  انجام ميشه ؟
جواب : اين رو مسئول امامزاده داره انجام ميده. به خاطر اينكه آقاي سپهري ارادت خاصي به امامزاده داشتند ما هم براشون اين كار رو انجام داديم.

در تمام مدتي كه اين اتفاقات مي افتاد، به جز من و چند نفري كه مشغول خاك بازي و بيل زدن بودند، و يكي دو نفري كه از روي كنجكاوي ناظر بر بيل زدن قبر سهراب بودند، كسي در آن اطراف نبود.
نه مراسمي بود، نه حضور بستگان و نزديكان و نه سخنراني و نه بزرگداشتي براي شعر و ادب پارسي.
فقط گرد و خاك بود و سنگي سياه و زمخت و بد شكل.

اينجا چه خبر بود ؟! 

من خودمم چند سال پیش رفتم و خیلی تعجب کردم از این که یه مقبره ساده هم ندارد.واقعا متاسفم برای خودمون.

نوشته شده توسط مريم در 9:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388

حکایت:

حکایت ابوسعید

ابوسعید ابوالخیر به مجلسی دعوت شده بود که وعظ کند.جمعیت بیش از گنجایش مسجد بود و مستمعین چنان نشسته بودند که جا برای تازه واردان نبود کسی برای گشودن جا ،فریاد کشید :"خدا بیامرزد کسی را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد" ابوسعید بر منبر رفت تا سخن بیاغازد.گفت:"سخن همین است که این مرد گفت!"

درد انسان

درد انسان متعالی

تنهایی و عشق است.

حکایت تقلید

من فقط یک مثال در زمینه تقلید می زنم شما تا آخرش را می خوانید:شکارچیان اروپا برای شکار میمون سالم و زنده به جنگل می روند میمون ها در آن طرف رودخانه هستند و شکارچیان این طرف رودخانه،قبلا جلوی درختها ویا رودخانه ای که محل آمد و شد میمونهاست کاسه های سریشم می گذراند خودشان هم شبیه به همان کاسه ها را آن طرف تر می چینند منتها کاسه های پر از آب را !کنار آن ها می نشینند!

میمون ها هم می آیند کنار کاسه ها-کاسه های سریشم-می نشینند.شکارچی ها دست در کاسه می کنند سپس دست هایشان را بلند می کنند میمون ها هم همین کار را می کنند.این ها مدتی نگه می دارند،میمون ها هم نگه می دارند،بعد درست مثل تیمم می گذراند روی پیشانی ،آن ها هم می گذارند روی پیشانی،این ها دستهایشان را می کشند روی چشمها و صورتشان .آن ها هم می کشند ،این ها رو به خورشید می ایستند آنها هم می ایستند،خوب خشک می شود!اما بعد که می خواهند چشمهایشان را باز کنند ،باز نمی شود !و شکارچی ها می روند و میگیرندشان! روشن شد!

این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است : پلیدی ،پاکی ،پوچی.

(از کتاب کوچک دکتر علی شریعتی)به اهتمام:محمود نامنی.

نوشته شده توسط مريم در 9:3 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

به شاعری که شعرش بی گمان در وصف خودش بود.

دوست

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

وبا تمام افق های باز نسبت داشت

ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره میزد.

برای ما ،یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم.

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

وبارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.

(سهراب سپهری)

پی نوشت:امروز روز بزرگداشت سعدی عزیز هم بود.حتما در آینده ی نزدیک مطالبی از این عزیز براتون می گذارم.اطلاع دقیقی ندارم اما انگار روز مارک تواین(تولد یا فوتشو نمی دونم)و همین طور اقبال لاهوری و ملک الشعرای بهار گویا بوده.اقبال را که زیاد نمی شناسم با عرض شرمندگی.ملک الشعرا هم چند شعر ازشون خوندم.مارک تواین هم تام سایر و هاکلبرفین را خوندم که خیلی عالی بودن.

نوشته شده توسط مريم در 1:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم فروردین 1388

جبار و سر اسب(برگرفته از وبلاگ بهترین عکس نجومی روز )

apodfar30.blogfa.com
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 1:47 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم فروردین 1388

وقتی خوندمش هم کلی خندیدم هم دلم گرفت.واقعا راست گفته.

 
موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید.
 
 
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان
 
مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما
 
الان کجا بودیم..
 
 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.
 
  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو
 
بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم
 
که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
 
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
 
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در
 
مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و
 
نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله
 
اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را
 
از چنگش در می آورد
 
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه
 
اش نیست ..
 
نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که
 
پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر
 
از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک
 
دل گوساله های نر را به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها
 
آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله
 
ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه
 
وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله  برون،خواستگاری ، مهریه ،
 
نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل
 
،ماه..زهر ، طلاق و طلاق کشی و.... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به
 
زیری هستند.. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.
 
شاعر در این باره میگوید:
 
سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
 
سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
 
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش
 
کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور
 
بگذرانند ...
 
گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید
 
گاوی دماغش را چسب بزند؟شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
 
گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد
 
دیده اید؟
 
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها
 
خودشان خواهر و مادر دارند.
 
ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی
 
زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم
 
آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.
 
ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

 
 
تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش
 
صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟آیا تا بحال دیده اید
 
گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش
 
بکشد؟و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین
 
گاوها..

 
تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار
 
پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان
 
آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته شاعر باز هم
 
در این مورد شعری فرموده است:

 
 
گمون کردی تو دستات یه اسیرم
 
دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 
 دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت
هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!
 
دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟
گاو ها در جامعه شان فقر ندارند ..گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان
به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.
آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.
هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.

هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند.
هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد. هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل
 گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید ...هیچ گاوی آنقدر علف
نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور شود   خیابان در حالی که
 گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.
هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند. هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  ..هیچ گاوی...

 
اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه
 نمی شود که انشایشان را بخوانند.
اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...
 لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..
 
ولی...هیچ گاوی نگفت:  من گفت :ما ... 
نوشته شده توسط مريم در 14:42 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم فروردین 1388

موسسه خیریه محک.

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان"محک" به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي وغيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده هاي آنان آغاز نمود.
از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه "محک" توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روشهاي علمي و تخصصي در مراقبت هاي ويژه از بيماران و خانواده هاي آنان در کنار پيشرفتهاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.
موضوع فعاليت مؤسسه محک ، انجام امور خيريه در زمينه هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي باشد.
محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي ترين شعار محک يعني ” ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد ” بر آن تصريح شده است.
موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان " محک" توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده وامکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان "محک" را فراهم آورد.
www.mahak-charity.org  اینم سایتشه.
نوشته شده توسط مريم در 12:29 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوم فروردین 1388

سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکز

نویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات

 

 

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود آن را می سازد

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم ؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را كه میل دارد نیز بخورد

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست ؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است ، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

 

نوشته شده توسط مريم در 1:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387

عید همتون مبارک.

بوی باران ،بوی سبزه ،بوی خا ک

شاخه های شسته ،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید،

عطر نرگس ،رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای گل من ،گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود ،هفتاد رنگ.

(فریدون مشیری)

نوشته شده توسط مريم در 20:44 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم اسفند 1387

ماجراي اسب آبي يكساله بعد از سونامي

بچه يك اسب آبي (يك ساله) بعد از واقعه سونامي، يك لاك پشت 100 ساله نر را به عنوان مادر خود مي شناسد.

Owen نام يك بچه اسب آبي با وزن 300 كيلوگرم كه كمتر از يك سال سن دارد و بعد از سونامي توسط گروه نجات از امواج نجات پيدا كرد.او كه مادرش را در سونامي گم كرده بود , به مرور زمان به لاك پشت نر غول پيكر پارك  وابسته شد و لاك پشت را به چشم  مادر خود مي بيند.

