پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
حکایت:
حکایت ابوسعید
ابوسعید ابوالخیر به مجلسی دعوت شده بود که وعظ کند.جمعیت بیش از گنجایش مسجد بود و مستمعین چنان نشسته بودند که جا برای تازه واردان نبود کسی برای گشودن جا ،فریاد کشید :"خدا بیامرزد کسی را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد" ابوسعید بر منبر رفت تا سخن بیاغازد.گفت:"سخن همین است که این مرد گفت!"
درد انسان
درد انسان متعالی
تنهایی و عشق است.
حکایت تقلید
من فقط یک مثال در زمینه تقلید می زنم شما تا آخرش را می خوانید:شکارچیان اروپا برای شکار میمون سالم و زنده به جنگل می روند میمون ها در آن طرف رودخانه هستند و شکارچیان این طرف رودخانه،قبلا جلوی درختها ویا رودخانه ای که محل آمد و شد میمونهاست کاسه های سریشم می گذراند خودشان هم شبیه به همان کاسه ها را آن طرف تر می چینند منتها کاسه های پر از آب را !کنار آن ها می نشینند!
میمون ها هم می آیند کنار کاسه ها-کاسه های سریشم-می نشینند.شکارچی ها دست در کاسه می کنند سپس دست هایشان را بلند می کنند میمون ها هم همین کار را می کنند.این ها مدتی نگه می دارند،میمون ها هم نگه می دارند،بعد درست مثل تیمم می گذراند روی پیشانی ،آن ها هم می گذارند روی پیشانی،این ها دستهایشان را می کشند روی چشمها و صورتشان .آن ها هم می کشند ،این ها رو به خورشید می ایستند آنها هم می ایستند،خوب خشک می شود!اما بعد که می خواهند چشمهایشان را باز کنند ،باز نمی شود !و شکارچی ها می روند و میگیرندشان! روشن شد!
این سه راهی است که در پیش پای هر انسانی گشوده است : پلیدی ،پاکی ،پوچی.
(از کتاب کوچک دکتر علی شریعتی)به اهتمام:محمود نامنی.

