تبليغاتX
ياس - به شاعری که شعرش بی گمان در وصف خودش بود.

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388

به شاعری که شعرش بی گمان در وصف خودش بود.

دوست

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

وبا تمام افق های باز نسبت داشت

ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره میزد.

برای ما ،یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم.

و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

وبارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.

(سهراب سپهری)

پی نوشت:امروز روز بزرگداشت سعدی عزیز هم بود.حتما در آینده ی نزدیک مطالبی از این عزیز براتون می گذارم.اطلاع دقیقی ندارم اما انگار روز مارک تواین(تولد یا فوتشو نمی دونم)و همین طور اقبال لاهوری و ملک الشعرای بهار گویا بوده.اقبال را که زیاد نمی شناسم با عرض شرمندگی.ملک الشعرا هم چند شعر ازشون خوندم.مارک تواین هم تام سایر و هاکلبرفین را خوندم که خیلی عالی بودن.

نوشته شده توسط مريم در 1:34 |  لینک ثابت   •