مسئول پارك لافارگه مي گويد كه انگار لاك پشت نر غول پيكر از مادربودن براي اين بچه اسب آبي لذت مي برد.

آنها با هم غذا مي خورند , با هم مي خوابند , و اگربچه اسب آبي را از كنار لاك پشت دور كنند به شدت عصباني و خشمگين مي شود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 7:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم اسفند 1387

چند حکایت.

چند حکایت از مصیبت نامه ی عطار:

آب در شیر ریختن

شیر فروشی آب در شیر می ریخت و دغلکاری می کرد تا آن که روزی گاو او برای آب خوردن سر در رودی گذاشت ،سیلاب رودخانه گاو را با خود برد .آن آب ها که در شیر کرده بود همه جمع آمد و گاو را در ربود.

هر چه او صد بار گرد آورده بود

جمله در یک بار آبش برده بود

آب چون بر شیر بیش از پیش کرد

جمع کرد و گاو را در پیش کرد

بهلول

می گویند روزی بهلول-عاقل دیوانه نما- نزد هارون الرشید رفت و بر تخت نشست غلامان خلیفه او را از تخت هارون پایین کشیدند و کتک مفصلی به او زدند که از تن اون خون روان شد.بهلول رو به هارون الرشید کرد و گفت :من یک لحظه بر تخت تو ،نشستم ،ببین چه کتکی خوردم تو که عمری بر روی این تخت نشسته ای بند بندت را از هم جدا خواهند کرد.

احترام نان و نمک

دزدی شبرو نیم شبی با یکی از رفیقان خود برای دزدی به خانه یی رفت،هنوز مالی از آن خانه بر نگرفته به دوست خود گفت :زود از این خانه بیرون رو .دوست از او پرسید :چه شده است که پرهیز می کنی ،کسی در خانه بیدار نیست که بگریزیم.دزد گفت:دنبال مالی می گشتم که ناگهان نانی به دستم افتاد و آن نان را در دهان نهادم و خوردم.همین که نان از کامم فرو رفت دیدم در این خانه نان و نمک خورده ام.دیگر روا نیست که دست به دزدی دراز کنم.

آنکه دزدی می کند ای هوشیار

حال او بین و ازو غیرت بیار

حرمت نان و نمک را یاد گیر

تا تو باشی در دو عالم دلپذیر.

نوشته شده توسط مريم در 0:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

چشم بخت

بی تو ،بی تو،ای که در دل منی هنوز

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت

بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید

بی تو ،این دلی که با دل تو می تپید

وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی تو،دست سرنوشت کور من

اشک و خون به جای باده در پیاله کرد

عمر من شبی سیاه و بی ستاره بود

دیدگان تو ستارگان او شدند

لحظه ای ز بام ابرها برآمدند

لحظه ای به کام ابرها فرو شدند

در فروغ این ستارگان بی دوام

روزگار شادی و غمم فرا رسید

آن ،به جز دمی نماند و این همیشه ماند

آسمان حسود بود و چشم بخت من

چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی تو ،از لبان من ترانه ها گریخت

بی تو ،در نگاه من شراره ها فسرد

آری ای که در منیّ و با منی مدام

وه که دیگرم امید دیدن تو نیست!

تو گلی ،گل بهار جاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست!

(نادر نادر پور)

نوشته شده توسط مريم در 15:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوازدهم بهمن 1387

پتوی بچه:

قلاب بافی یکی از کارهای مورد علاقه ام بود،اما زمانی فکر می کردم که اصلا از پس این کار بر نمی آیم.از ما دعوت کردند که با قلاب تعدادی پتوی بچه ببافیم و بعد آن ها را به عنوان کادوی کریسمس به مرکز حمایت از زنان باردار هدیه بدهیم.تمام زنان باردار تحت پوشش این مرکز،همسران خود را از دست داده بودند و به لحاظ روحی در بحرانی شدید به سر می بردند.من هم می خواستم در این کار گروهی شرکت کنم اما کوچک ترین سر رشته ای از قلاب بافی نداشتم.موقع بافتن رج های زیر دچار مشکل می شدم.همیشه باور دارم که وقتی چیزی را آرزو می کنی ،حتما راه رسیدن به آن آرزو برایت مهیا می شود.برای من نیز همین اتفاق افتاد.تعدادی از بانوان شرکت کننده در این برنامه تصمیم گرفتند که طریقه گره زدن و زنجیره زدن را به من یاد بدهند.همین برایم کافی بود.بعد از مدت کوتاهی توانستم یک پتوی نسبتا زیبا ببافم .از این که می دیدم موفق به انجام این کار شده ام حسابی به خودم می بالیدم.از همه مهم تر این که توانستم در همان سال چند پتوی دیگر هم ببافم.حتی در داخل هر پتو یک قطعه شعر می نوشتم و آن را به مادر شجاعی تقدیم می کردم که این هدیه را دریافت می کرد.متن شعر این بود:دختر بچه ها در آن لباس های چین دار صورتی شان بسیار زیبا و خواستنی هستند.پسر بچه ها در آن لباس های یکسره چون هدیه های آسمانی هستند.اما فرقی نمی کند که خداوند به تو فرزند دختر عنایت کرده یا پسر .مهم این است که فرزندت نمی تواند مادری بهتر از تو داشته باشد.ناگهان با صدای زنگ تلفن رشته افکارم از هم گسیخته شد.با عجله به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم.باورم نمی شد!از خوشحالی روی پا بند نبودم !آن طرف خط،کارن بود که مرا به اسم صدا میزد.کارن یکی از بهترین دوستان من از همان دوران ابتدایی بود .چند سالی می شد که او به همرا جیم ،همسرش ،و کیم ،تنها دخترش به شهر دیگری نقل مکان کرده بودند.حال بعد از این همه سال زنگ زده بود که بگوید چند روزی است به زادگاهش برگشته و قصد دارد نزد من بیاید تا دیداری تازه کنیم.از خوشحالی زبانم بند آمده بود.بالاخره زنگ در به صدا در آمد.وقتی در را باز کردم ،هر دو به آغوش هم پریدیم ،درست مثل زمانی که با هم دوره دبیرستان را پشت سر می گذاشتیم.هم دیگر را سخت بغل کرده بودیم .بی وقفه سوالاتی از هم می پرسیدیم .سر انجام ،کارن را به طرف آشپزخانه هدایت کردم.دو فنجان چای ریختیم و مشغول صبحت شدیم.با خوشحالی تمام متوجه شدم که کارن خونسردی ،آرامش و از همه مهم تر اعتماد به نفس خود را به دست آورده است.چند ماه پیش از عزیمت شان به شهر دیگر ،کارن تمام این خصوصیات اخلاقی اش را از دست داده بود.نمی دانستم چه اتفاقاتی موجب شده بود که او تا این اندازه تغییر کند.همان طور که با کارن مشغول صحبت و یاد آوری خاطرات گذشته بودیم،او دلیل اصلی نقل مکان شان را برای من بازگو کرد.آن ها هنگام رفتن شان به همه می گفتند که جیم یک پیشنهاد خوب در آن شهر دریافت کرده و چون حقوق این شغل بسیار بالاتر از حقوق فعلی اش بود لذا صلاح را در این دیدند که به رغم ورود کیم به مقطع دبیرستان پیشنهاد کاری را پذیرفته و به آن جا بروند.اما این دلیل اصلی نبود.کارن کیف پولش را باز کرد .یک عکس از داخل آن بیرون آورد و به من نشان داد .عکس متعلق به یک دختر بچه بسیار زیبای دو یا سه ساله بود.او اشاره ای به دختر بچه کرد و گفت :"ای عکس نوه دختری منه ،کایلا". مطمئن نبودم درست شنیدم یا نه.بنابراین با تعجب پرسیدم :نفهمیدم ،یعنی تو الان مادر بزرگ شدی؟می دونی .وقتی ما از این جا رفتیم ،کیم یه خواستگار خیلی سمج داشت.اما کیم تو سنی نبود که بخواد ازدواج کنه.چون اون پسر برای خانواده مون وبرای خود کیم مشکلاتی رو به وجو آورده بود و آرامش فکری همه رو به هم زده بود.تصمیم گرفتیم که علی رغم سختی های زیاد بریم یه شهر دیگه تا شاید ماجرا ختم به خیر بشه.اما نشد که نشد!من و جیم چاره ای جز تسلیم در برابر خواسته این دو نفر نداشتیم،بنابراین به ازدواج اونا رضایت دادیم و کیم و شوهرش طی یک مراسم ساده به عقد همدیگه در اومدن.هنوز چند ماهی از این ازدواج نگذشته بود که شوهر کیم در جریان یه سانحه اتومبیل کشته شد .از همه بدتر موقعی بود که فهمیدیم کیم باردار شده ! کیم به قدری ناراحت بو که چند بار تصمیم به خودکشی گرفت اما من و پدرش مانعش شدیم.خیلی آشفته و بی تاب شده بودیم.بالاخره بعد از یکی دو ماه کیم با این مسالاه کنار اومد.اما افسردگی اش روز به روز بیشتر و بیشتر می شد.هر چی باهاش حرف می زدیم فایده نداشت.اون خودش رو به چشم یک زن بی سر پناه و بی کس و کار نگاه می کرد.همین موقع ها بود که با خانم باربر،یک مشاور فوق العاده برای زنان باردار آشنا شدیم.خانم باربر هم اوقات بسیار سختی رو با کیم گذروند ولی سرانجام تونست از این بحران نجاتش بده.زمان تولد بچه نزدیک و نزدیک تر می شد ،اما کیم هنوز مردد بو که بچه رو نگه داره یا نه.من و جیم شب و روز دعا می کردیم که کیم بچه رو نگه داره.ما کاملا آماده بودیم که این بچه رو در محیط گرم خونه و در پناه خودمو بزرگ کنیم .از همه اینا گذشته ما داشتیم صاحب اولین نوه می شدیم! بالاخره روز موعود رسید ،و کیم یه دختر بچه تپل سه و نیم کیلویی به دنیا آورد .خانم باربر در بیمارستان به ملاقاتش اومد .اون کیم رو سخت در آغوش گرفت و گفت که بهش افتخار می کنه.بعد یک جعبه کادویی به کیم داد که توی اون جعبه یه پتوی بچه قلاب بافی شده خودنمایی می کرد.در همین لحظه احساس کردم چیزی در گلویم گیر کرده ،و به شدت احساس ضعف و بی حالی می کردم.اما سعی کردم احساساتم را نشان ندهم و به ادامه ماجرای کارن گوش بدهم.کارن که متوجه تغییرات چهره ام شده بود از من سوال کرد که حالم خوب است یا نه.خیالش را راحت کردم که هیچ مشکلی پیش نیامده و از او خواستم که بقیه داستان را تعریف کند.کارن چنین ادامه داد:داشتم می گفتم .توی اون جعبه یه پتوی بچه بود و روی پتوی بچه یه تیکه یادداشت کوچیک.یه شعری راجع به دختر بچه ها و پیراهن های چین دارشون ،پسر بچه ها و لباس های یکسره شون و این که چه قدر خوبه یه نفر مادر بشه.وقتی از خانم باربر پرسیدیم که چه کسی این پتو رو بافته ،برامون توضیح داد که در مراکز حمایت از زنان باردار عده ای هستند که فقط کارشو بافتن این پتوها و هدیه دادن به زنانی است که به تازگی مادر شدن.این پتو هم از یکی از مراکز خارج از شهر به دستش رسیده و اون هم با خوشحالی این پتو رو به کیم کادو داده .کیم از این که می دید یه غریبه وقتش رو گذاشته تا این پتو رو برای بچه اش ببافد شدیده هیجان زده شد وبه خودش اومدم.احساس دلگرمی بهش دست داده بود.بعد ها به من و پدرش گفت که همون یه قطعه شعر اعتماد به نفس اونو بهش برگردوند و کمکش کرد که در بزرگ کردن کایلا کوچولو مصمم بشه.ماجرای کارن پایانی خوش تر از این داشت ،یک سال بعد کیم با پسر جوانی ازدواج کرد که از صمیم قلب به او و دخترش عشق می ورزید.کارن پوزخندی زد و با بغض گفت:تنها از این پشیمونم که چرا زیاد خودمو به دوستانم نزدیک احساس نکرد.ما می تونستیم به جای رفتن از این شهر روی حمایت و تسلای خاطر مشا حساب کنیم.کارن ادامه داد:ما به خاطر همه چیز خدا رو شکر می کنیم. به خصوص به خاطر این که این ماجرا آخر و عاقبت خوشی داشت.ولی فکر می کنم بیشتر باید خدار و به خاطر اون آدم مهربونی شکر کنیم که این پتو رو برای دخترم و دخرت کوچولش بافته.دلم می خواد هر وقت چشمم بهش افتاد محکم در آغوش بگیرم و بگم که من و خانواده ام چه قدر دوستش داریم و چقدر تحسینش می کنیم.یک بار دیگر نگاهی به عکس آن بچه زیبا انداختم.سپس به طرف کارن رفتم و او را محکم در آغوش گرفتم.(وینونا اسمیت)

نوشته شده توسط مريم در 20:54 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم بهمن 1387

نظر سنجی** **سازمان ملل در مورد درج نوروز در
تقویم بین المللی به عنوان
یکروز جهانی*


* تا الان فقط  190هزار نفر ثبت شده، سریع اقدام
کنید و به دیگران هم یا آوری
کنید.*



*برای ثبت نوروز در تقویم سازمان ملل امضا
نمایید .....*



> http://www.petitiononline.com/Norouz/

نوشته شده توسط مريم در 12:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387

سهراب عشق من.

من به آغاز زمین نزدیکم

نبض گل ها را می گیرم

آشنا هستم با ،سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است.

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد

روح من بیکار است.

قطره های باران را ،درز آجرها را می شمارد.

روح من گاهی ،مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر با هم دشمن

من ندیدم بیدی ،سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد ،نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست ،شوق من می شکفد

بوته ی خشخاشی ،شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.

مثل یک گلدان ،می دهم گوش به موسیقی روییدن

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.

مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.

مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابری

تا بخواهی خورشید ،تا بخواهی پیوند ،تا بخواهی تکثیر

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوته ی بانونه

من به یک آینه ،یک بستگی پاک قناعت دارم.

من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ،ماه را نصف کند.

من صدای پر بلدرچین را می شناسم،

رنگ های شکم هوبره را ،اثر پای بز کوهی را .

خوب می دانم ریواس کجا می روید.

سارکی می آید ،کبک کی می خواند ،بازکی می میرد.

ماه در خواب بیابان چیست،

مرگ در ساقه ی خوهش

و تمشک لذت ،زیر دندان هم آغوشی.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه ی عشق،

زندگی چیزی نیست ،که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه،در دهان گس تابستان است

زندگی،بعد درخت است به چشم حشره

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی "ماه"

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر،

زندگی شستن یک بشقاب است.

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی مجذور آینه است.

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ها

زندگی هندسه ی ساده ویکسان نفس هاست.

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است.

پنجره ،فکر ،هوا ،عشق ،زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

(سهراب سپهری)

نوشته شده توسط مريم در 21:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم دی 1387

سلام.بابت پست قبلی معذرت می خوام.می خواستم یه شعر بنویسم براتون اما نشد.الانم نمی دونم چمی بزارم.مطلب زیاده و وقت کم.خوش بگذره به همگی.

نوشته شده توسط مريم در 8:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یازدهم آذر 1387

عشق از زبان کودکان

شنيدن تعاريف عشق و پاسخ سوالاتي كه در باره عشق از كودكان شده مي تواند به شناخت بيشتر روحيه كودكان كمك كند.در ادامه پاسخ كودكان در مورد عشق را خواهيم خواند.

اينها عين پاسخ هاي كودكان 5 تا 10 سال است به سوالاتي كه در مورد عشق و عاشقي از آنها پرسيده شده است:

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد كار كنيد و مي‌توانيد هي دراز بكشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

«مهدكودكم كه تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله


در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود كه از هم خوش‌شان بيايد و يك قرار دوم بگذارند.» مايك، 10 ساله


مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج كند يا مجرد بماند؟

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج كنند چون يك نفر را لازم دارند كه دنبالشان راه بيفتد و تميز كند!» لينت، 9 ساله

«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يك بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» كني، 7 ساله


چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟

«هيچ كس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام كه يك ربط‌هايي به بويي كه آدم مي‌دهد دارد، براي همين است كه مردم اين قدر عطر و ادكلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله

«مي‌گويند يكي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينكه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله


عاشق شدن چطوري است؟

«مثل يك بهمن كه براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار كني.» راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يكي كه نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌كشد.» لئو، 7 ساله


نقش خوش‌تيپي در عشق

«اگر مي‌خواهيد كسي كه در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست كه خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله

«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه كنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز كسي پيدا نكرده‌ام كه با من ازدواج كند.» گري، 7 ساله
«زيبايي يك چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.» كريستينه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟

«مي‌خواهند مطمئن شوند كه حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.» ديو، 8 ساله


عقايد محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي كه وقتي تلويزيون كارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله

«عشق آدم را پيدا مي‌كند، حتي اگر خودت را از آن پنهان كني. من از 5 سالگي تلاش مي‌كنم كه خودم را از آن پنهان كنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌كنند.» بابي، 8ساله

«خيلي دنبال عشق نيستم. فكر مي‌كنم كلاس چهارم بودن به اندازه كافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله


ويژگي‌هاي شخصي براي اينكه عاشق خوبي باشيد؟

«يكي از شما بايد بلد باشد كه خوب چك بنويسد، چون حتي اگر صد هزار كيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يك قبض‌هايي هست كه بايد پرداخت كنيد.» آوا، 8 ساله


راه‌هايي كه مي‌شود كسي را عاشق خودتان كنيد؟

«به آنها بگوييد كه فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شكلات داريد.» دل، 6 ساله

«يك سري كارها را نكنيد مثلا اينكه كتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممكن است با اين كارتان توجه كسي را جلب كنيد اما توجه، عشق نيست. » آلونزو، 9 ساله

«يكي از راه‌هايش اين است كه دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت كنيد. حتما يك چيزي بخريد كه دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ كرده.» بارت، 9ساله


چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي كه توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه كنيد و ببينيد كه مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است كه مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌كنند.» براد، 8 ساله

«اگر يكي از آن دسرهايي سفارش بدهند كه با آتش درست مي‌كنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» كريستينه، 9 ساله


وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فكر مي‌كنند؟

«به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي كاش مي‌شد حداقل روزي يك بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله


چطور مي‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نكنيد... اين كار كل عشق را نابود مي‌كند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زياد ببوسيد.. اين كار باعث مي‌شود او يادش برود كه شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.» رندي، 8ساله
 

نوشته شده توسط مريم در 0:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم آذر 1387

مانعی برای پیشرفت

يك روز وقتي كارمندان به اداره رسيدند،اطلاعيه بزرگي را در تابلوي اعلانات ديدند كه روي آن نوشته شده بود:ديروز فردي كه هميشه در اداره مانع پيشرفت شما بود،در گذشت.مراسم تشييع جنازه فردا ساعت 10 صبح در سالن اجتماعات برگزار مي شود.در تمام اداره صحبت از اين اعلاميه عجيب بود.همه از خبر مرگ يكي از همكارانشان ناراحت شده بودند اما در عين حال كنجكاو بودند بدانند كسي كه مانع پيشرفت آن ها مي شد،چه كسي بوده است.فردا صبح همه كارمندان ساعت 10 صبح به سالن اجتماعات رفتند.رفته رفته جمعيت زياد شد صداي پچ پچ در سالن پيچيده بود.همه با هم مي گفتند:اين فرد چه كسي بود كه مانع پيشرفت ما در اداره شده بود؟خوب شد كه مرد!در همان حال نيز فكرهاي رنگارنگي از موفقيت ها و كارهاي نكرده به ذهن شان مي آمد و خوشحال تر مي شدند.كارمندان در صفي قرار گرفتند تا يكي يكي براي اداي احترام به كنار تابوت بروند ولي وقتي به درون تابوت نگاه مي كردند،ناگهان خشك شان مي زد و زبان شان بند مي آمد.درون تابوت آيينه اي بود كه هر كس ،به درون تابوت نگاه مي كرد،تصوير خود را مي ديد.نوشته اي نيز در درون تابوت بود: تنها يك نفر مي تواند مانع رشد و پيشرفت شما شود و او نيز كسي نيست جز خود شما.شما تنها كسي هستيد كه مي توانيد زندگي تان را متحول و به خودتان كمك كنيد .زندگي شما با تغيير رييس ،دوستان ،والدين ،شريك زندگي يا محل كارتان ،دست خوش تغيير نمي شود ،زندگي شما فقط وقتي تغيير مي كند كه شما باورهاي نادرست و محدود كننده خود را كنار بگذاريد.

نوشته شده توسط مريم در 0:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

سلام.طولانیه اما خیلی قشنگه.نخونی از دستت رفته.


ای كه می‌پرسی « نشان ِعشق چیست؟! » ،
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست! ...

عشق یعنی مهر ِبی چون و چرا
عشق یعنی كوشش بی ادعا! ...

عشق یعنی مهر ِ بی اما ، اگر
عشق یعنی رفتن ِبا پای سر! ...

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست
عشق یعنی جان ِمن قربان اوست! ...

عشق یعنی خواندن از چشمان ِاو ،
حرف‌های دل بدون ِگفتگو! ...

عشق یعنی عاشق ِبی زحمتی
عشق یعنی بوسه‌ی بی شهوتی! ...

عشق ، یار مهربان زند‌گی
بادبان و نردبان زنده‌گی! ...

عشق یعنی دشت ِگل‌كاری شده
در كویری چشمه‌ای جاری شده! ...

یک شقایق در میان دشت خار
باور امكان ِبا یک گل ، بهار! ...

در خزانی برگ‌ریز و زرد و سخت ،
عشق تاب ِآخرین برگ درخت! ...

عشق یعنی روح را آراستن
بی‌شمار افتادن و برخاستن! ...

عشق یعنی زشتی ِزیبا شده
عشق یعنی گنگی ِگویا شده! ...

عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق كیفیت به زنبور عسل! ...

عشق یعنی گل به جای خار باش!
پل به جای این‌همه دیوار باش! ...

عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتاده‌گان زیر پا! ...

زیر لب با خود ترنم داشتن
بر لب ِغم‌گین تبسم كاشتن! ...

عشق : آزادی ، رهایی ، ایمنی
عشق : زیبایی ، زلالی ، روشنی! ...

عشق یعنی تـُـنگ ِبی ماهی شده
عشق یعنی ماهی ِراهی شده! ...

عشق یعنی آهویی آرام و رام
عشق صیادی بدون تیر و دام! ...

عشق یعنی برگ روی ساقه‌ها
عشق یعنی گل به روی شاخه‌ها! ...

عشق یعنی از بدی‌ها اجتناب
بردن پروانه از لای كتاب! ...

در میان این همه غوغا و شر ،
عشق یعنی كاهش ِرنج ِبشر! ...

ای توانا! ناتوان ِعشق باش!
پهلوانا! پهلوان ِعشق باش! ...

ای دلاور! دل به دست آورده باش!
در دل ِآزرده ، منزل كرده باش! ...


عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

عشق یعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پیكر و بی سر شدن! ...

عشق یعنی خدمت بی منتی
عشق یعنی طاعت ِبی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...

عشق را دیدی خودت را خاک كن!
سینه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

عشق آمد ؛ خویش را گم كن عزیز!
قوّت‌ات را ، قـُـوت ِمردم كن عزیز! ...

عشق یعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درمانده‌ای درمان كنی! ...

عشق یعنی خویشتن را گم كنی
عشق یعنی خویش را گندم كنی! ...

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...

هر كسی او را خدایش جان دهد ،
آدمی باید كه او را نان دهد! ... *

در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی ، افسانه باش! ...

دین نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش! ...

در پناه دین ، دكان‌داری مكن!
چون به خلوت می‌روی ، كاری مكن! ...

عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق یعنی عارف ِبی خرقه‌ای!
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی ،
تا كه معشوقت نداند كیستی! ...

عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی كردن ِروی زمین! ...

عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

كاش در جامم شراب ِعشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِعشق باد! ...

هر كجا عشق آید و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِدیوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِعشق كاری مشكل است! ...

عشق یعنی شور هستی در كلام!
عشق یعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

************************************
مجتبی کاشانی ...
نوشته شده توسط مريم در 0:15 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

سلام.

كودكان شوخي شوخي سنگ مي زنند ،قورباغه ها جدي جدي مي ميرند!

يكي از ثروتمندان دهكده مجاور،شيوانا وشاگردانش را براي صرف ناهار به باغ بزرگ خود دعوت كرده بود.اين مرد ثروتمند داراي زن و فرزندان و نوه هاي زيادي بود .ميزي بزرگ وسط باغ بر پا شده بود و روي آن انواع غذاها و ميوه ها قرار داشت.بچه ها و نوه هاي مرد ثروتمند هم براي شاد كردن محيط به طور دايم با خدمتكاران و زن و فرزند خود شوخي مي كرد.مثلا به خدمتكار مي گفت كه فردا او را به سختي ادب خواهد كرد و حقوق اين ماهش را قطع خواهد كرد و يا رفتار زن خود را مسخره مي كرد واز حركات خنده دار گذشته زن ياد مي كرد و با صداي بلند مي خنديد.هم چنين بچه ها را دست مي انداخت و خلاصه با روش هاي به ظاهر شوخ و خنده دار خود سعي مي كرد مجلس گرمي كند.شيوانا با حالت آزرده اي از مرد ثروتمند خواست كه به بچه ها بگويد به قورباغه ها سنگ نزنند و خودش هم مراعات كلامش را بكند و با شخصيت و حرمت انسان ها ي حاضر و غايب در مجلس شوخي نكند.مرد ثروتمند كه از اين رفتار شيوانا دلخور شده بود با ناراحتي گفت:به نظر مي رسد استاد با شوخي و خنده ميانه خوبي ندارند و غم و غصه را بيشتر ترجيح مي دهند؟شيوانا لبخند تلخي زد و گفت:اتفاقا برعكس من طرفدار شادي و نشاط واقعي ام.آن كودكان شوخي شوخي دارند سنگ مي زنند،اما آن قورباغه ها بي دليل جدي جدي دارند زخمي مي شوند و مي ميرند.آن خدمتكار از همين الان تا فردا به خاطر تهديدي كه تو به شوخي بر زبان راندي به طور جدي غمگين و افسرده شده است.اين زن و همسر تو هم به خاطر اين كه تو غضبناك نشوي ،شوخي هاي آزار دهنده ي تو را تحمل مي كند و با لبخند تلخ و شرمگينش غم دروني خود را بر ملا مي سازد.بچه ها هم از زخم زبان هاي تو هراسان اند و دايم سعي مي كنند از تو فاصله بگيزند .تو شوخي شوخي چيزي مي پراني و بقيه به طور جدي جدي آزار مي بينند.تو به من بگو كجاي اين گونه شوخي كردن مايه شادي و نشاط است تا من هم با تو بخندم! شيوانا اين را گفت و بلافاصله مجلس را ترك كرد و به دهكده خود بازگشت.(مجله موفقيت)

نوشته شده توسط مريم در 18:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387

سلام.امروز وبم یک ساله شد.شعر اول یعنی حافظ را همین جوری باز کردم این اومد.و دومی به خودم تفدیم کردم

دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند

نياز نيم شبي دفع صد بلا بكند

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار

كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

عتاب يار پريچهره عاشقا به نكش

كه يك كرشمه تلافي صد جفا بكند

طبيب عشق مسيحا دمست و مشفق ليك

چو درد در تو نبيند كرا دوا بكند

ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند

هرانكه خدمت جام جهان نما بكند

ز بخت خفته ملولم بود كه بيداري

بوقت فاتحه ي صبح يك دعا بكند

بسوخت حافظ و بوئي ز زلف يار نبرد

مگر دلالت اين دولتش صبا بكند

(حافظ)

مريم

در نيمه هاي شامگاهان آن زمان كه ماه،

زرد و شكسته ،مي دمد از طرف خاوران،

استاده در سياهي شب مريم سپيد،

آرام و سرگران

او مانده تا كه از پس دندانه هاي كوه،

مهتاب سر زند ،كشد از چهر شب نقاب.

بارد بر او فروغ و بشويد تن لطيف،

در نور ماهتاب.

بستان به خواب رفته و مي دزدد آشكار.

دست نسيم،عطر هر آن گل كه خرّم است.

شب خفته در خموشي و شب زنده دار شب،

چشمان مريم است.

(فريدون توللي)

نوشته شده توسط مريم در 11:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

با هزار تومان چی کار میشه کرد؟(این آگهی توی مجله موفقیت چاپ شده)کار خوبیه.

یه توپ خرید/ یه مینی پیتزا خرید/سیم ظرفشویی خرید /کار خاصی نمیشه کرد/آلوچه خرید

نان خرید/ ۱۰ لیتر بنزین زد/کرایه تاکسی داد/ روزنامه خرید/ چند شاخه گل خرید/ بادوم زمینی خرید...

با هزار تومان میشه به یک کودک مبتلا به سرطان کمک کرد

این روزها به یه دونه هزار تومانی هیچ کار مهمی نمیشه انجام داد یا چیز خاصی خرید.ولی اگر هر کدوم از شما ماهی فقط هزار  تومان به بیمارستان محک کمک کنه ُمیشه با مجموع اونها به کودکان مبتلا به سرطان که تحت پوشش و حمایت موسسه محک هستند ُکمک های زیادی کرد.این جوری شما می تونین با کمترین هزینه از پر ارزش ترین چیز در دنیا (جان یه کودک)حمایت کنید.

با پر کردن و ارسال فرم زیر یا تماس با شماره ۲۲۴۵۱۴۱۴ در طرح عضویت ماهی هزار تومان محک مشارکت کنید.آدرس:تهران/اتوبان ارتش/بلوار اوشان/بلوار محک/ موسسه خیریه محک / صندوق پستی  ۵۴۴۵-۱۹۳۹۵

نوشته شده توسط مريم در 13:41 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

داستاني بسيار زيبا و واقعي

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم كلاس پنجم دبستان وارد كلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت كه همه آن ها را به يك اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امكان نداشت. مخصوصاً اين كه پسر كوچكى در رديف جلوى كلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد كه خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين كلاس بود. هميشه لباس هاى كثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه كرد.
امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل".
معلّم كلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همكلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش كه در خانه بسترى است دچار مشكل روحى است.
معلّم كلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي كند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نكند او به زودى با مشكل روبرو خواهد شد.
معلّم كلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها كرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در كلاس خوابش مي برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشكل او پى برد و از اين كه دير به فكر افتاده بود خود را نكوهش كرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در كاغذ كادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى كه داخل يك كاغذ معمولى و به شكل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سركلاس باز كرد. وقتى بسته تدى را باز كرد يك دستبند كهنه كه چند نگينش افتاده بود و يك شيشه عطر كه سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى كلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع كرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند كرد. سپس آن را همانجا به دست كرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر كرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه كرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در كنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي كرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي كرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يكى از با هوش ترين بچه هاى كلاس شد و خانم تامپسون با وجودى كه به دروغ گفته بود كه همه را به يك اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.
يكسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت كرد كه در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد كه من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود كه دبيرستان را تمام كرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود كه شما همچنان بهترين معلمى هستيد كه در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت كرد كه در آن تدى نوشته بود با وجودى كه روزگار سختى داشته است امّا دانشكده را رها نكرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأكيد كرده بود كه خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود كه پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين كار را كرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب كرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه كمى طولاني تر شده بود: دكتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود كه با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج كنند. او توضيح داده بود كه پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش كرده بود اگر موافقت كند در مراسم عروسى در كليسا، در محلى كه معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چكار كرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست كرد و علاوه بر آن، يك شيشه از همان عطرى كه تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در كليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين كه به من اعتماد كرديد از شما متشكرم. به خاطر اين كه باعث شديد من احساس كنم كه آدم مهمى هستم از شما متشكرم. و از همه بالاتر به خاطر اين كه به من نشان داديد كه مي توانم تغيير كنم از شما متشكرم.
خانم تامپسون كه اشك در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي كنى. اين تو بودى كه به من آموختى كه مي توانم تغيير كنم. من قبل از آن روزى كه تو بيرون مدرسه با من صحبت كردى، بلد نبودم چگونه تدريس كنم.
بد نيست بدانيد كه تدى استودارد هم اكنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشكى است و بخش سرطان دانشكده پزشكى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !
همين امروز گرمابخش قلب يك نفر شويد... وجود فرشته ها را باور داشته باشيد
و مطمئن باشيد كه محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

نوشته شده توسط مريم در 23:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

سلام.

جست و جو

در پشت چارچرخه ي فرسوده اي، كسي

خطي نوشته بود :

" من گشته ام نبود!

تو ديگر نگرد،

نيست!‌ ‌"

اين آيه ي ملال

در من هزار مرتبه تكرار گشت و گشت

چشمم براي اين همه سرگشتگي گريست.

چون دوست در برابر خود مي نشاندمش

تا عرصه ي بگوي و مگو ،مي كشاندمش:

در جست و جوي آب حياتي؟

در بيكران اين ظلمات آيا؟

در آرزوي رحم؟عدالت؟

دنبال عشق ؟دوست؟...

ما نيز گشته ايم

"و آن شيخ با چراغ همي گشت..."

آيا تو نيز ،-چون او- " انسانت آرزوست؟ "

گر خسته اي بمان و اگر خواستي بدان:

ما را تمام لذت هستي به جست و جوست.

پويندگي تمامي معناي زندگي ست.

هرگز

" نگرد !نيست‌ "

سزاوار مرد نيست... .

(فريدون مشيري)

نوشته شده توسط مريم در 9:5 |  لینک ثابت   • 

شنبه یازدهم آبان 1387

سلام.

بهار

هر روز كه از مدرسه مي آمد،روي سنگ بزرگي مي نشست وبا دسته ي كيفش بازي مي كرد.انتظار مي كشيد .انتظار قطاري كه رد شود ،مسافرها را ببيند و برايشان دست تكان دهد.مسافرها پشت پنجره ي قطار مي ايستادند وبراي دخترك دست تكان مي دادند.قطار تلق تلوق مي كرد و مي گذشت.چهره ها و دست ها در پنجره ها و در خطي تند محو مي شدند.يك لحظه ،فقط يك لحظه آن ها را مي ديد و ديگر هيچ.قطار و دست ها و چهره ها در پيچ كوه ها گم مي شدند.با ته مانده ي خاطره اي گذرا به خانه و روستا مي آمد.يك روز پسركي كه پيراهن آبي داشت و موهايش در باد تند قطار آشفته بود ،از پنجره ي قطار براي دخترك دست تكان داد و برايش آلوچه اي رسيده و بزرگ انداخت.دخترك مانده بود كه آلوچه را نگاه كند يا پسرك را.آلوچه تو هوا،توي باد چرخيد و چرخيد و پشت سر دختر افتاد.دختر هر چه گشت آلوچه را پيدا نكرد.آلوچه تو علف ها و گل هاي ريز وحشي گم شد.دختر با خاطره ي صورت خندان و موهاي آشفته ي پسر به خانه آمد.صداي هي هي پسر در گوشش ماند.قطار سوت زنان صدا را برد.دختر مي دانست او را ديگر نمي بيند ،اگر مي ديد مي گفت "آلوچه ات را گم كرده ام.يك بار ديگر برايم آلوچه پرت كن."دختر هر روز به ياد پسر و آلوچه ي گمشده بود.همه ي خاطره ها از قطار و مسافرها پاك شده بود و پاك مي شد،اما ،اين يكي مانده بود.روزي كه دختر مادر شده بود .پشت قطار پنجره ي قطار ايستاد.بچه اش را در بغل داشت.سال ها بود كه از آن روستا رفته بود.مادر نگاه كرد.سنگ را نديد.سنگي كه روزگاري رويش مي نشست ،لاي درخت هاي آلوچه گم شده بود .درخت ها غرق گل هاي ريز و سفيد و صورتي بودند،مثل عروس.(از كتاب پلو خورش نوشته ي هوشنگ مرادي كرماني)

نوشته شده توسط مريم در 22:7 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم آبان 1387

به مناسبت سالگرد زنده یاد قیصر امین پور.

دردهاي من

دردهاي من جامه نيستند

تا ز تن در آورم

چامه و چكامه نيستند

تا به رشته ي سخن در آورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان برآورم

دردهاي من نگفتني است

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي كه چين پوستينشان

مردمي كه رنگ روي آستينشان

مردمي كه نامهايشان

جلد كهنه ي شناسنامه هايشان

درد مي كند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي كند

انحناي روح من

شاخه هاي خسته غرور من

تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است

كتف گريه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي كجا؟

دردهاي دوستي كجا؟

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا،دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي،دردهاي كهنه ي لجوج

اولين قلم،حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت ،خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد،رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟

دفتر مرا،دست درد مي زند ورق

شعر تازه مرا،درد گفته است

درد هم شيفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف ميزنم؟

درد ،حرف نيست

درد،نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟

(قيصر امين پور .روحش شاد)

نوشته شده توسط مريم در 22:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهارم آبان 1387

حافظه براي عتيقه كردن عشق نيست،براي زنده نگه داشتن عشق است.

اگر پرنده را به قفس بيندازي ،مثل اين است كه پرنده را قاب گرفته باشي و پرنده ي قاب گرفته،فقط تصوّر باطلي از پرنده است.عشق ،در قاب يادها ،پرنده يي است در قفس ،منّت آب و دانه بر سر او مگذار و امنيت و رفاه را به رخ او نكش ،عشق ،طالب حضور است و پرواز ،نه امنيّت و قاب.

عشق به ديگري ضرورت نيست ،حادثه است .عشق به وطن ضرورت است نه حادثه.عشق به خدا تركيبي است از ضرورت و حادثه.

مگذار كه عشق ،به عادت دوست داشتن تبديل شود!مگذار كه حتي آب دادن گل هاي باغچه ،به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود!عشق ،عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست،پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ،پيوسته ،خواهان نو شدن است ،و ديگرگون شدن .تازگي ذات عشق است و طراوت ،بافت عشق.چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ،و عشق همچنان ،عشق بماند؟

(برگرفته از كتاب يك عاشقانه ي آرام،نوشته ي زنده ياد نادر ابراهيمي)

نوشته شده توسط مريم در 23:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام مهر 1387

این یک داستان واقعیست.

 

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد

خانه های ژاپنی دارایفضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند

این شخص در حین خراب کردن دیوار دربین ان

مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ

ده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد

تو این مدت چکار می کرده؟

چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه

مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد

مرد شدیدا منقلب شد ده سال مراقبت

چه عشقی !

چه عشق قشنگی!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم

اگر سعی کنیم

نوشته شده توسط مريم در 23:36 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم مهر 1387

وقتي در شب راه مي رفتم

و در جستجوي پناهگاه گرمي بودم

از كنارم گذشت

گفتم:هي نگاه كن!

روي مژه هايت دانه ها ي برف ريخته است

و او گفت:اين برف نيست

پرهاي بالشي است كه خدا در آسمان تكانده است.

وسپس لبهاي خندانش را گشود

تا برفي را فوت كند

و ما هر دو خنديديم

بعد به چشمانش نگاه كردم

و ديدم كه چشمانش،گرمترين پناهگاه جهان است.

(شل سيلور استاين)

يك نگاه مهربان:

خدمت و محبت

اين دو لذت شريف را

آفريدگار مهر،

گوهر نهاد آدمي شناخته است.

رهروي شنيد و گفت:

كار عاشقان پاكباخته است!

گفتم اي رفيق راه،

يك نگاه مهربان كه از تو ساخته ست!

(فريدون مشيري)

نوشته شده توسط مريم در 23:24 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم مهر 1387

داستان رز

زني كه مي گفت هيچ وقت براي تحقق آن چيزهايي كه مي توانيد باشيد،دير نيست.

در اولين جلسه دانشگاه ،استاد ما خودش را معرفي كرد واز ما خواست كسي را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم،براي نگاه كردن به اطراف ايستادم ،در آن هنگام دستي به آرامي شانه ام را لمس كرد،بگشتم و خانم مسن كوتاه قامتي را ديدم كه با خوشرويي ولبخندي كه وجود بي عيب او را نمايش مي داد ،به من نگاه مي كرد.او گفت :سلام من رز هستم.هشتاد و هفت سال دارم.آيا مي توانم تو را در آغوش بگيرم؟پاسخ دادم:البته كه مي توانيد،و او مرا در آغوش خود فشرد.پرسيدم چه طور شما در چنين سن جواني به دانشگاه آمده ايد؟به شوخي و با خنده پاسخ داد:من اين جا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم،بعد بازنشسته شده و به مسافرت بروم.پرسيدم:نه ،جدا چه چيزي باعث شده؟كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه اي باعث شده او اين مبارزه را انتخاب كند.به من گفت:هميشه روياي داشتن تحصيلات دانشگاهي را داشتم.پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويي را قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم ،ما به طور اتفاقي دوست شده بوديم،براي سه ماه هر روز با هم كلاس را ترك مي كرديم،او در طول يك سال شهره كالج شد و به راحتي هر كجا كه مي رفت،دوست پيدا مي كرد ،او عاشق اين بود كه به اين لباس در آيد و از توجهاتي كه ساير دانشجويان به او مي كردند ،لذت مي برد.رز اين زندگي را دوست داشت.در پايان ترم از رز دعوت كرديم تا در ميهماني ما سخنراني كند.من هرگز چيزي را كه به ما گفت ،فراموش نخواهم كرد.وقتي او را معرفي كردند ،در حالي كه داشت خود را براي سخنراني مهيا شده اش ،آماده مي كرد،به سوي جايگاه رفت ،تعدادي از برگه هاي متون سخنراني اش به روي زمين افتادند ،آزرده و كمي دست پاچه به سوي ميكروفن برگشته وبه سادگي گفت:عذر مي خواهم ،من بسيار وحشت زده شده ام بنابراين سخنراني نمي كنم.اما به من اجازه دهيد تنها چيزي را كه مي دانم ،به شما بگويم.او گلويش را صاف كرد و گفت:ما بازي را متوقف نمي كنيم چون كه پير شده ايم ،ما پير مي شويم زيرا كه از بازي دست مي كشيم ،تنها يك راه براي جوان ماندن ،شاد بودن و دست يابي به موفقيت وجود دارد،بايد بخنديد و هر روز راضي باشيد.ما عادت كرديم كه رويايي داشته باشيم،وقتي روياهاي مان را از دست مي دهيم ،مي ميريم ،انسان هاي زيادي در اطراف مان پرسه مي زنند كه مرده اند ولي خود نمي دانند ،تفاوت بسيار بزرگي بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد.اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم يك سال در تخت خواب وبدون هيچ كار ثمر بخشي بمانم ،هشتاد و هشت ساله خواهم شد،هر كسي مي تواند پير شود،پير شدن به هيچ استعدادي خدادادي يا توانايي نياز ندارد،رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها براي تغيير همراه است.متاسف نباشيد ،يك فرد سالخورده معمولا براي كارهايي كه انجام داده تاسف نمي خورد،بلكه براي كارهايي كه انجام نداده ،متاسف است.در انتهاي سال ،رز دانشگاهي را كه سال ها قبل آغاز كرده بود ،به اتمام رساند .يك هفته پس از فارغ التحصيلي ،رز با آرامش در خواب فوت كرد،بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاري او شركت كردند ،به احترام خانمي شگفت انگيز كه با عمل خود براي ديگران سرمشقي شد كه هيچ وقت براي تحقق همه آن چيزهايي كه مي توانيد باشيد ،دير نيست.(مجله موفقيت)

نوشته شده توسط مريم در 23:38 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مهر 1387

عکس های نجومی:(بر گرفته از وبلاگ بهترین عکس نجومی روز"امین")

apodfar30.blogfa.com
ادامه مطلب
نوشته شده توسط مريم در 13:1 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم مهر 1387

چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد !

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اين كه نبايد اخبار ناگوار را به يك باره به شنونده گفت تعريف مي كند:

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :


-
جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.

- سگ بي چاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

- پرخوري قربان!

- پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.

- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

- چه گفتي؟ همه آن ها مردند؟

-بله قربان. همه آن ها از كار زيادي مردند.

- براي چه اين قدر كار كردند؟

- براي اين كه آب بياورند قربان!

- گفتي آب ،آب براي چه؟

- براي اين كه آتش را خاموش كنند قربان!

- كدام آتش را؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!

- گفتي شمع؟ كدام شمع؟

- شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

- مادرم هم مرد؟

- بله قربان. زن بي چاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان .!

- كدام حادثه؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان!

- پدرم هم مرد؟

- بله قربان. مرد بي چاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.

- كدام خبر را؟

- خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان

نوشته شده توسط مريم در 0:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مهر 1387


تو چه ساده اي و من ،چه سخت
 تو پرنده اي و من ،درخت
آسمان هميشه مال توست
ابر،زير بال توست
من ،ولي هميشه گير كرده ام
تو به موقع مي رسي و من
سال هاست دير كرده ام
خوش به حال تو كه مي پري!
راستي چرا
دوست قديمي ات -درخت را -
با خودت نمي بري؟
فكر مي كنم
توي آسمان
جا براي يك درخت هست
هيچ كس در بزرگ باغ آفتاب را
روي ما نبست.
يا بيا و تكه اي از آسمان براي من بيار
يا مرا ببر
توي آسمان آبي ات بكار.
خواب ديده ام
دست هاي من
آشيانه تو مي شود.
قطره قطره قلب كوچكم
آب و دانه تو مي شود
ميوه ام:
سيب سرخ آفتاب
برگ هاي تازه ام:
نور ناب.
خواب ديده ام
شب ،ستاره ها
از تمام شاخه هاي من
تاب مي خورند.
ريشه هاي تشنه ام
توي حوض خانه خدا
آب مي خورند.
من هميشه
خواب ديده ام ولي...
راستي ،هيچ فكر كرده اي
يك درخت
توي باغ آسمان
چقدر ديدني ست!
ريشه هاي ما اگر چه گير كرده است
ميوه هاي آرزو ،ولي
رسيدني است.
(عرفان نظر آهاري)
نوشته شده توسط مريم در 1:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

مستيم ،مستيم ،مستيم

مستيم و دانيم هستيم.

اي همچو من بر زمين اوفتاده ،

برخيز،شب ديرگاه ست ،برخيز

ديگر نه دست و نه ديوار

ديگر نه ديوار و نه دوست

ديگر نه پاي و نه رفتار

تنها تويي با من اي خوبتر تكيه گاهم

چشمم ،چراغم ،پناهم.

من بي تو از خود نشاني نيبينم،

تنهاتر از هر چه تنها

همداستاني نبينم.

با من بمان اي تو خوب ،اي يگانه

برخيز ،برخيز،برخيز

با من بيا اي تو از خود گريزان

من بي تو گم مي كنم راه خانه

با من سخن سر كن اي ساكت پرفسانه

آيينه ي بي كرانه

مي ترسم اي سايه،مي ترسم اي دوست

مي پرسم آخر بگو تا بدانم

نفرين و خشم كدامين سگ صرعي مست

اين ظلمت غرق خون و لجن را

چونين پر از هول و تشويش كرده ست؟

اي كاش مي شد بدانيم

ناگه غروب كدامين ستاره

ژرفاي شب را چنين بيش كرده ست؟

هشدار اي سايه ره تيره تر شد

ديگر نه دست و نه ديوار

ديگر نه ديوار نه دوست

ديگر به من تكيه كن ،اي من ،اي دوست ،امّا

هشدار كاين سو كمينگاه وحشت

و آن سو هيولاي هول است

وز هيچ يك هيچ مهري نه بر ما

اي سايه ،ناگه دلم ريخت ،افسرد ،افسرد

اي كاش مي شد بدانيم

ناگه كدامين ستاره فرو مرد؟

(مهدي اخوان ثالث)

نوشته شده توسط مريم در 23:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم شهریور 1387

به همه ی کوزه های شکسته

يك سقا در هند دو كوزه ي بزرگ داشت كه آن ها را به دو سر ميله اي آويزان مي كرد و روي شانه هايش مي گذاشت .در يكي از كوزه ها ترك كوچكي وجود داشت .بنابراين ،كوزه ي سالم هميشه حداكثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ي ارباب مي رساند.ولي كوزه ي شكسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي كرد.به مدت دو سال ،اين كار هر ورز ادامه داشت و سقا فقط يك كوزه و نيم آب را به خانه ي ارباب مي رساند.كوزه ي سالم به موفقيت خودش افتخار مي كرد،موفقيت در رسيدن به هدفي كه به منظور آن ساخته شده بود.اما كوزه ي شكسته ي بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اين كه تنها مي توانست نيمي از كار خود را انجام دهد ،ناراحت بود.بعد از دو سال ،روزي در كنار رودخانه ،كوزه ي شكسته به سقا گفت:من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي كنم.سقا پرسيد :چه مي گويي؟از چه چيزي شرمنده هستي؟كوزه گفت:در اين دو سال من تنها توانسته ام نيمي از كاري كه بايد ،انجام دهم.چون تركي كه در من وجود داشت،باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه ي اربابت مي شد.به همين خاطر ،تو با همه ي تلاشي كه كردي ،به نتيجه ي مطلوب نرسيدي. سقا دلش براي كوزه ي شكسته سوخت و با همدردي گفت:از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ي ارباب ،به گلهاي زيباي كنار راه توجه كني.در حين بالا رفتن از تپه ،كوزه ي شكسته،خورشيد را نگاه كرد كه چگونه گلهاي كنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ،او را كمي شاد كرد.اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي كرد.چون باز هم نيمي از آب نشت كرده بود.براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي كرد.سقا گفت:من از ترك تو خبر داشتم و از آن استفاده كردم .من در كناره ي راه ،گلهايي كاشتم كه هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ،تو به آن ها آب داده اي .براي مدت دو سال،من با اين گلها خانه ي اربابم را تزيين كرده ام.بي وجود تو ،خانه ي ارباب تا اين حد زيبا نمي شد.

نوشته شده توسط مريم در 23:46 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

سلام.توی پیوندهام وب یادداشت های یک خبرنگار (کامران نجف زاده)را لطف کنید بخونید.(يه خواهش)

من سكوت را از آدم پرگو آموختم، بردباري را از نابردبار، و نامهرباني را از نامهربان.اما عجب است كه قدردان اين آموزگاران نيستم.

يك بار مردي سر سفره ام نشست،نانم را خورد،شرابم را نوشيد و در حالي كه به من مي خنديد،رفت.

بعدها دوباره براي نان و شراب پيدايش شد ،من طردش كردم و فرشتگان به من خنديدند.

مردي توانگر را ديدم كه در كنار در معبد ايستاده و در حالي كه دستان پر از سنگ هاي قيمتي اش را به سوي عابران دراز كرده بود ،فرياد مي زد :رحم كنيد ،اين جواهرات را از من بگيريد ،زيرا آن ها روح مرا بيمار كرده و قلبم را سنگي ساخته اند.به من كمك كنيد ،آن ها را بگيريد و سلامتي ام ار باز گردانيد.

شما آن گاه خوبيد كه از خويشتن خويش ببخشيد.

سخاوت آن است كه بيش از توان خويش ببخشي ،عزّت نفس آن است كه كمتر از نياز خويش بگيري.

تو هنگامي كه مي بخشي به واقع كريمي،هنگام بخشش چهره ات را بگردان تا شرم را در نگاه آن كه مي گيرد نبيني.

چقدر فرومايه ام من ،هنگامي كه زندگي به من طلا مي دهد ، و من به تو نقره مي دهم،و با وجود اين ،خود را سخاوتمند مي انگارم.

سخاوت آن نيست كه آن چه را كه من بيش از تو به آن نياز دارم به من ببخشي.بلكه آن است كه به من ببخشي آن چه را كه بيش از من به آن نياز داري.

(جبران خليل جبران)

نوشته شده توسط مريم در 15:36 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم شهریور 1387

مخاطره:

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر سفر نكني

اگر كتابي نخواني

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي

اگر از خودت قدرداني نكني

به آرامي آغاز به مردن مي كني

زماني كه خود باوري را در خودت بكشي

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر برده ي عادات خود شوي

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي

اگر روز مرگي را تغيير ندهي

اگر رنگ هاي متفاوت به تن نكني

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر از شور و حرارت

از احساسات سركش

و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند

و ضربان قلبت را تندتر مي كنند

دوري كني

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر هنگامي كه با شغلت ،يا عشقت شاد نيستي ،آن را عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي روياها نروي

اگر به خودت اجازه ندهي

كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات

وراي مصلحت انديشي بروي

امروز زندگي را آغاز كن

امروز مخاطره كن

امروز كاري كن.

(پابلو نرودا)

نوشته شده توسط مريم در 15:43 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر